چشمهارا شستم یهو دیدم کور شدم خخخخخخ

به نقل از خبرگزاریها در مورد چشمهارا شستم یهو دیدم کور شدم خخخخخخ : هه ههه ههه هه خخخخخخ خخخخخخخخخخ هاهاهاهاهاهاها ها عشقم اس داده قبل عید نامز ه. ... هه. .... دم بابام گرم که با رفتنش منو وا ینه کرد دیگ هیچ غمی منو به گریه نمیدازه هیچ غمی فکرمو مشغول نمیکنه.. غم دیگه زورش به من نمیرسه.... کامنت لویی عزیز رو توی پست دیدم نوشته بود توی imdb اطلاعات اول رو پیدا نکرده الان زدم the words دیدم ای بابا این که هست چی میگه پس؟ بعد یه نگاه به پست انداختم کرکر به سوتی خودم خندیدم نوشته بودم worlds خخخخخخ خب من با تبلت پست گذاشتم و کلمات پیشنهادی کیبوردم هم world رو با تایپ سه حرف اول پیشنهاد داده منم بی دقتی و سوتی دادم سهراب،گفتی چشم ها را باید شست!شستم ولی.....گفتی:جور دیگه باید دید!دیدم ولی......گفتی:زیر باران باید رفت.....رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را،نه نگاه دلگیرم راهیچ کدام را ندید...فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:دیوانه ی باران زده...... inline image 34

خخخخخخ منم این همه حساب
واااااای خدا وای وایی دهنم صاف شد وااااای خدا مرسی هوووووراااااا جوووووون جووووون خخخخخخ. هورااااااااااا هووووووووو رد داددددم میخاسدی من ندونم هاااا وااای دیگ هیچی نمیخام خدا جونم مررررررسیییییییییییییی هورااااا ؛))))))) سهراب گفتی:چشمها را باید شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده... ﻃﺮﺯ ﺗﻬﯿﻪ ﯾﮏ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﻭ ﻟﺬﯾﺬ ﭼﯿﻨﯽ : مواد لازم: 是一个百分点但由于缺乏必要 。 有一有哪些 طرزتهیه: 是一个国家的发展与进步发展了一所。 和社会事业单位工作人员说你看是。 是一个 。 ﻓﻘﻂ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ 了我也没 ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻧﺰﻧﯿﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ 了他的人 ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ . ﺍلکی مثلاً من چینی بلدم. چه روز خوبی! هوا عالیه و من هم خوشحال و شاد و خندانم! حالا نه به این غلظت ولی در مجموع حالم خوبه ؛ چون صبح ساعت نه بیدار شدم.بعد از صبحانه پدر و پسر را راهی برن ددر و من به کارهام برسم.
امروز روز چی بود؟ روز جاروبرقی و آشپزخونه...هال و آشپزخانه و راهرو را جارو برقی کشیدم ، ظرفهای صبحانه را شستم ، یک دور از ماشین لباسشویی کار کشیدم. ضایع شدن ینی: با کلی فیس و افاده وارد کتابفروشی بشی و اسم کت که این روزا تو فضای مجازی دیدیو بگی ^دختری که رهایش کردی^ بعد آقاهه بگه نویسنده ش کیه...  تو بگی جوووجوووو. مَویز خخخخخخکاش بتونم رو قولم بمونم و هفته ای یه کتاب بخونم.+تلفظ صحیح: جُ جُ مُویز

سهراب گفتی:چشمها را باید شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده... خب ملینا خانوم هم خواسته بگه گفته دیی خخخخخخ که باشی
دهه شصتی هم که باشی، حضرتعالی هستی و عالی جناب!!!

