چقدر باشهbun

به نقل از خبرگزاریها در مورد چقدر باشهbun : کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم و ه. چقدر سخته موضوعی که دلت رو به آتیش میکشه رو بشنوی و مجبور بشی بالاجبار لبخند بزنی و بگی مهم نیست...چقدر سخته از بعضی ها ناراحت باشی و دلت رنجیده باشه ولی هیچی نگی و همه چیز رو بریزی تو خودت...چقدر سخته این همه آدم اطرافت باشن ولی دلت فقط و فقط عشقشو بخواد...چقدر سخته عاشق یکی باشی در حد مرگ اما مجبور بشی دوریشو تحمل کنی...چقدر سخته هزار ت. داشتم هوام تویی رو گوش می بازم مثل همیشه بغضی شدم چقدر خوبه آدم عاشق باشه چقدر خوبه عاشق تو باشه چقدر خوبه معشوقه ی آدم تو باشی چقدر خوبه برای تو مردن چقدر خوبه به عشق تو نفس کشیدن چقدر خوبه... 34 دیقه دیگه از سربازی میزنم بیرون با کله میام سمتت میام برای دیدن چشای قشنگت میام برای گرفتن دستای گرمت دارم میام... این روزها زیادی ت شده ام
نمیدانم چرا حرفهایم بجای گلویم از چشمانم بیرون می آیند...
چه خوب که میدونی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز
چه خوب که میدونی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده
چه خوب که میدونی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته
چه خوب که میدونی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت ، مهربانی ص.

چقدر خوبه که میدونی یکی هست که همیشه و هر لحظه به یادته...

چقدر خوبه که یکی رو داری هر وقت ناراحتی میگه غصه ات به جونم ناراحت نباش چیزی

نیست که...

چقدر خوبه که میدونی یکی خیلی دوستت داره

چقدر خوبه که یکی همه کاراشو به عشق تو میکنه...

چقدر خوبه که میدونی یکی به عشق تو ترانه هاشو میخونه...

چقدر خوبه یکی هست که با خیال راحت بهش تکیه کنی...

چقدر خوبه .... ! یه وقتایی هست میبینی که چقدر دلت واسه خدا تنگ شده، که چقدر دوری ازش، که چقدر حواست نیست، که چقدر گم شدی. خودت ها، خودت هم گم شدی اصن!
انگار رمضان هر سال مثل یه زنگی میاد و یه ت ی به آدم میده!
این روزها زیادی ت شده ام
نمیدانم