+ اونایی که امشب حدود نیم ساعت قبل شبکه دو رو دیدند بهتر میدونن چی میگم!! خخخخخخ + ارتباطات و فناوری اطلاعات http://sheklakveblag. / پریسا دنیای شکلک هاراستی یادم رفت به خودم تبریک بگممثل اینکه روز منم هست هاالبته بابا نیستم ها ایشالا منم بابا میشم یه روزوای چقدر باهال فک کنین من بابا بشم یکی بگه بابایی خخخخخخ خندم میگیرهبذارین حساب کنم ببینم چقدر دگ من بابا میشم خخخ24-19=55+4=9یه سال هم تو شیکم مامانشه پس:خب مث اینکه از اتاق فرمان میگن 10 سال دگ ولیاصلا این کارا چیه هرچی خدا خواست ما چیکاره ایم ؟مافقط وسیله ایم!خخخخخ وزم مبــــــــــــــــــــــــــــارکhttp://sheklakveblag. / پریسا دنیای شکلک ها کلافه ام می دونی کلی کار دارم و فکرولی فقط دارم وقت تلف میکنمدیروز رفته بودم فروشگاهگلدونام دوباره افت گرفتنتوی قفسه ها سم گیاه از دور دیدمبا خوشحالی برداشتمشلعنتی نشتی داشتریخت روی دستمپوست دستم سفید شدفقط دویدم سمت یکی از این دستگاههای ابخوری فروشگاهاب فایده نداشتیه دستشویی پیدا 5 بار دستم با مایع شستمبوش نرفتاز یه مغازه ن. ایشان امروز برای ناهار می آید و اول میروم پیاده روی یک ۴۰ دقیقه و برمیگردم و کارهام را شروع میکنم. شیشه ها را با فشارشو میشورم و برق میافتند. توری ها را هم شستم. بالکن را هم شستم و فرشته کوچولو هم توآبها میدوید و خوشحالی میکرد.  مادر ایشان تمیز بود چون پاکش کرده بود ولی آن یکی مهمان نه! مهمانی که میاد هیچ وقت تمیز نمیکند من هم گذاشته . نمی دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله های بی صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دید. ساعت هشت و نیم میخواستم برم سرکار
از صبح برق رفته، منم گییییج
پاشدم ریش تراش زدم به برق، که ریشمو بزنم
گفتم کودن آخه برق نیس که
بعد رفتم سرمو زیرشیر شستم
الان اومدم سشوار بکشم
خخخخ لباسهای ورزشی ام را شستم و اتو کشیدم تابرای روز امتحان آماده باشد. با عجله آمد خانه.انها را برداشت و برد.از پنجره دیدم که انها را داد به یکی از دوستانش. وقتی برگشت ،خوشحالی توی چهره اش موج میزد. با عصبانیت گفتم :تازه لباسها رو اتو کرده بودم.چه کار کردی؟! بغض کرد و گفت :دوستم همه ی نمرهاش بیسته اما اگه لباس ورزشی نپوشه ،دو نمره از ورزشش . یه چیزی میخوام بگم روم نمیشه....خخخخخخ نه بابا زیادم پرو نیستم...بعضی چیزا واقعا روم نمیشه..... خواستم بگم موستو حرکت بده روی این حباب هایی که از پایین میاد و قلب هایی که از بالا میاد.... این یکی از تفریحات سالم منه توی هر روز که حوصلم سر میره خخخخخخ به وبلاگمم خوش اومدیـــــــــــــــــــــــن خیلی زیاد.... تو هوای گرم، لخ و لخ می کشیدم و می رفتم... طرف حال و احوال نپرسیده می گه: خوب عوض زن، می دادی یه ماشین می گرفتی که اینجور سر ظهری عرق نریزی!!! خخخخخخ هیچی دیگه الان به زنم دارم به چشم یه مجرم بالفطره نگاه می کنم!!! حوصلم سر رفته بیشتر از همه از درس دیگه حالم داره از درس بهم میخوره اصلا نمیخوام درس بخونم البته خب به قول یکی از دوستان( من برم شوهر کنم راحت ترم) ولی خودم اینو قبول ندارم حاظرم اینقدر درس بخونم جونم در بیاد ولی خخخخخخ خب چیه؟ خودتون خلید در ضمن من دلم کارتون خدمتکار می ی رو میخواد ولی نت ندارم دان کنم اخه چرا؟!؟!؟!؟؟ امروز قبل از این که برم دفتر آقای زنگ زد و گفت الان که میری دفتر یه قفل آویزی به در دفتره و باید کلیدش رو از همسایه بگیری و بازش کنی!! گفتم برای چی قفله؟ گفت آخه ب ین کیفم رو زدن. رفتم دیدم در قفله. رفتم از همسایه بالایی کلید بگیرم. مرده اومد خودش قفل رو باز کرد و قفل و کلید رو با هم برد!!! رفتم حس کار : ظرفها رو شستم. زمین رو شستم. سینک ظرفشو. یه داروخانه نسخه های مشتریاشو جمع کرده خخخخخخ تعدادی ازاونا رو ببینید :دی


خخخخخخخخخخخ ممد تو کلا سالاری داش رفتار رئال بمون خخخ.خواسته بگه طرفدار رئالم گفته رفتار رئالم خخخخخخ برای من قابل قبول نیست و نمیتون از صبح آروم بشینم دیروز ظهر میخواستم دلمه بپیچم و کارهای تو ی آشپزخونه رو انجام بدم برای آقای چایی آوردم پای کامپیوتر و همون لحظه انگشترم و از انگشتم در آوردم و دقیقا و هر لحظه اش را خوب به خاطر دارم و گذاشتمش روی میز کامپیوتر و رفتم آشپزخونه و شروع به کار قراربود عموی بچه ها بیان و یه سر بزنن وبرن آخه . به حقیقت آگاهیم ، هر دو گمشده یک راهیم ، عاشق بی تدبیریم ، بی خبر از گذر تقدیریم .
سیاه سفید خا تری بنفش ، من هیچکدامم ، من خسته از رنگ و سنگ و ننگ های زمانه راه عشق پیش گرفتم ، من که چشم هایم را شستم از رنگ و ریا ، چشم از دیدن بی رنگی عاجز و من از درک عشق ، که اگر عاشق بودم این همه ، من ، کلامم را نمی کرد ، من عاشقی بلد نیستم ! خسته و گرسنه و تشنه و داغان رسیدم خانه. افطاری نداشتیم. فقط یک ساعت تا اذان مانده بود. سریع مشغول شدم. ظرف های سحری هم مانده بودند. بایستی همزمان هم ظرف می شستم و هم غذا درست می تا به اذان نخورم. نای ایستادن هم نداشتم. قابلمه ای را شستم، عدس ها را ریختم داخل آن و گذاشتم روی گاز. پوست سیب زمینی را گرفتم. مشغول د آن بودم که زنگ در به صدا درآ. سلام بخ برو بچ عزیز شرمنده نتونستم بیام یک مرداد روز زیبایی بود البته برا من چون عروسی یکی از دوستام بود (مثل برادره برام)بهش تبریک میگم و براش ارزوی خوشبختی دارم بازم میام مدیونید فک کنید منظورم شیطون بودا نه به جان مادر زنم خخخخخخ رسیدم خونه مامانم ، کلافه و بیحال . بنیامین هم چسبید که آله به ییم انگ ! ینی بریم انباری :) بغلش بردمش تو انباری و یکم ذوق کرد و اومد ، دوست داره اونجارو خیلی زیاد نمیدونم چرا :))) عاشق انگ گفتنشم .دراز کشیده بودیم کنارهم براش شنگول منگول میگفتم که چرتم برد ، یهو با صدای ش تن بیدار شدم .دوییدم سمت صدا دیدم دوتا کاسه بزرگ رو ش ده و خیلی ترسی. سلام به همه وخت نت اومدنم صفر کاما واضحه ک وخت ازادم 2 شبه!!!!!!!!!!!!!!!!! ب هر حال سال نو مبارک اخ چشم کیبورد رو نمیبینه دد ایران شیلیو برد خخخخخخ من نبودم و فک کنم بغد ایام عید ک رفتم ندونم کی میام ولی فول میدم بیام لطفا هوامو داشته باشید یه روزی بالا ه میام شاید تابستون شاید پاییز شایدم عید بعدی شایدم قیامت ... اون وبم اپه لطفا اونجام برید h. سلام ح ون خوبه دماغتون چاقه ؟ عیدتون مبارک .صبح بهاریتون بخیر .
خوب بچه ها میخواستم یه پست طنز بذارم با عنوان ساز درون بروبچ بیان :دی گفتم شاید بروبچ ناراحت بشن ونخواستم این روز عیدی ی از من ناراحت بشه .بنابراین تصمیم گرفتم اول بگم ببین کیا موافقن این پست رو بذارم ؟ کیا میخوان تولیست باشن تا باهشون شوخی کنیم :دی خخخخخخ حالا موافقا . صبح که رفتم مدرسه دیدم یا قران یا ابل فضل بچه ها دارن مثل دیو دوسر نگام میکنن.!!!!! میگن چی شد خانوم اومدی مدرسه؟؟؟؟؟؟ در حالیکه عصبانیت از سرکول دوستام میبارد لبخند پت متی تحویلشان میدهم و میگویم....ناراحتین برم!!!!!؟؟؟ هنوز در گیجی مطلق بسر میبرم که میبینم از کلاس پرتم میکنند بیرون... من خودم میدونم چرا انقد به من محبت دارن بععععععله!!!!!. رؤیاهای ِ رنگارنگم را دور وُ برم ریختم دست هایم را رو به آسمانت گرفتم تا ببینی چیزی ندارم برای ِ به پایت ریختن... صورتم را در اشک های ِ بی رنگم شستم تا پاک شود شیشه ی خا تری ِ دلم... بغض هایم را زیر باران بردم قلبم پر شد از نام ِ تو... حالا منتظرم تا تو چیزی بگویی لبخند بزنی خ کنی! مرض تمیزی گرفته ام، عصر ها تا می رسم خانه، موها را بالای سرم جمع می کنم، ک نت ها را می ریزم بیرون، دانه به دانه ی ظرف ها را دستمال می کشم یا می شورم، ک نت ها را دستمال می کشم و وسایل را می گذارم سرجایشان، برگ های تک تک گل ها را به دقت تمیز می کنم، ساعت های طولانی آب می ریزم کف آشپزخانه و می سابم .. همین چند روز گذشته دیوارهای خانه را دستما. الان دیگه میتونم ادعا داشته باشم مقاله نویسم! تقریبا دو سه ساعتی میشه رو ابرام و از شدت هیجان کم مونده سکته بزنم وقتی ایمیلمو چک و دیدم نوشته مقالم برای ارائه اونم تو کنفرانس بین المللی بودجه ریزی عملیاتی قبول شده چنان جیغی کشیدم که داداشم از طبقه پایین اومدش ببینه چی شده!؟ خوب کار کرده بودم خ ش ولی هنوزم باورم نمیشه بااون همه پارتی. سلاموقت بخیردوستا خوبم، خوب هستین؟؟؟من امروز خیلی تعریفی نبودم چون با آقای بداخلاقی کردیم و الکی روز هردومون اب شدیه عالمه تمیزکاری و کلی راه پله شستم


پ ن ۱ : داداش یک سری کتاب و ده ریز خواسته که باید ب م و بدم دوستش براش ببرهپن ۲: مامان کلی مرباهای خوشمزه پختن تا برای داداش هم بفرستیمپ ن ۳: هنوزم ید دارم ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شبها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود در من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم

مهدی سهیلی
ی ماشین لباس سفید ، سفید یخچالی هاااااا ، ریختم بشوره . بعد نیم ساعت از جلو ماشین رد شدم دیدم اوااااااا همش صورتی شده . قبل این سفیدا ، رنگی شستم . یک لباس قرمز عزیز مونده بود تو ماشین و من ندیده بودم . وای سه تا پیراهن همسر ، اش ، لباس تو خونه ای های خودم ، لباس های سفید خودم ، وای همه چی صورتی شده :( ی استکان وایت ریختم تو شستشو ، اثر . هرسالی قبل از اینکه جاشو ب سال بعدی بده چند تا شکلات تجربه میزاره ته جیبت شکلاتایی ک مزشون تلخه آره!مزه ی تجربه تلللخه و چقد من عاشق این تلخی هام:) چون .....!!!! + دوستای گلم سال نوتون سرشار از تفاوت های زیبا :) پینوشت: در اولین فرصت ب تک تک تون سر میزنم, تاخیرمو ب حساب بی معرفتی نزارید;) و اینم اس ام اس منتخب سال جدیدم:p سال نو بر تمام ترشیدگا. 25 اردیبهشت ساعت 5 بعداز ظهر متوجه شدم پسرم صاحب دندون شده ههههههههههوووووووورررررراااااا عزیزم امروز کلی نق زدی به جون منو بابات باباتم عصر کار بود بعد از ظهر که خیلی کم طاقت بودی گفتم نگاه کنم شاید دندون داری رفتم دستامو شستم و تو دهنت گذاشتم اخ چقدر هم تیزه ما شالله پسرم حس بزرگ شده هورا امشب اومدم یه خبر خوب بدم از یه حسی بگم که بعد مدتها دوباره چشیدمش یه مدت از این محبت دور بودم... از که مامانم رفت چابهار تا امروز با بابام تنها بودیم نبود مامانم باعث شد بابامو بیشتر بشناسم بابام جز دستپخت مامانم دستپخت دیگه ای رو قبول نداره و نمیخوره مونده بودیم این چند روز ناهارو شام رو چیکار کنیم مامانم صبح ناهار درست کرد و رفت همون واس شام هم موند ظهر خودش رفت ناهار کشید صدامون زد بعدازظهر چای درست کرد شب هم خودش غذا رو گرم کرد خیلی مهربون شده بود مواظبمون بود هوامون رو داشت روز بعد چهارشنبه علی شیفت صبح بود من ۶ بیدار شدم تا واسش صبحونه آماده کنم دیدم بابام زودتر چایی درست کرده و رفته... ظهر زودتر از همیشه اومد ناهار درست کنه بلدرچین یده بود دستپختش واقعا خوشمزس فقط شور بود بابام همیشه شور میخوره فک میکنم حس چشاییش ضعیف شده ظرفا رو شستم خو دم ظهر بازم چایی آماده بود! ۵شنبه تصمیم گرفتیم خودمون دست بکار شیم بابام یکم گرفتار بود دیر اومد ماهی سرخ کردیم برنجا رو شستم سبزی آماده سماورو آب بابام رسید گفت برنجا رو خودم درست میکنم روغن زیاد ریخته بودم بابام هم دو قاشق پر نمک ریخت گفتم بابا من برنج کم شستم گفت اینا کمه؟ خلاصه دیروزم ی غذای پرنمک و پرچرب خوردیم خیلی نگران بابام بودم چایی بعدازظهر رو هم خودمون درست کردیم شب علی مجبورم کرد سالادالویه درست کنم پسرعموم هم اومد خونمون علی با یه پارچ آب که چند روز بود بیرون مونده بود رفت بهش آب بده... مزه وحشتناکی داشت بیچاره دلم سوخت براش واس شام بابام گفت غذای ظهرو گرم کنیم با یه ظرف الویه فرستادم بخورن ایندفه آب سالم فرستادم تموم که شد از علی پرسیدم پسرعمو غذا خورد؟ گفت زیاد نه ولی خوب آب خورد! مونده بودم چای بفرستم یا میوه با این وضع آب و غذای پرنمک و روغن حتما مریض میشد خلاصه به چایی هم نکشید بنده خدا رفت فک کنم دیگه طرفای خونه ما آفت نشه امروز ظهر زیاد سرحال نبود خبر ی شنیده بود نگران بود ولی بازم بخاطر علی رفت غذای آماده گرفت مامانم هم چند ساعتی میشه اومده این سه روز یه شخصیت دیگه از بابام دیدم و خوشحالم ... اون هیچ کدوم از این کارها رو به اجبار انجام نداد همشون با لذت بود و یه لبخند بر لب میتونم بگم با عشق بود خوردن اون غذاهای شور برام شیرین بود همیشه ازش گله داشتم این روی مهربون و دلسوز بابام باعث آرامش قلبم شد دوستت دارم بابا از اول ماه رمضان است که به مامانی می گویم تنِ ماهی میخواهم . مامانی هم هر وقت که میخواهد تنِ ماهی ب د یک اتفاقی می افتد یا اینکه آن مغازه ای که از آن ید می کنیم بسته است ! خلاصه که مامانی ب موفق به ید یک عدد تنِ ماهی شد . ب در یخچال را که باز و تنِ ماهی را دیدم ، چشم هایم برق زدند از خوشحالی ! اصلاً من عاشق تنِ ماهی هستم ... امروز مامانی برنج و تن ماهی را آماده کرد و در کنسرو را تا نصفه باز کرد . انگشتم را روی کلیدش گذاشتم ولی چون دستم چرب بود سُرید و شستم یه در کنسرو کشیده شد و برید ... این هم از تن ماهی خوردنم ! و این شا ار امروزم [کلیک] دلم را می سپارم من به یک یار زمستانی به یک آرامشی برفی به یک احساس بارانی غم دبرینه اش یک شب گریبانگیر چشمم شد و بارید از نگاهم آسمانی از پریشانی غریبانه تب دل را به یادش با غزل شستم چرا او بی صدا مانده،در ابن یلدای طوفانی کنار غربت روحش نشستم تا سحر غمگین چه درد آلود می خندم از این احساس زندانی بمان هر چند در ظاهر ندارم شمه ای از عشق . چند بار دیگه باید بهت بگم؟؟؟ چقدر برات توضیح بدم؟! من بی تو میمیرم... اصلا بدون تو هیچی نیستم.... چرا حرفمو باور نمیکنی؟؟... اگه تو بری حتی یه لحظه تنهام بذاری من تموم میشم.... تو رو خدا نرو.... همون لحظه ای که من میمیرم قراره از هم جدا بشیم.... اینو به من قول بده... قول بده تا آ ین لحظه باهامی... . . . . . .نامه ی جسم انسان به روحش.... خخخخخخ منحرف فکر کردی این نامه رو کی برای کی نوشته؟؟ خخخخ
+مامااااااااااااااااااااااااااااااااان
-چیه ؟کیه ؟
+مامان رفیقامن آب دهنمو قورت دادم )
-باز کن درو
+اخه الان اینجا چیکار میکنن
-من گفتم بیان باهم برید بیمارستان
+مگه شما ...
-نه من نمیام میخوام کارامو م
+ای وااااااااااااااااااااااای
در رو باز و دوییدم سمت اتاقم در رو قفل کرد و رفتم سمت کمد لباسام هنوز گیجی خواب از . امروز صبح زود، حدود نیم ساعت از اذان صبح گذشته بود که صدای زنگ خونه رو شنیدم. داشتم می خوندم. پسرم با صدای زنگ درب، پاشد و درب رو باز کرد و برگشت به اتاقش که دوباره بخوابه.  مو تموم و به استقبال همسر رفتم. اومد داخل. باهام دست داد. دیدم با کت و شلوار اومده، ولی جوراب نپوشیده.
به شوخی بهش گفتم معلومه خیلی دلت می خواسته سریع بیایی پیش. همین الآن در سایت ها این بیت را جستجو کنید و ببینید که اغلب به نام سعدی ثبت است. در حالی که قصیده ای است از خلاق المعانی کمال الدین اصفهانی شاعر قرن هفتم و اینک چند بیت از آن:جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم
نه مردمم اگر از مردمی اثر دیدمدر این زمانه که دلبستگی است حاصل آن
همه گشایش از چشمه ی جگر دیدم
چو مردمی و وفا نامم از جهان گم ب. یادش به خیر اون موقع ها که وبلاگ نویسی تازه باب شده بود من هر روز روزی دو سه بار تو وبلاگم مینوشتم و دی جون میگفت اینجوری خواننده هات خسته میشن. منم به زور جلوی خودمو میگرفتم که ننویسم. بعد هر روز به وبلاگم سر میزدم ببینم آ ین نوشته م مال کی بوده که دوباره بنویسم ولی میدیدم هنوز دو روز نشده. خیلی بهم فشار میومد و سخت میگذشت ننوشتن. ولی . بعضیا عطسه شون هم با آدم حرف میزنه : « آب پاشووووون » خخخخخخ چهارشنبه صبح زود بیدار شدم و گوشم را یک قمری خوش صدا نوازش میکرد و من هم خدا را شکر می . تو هم فرشته خ ! خورشید بالا آمد و راهرو خانه پر از نور شد یکباره. چرخی در خانه زدم  و برگشتم توی تختم. ایشان رفت و ماهم رفتیم پیاده روی؛ ایشان تنها کراسان و میلک شیک برد چون ناهار داشت. ساعت۹.۳۰ برگشتیم و گلها را آب دادم. همینجور یکباره ه.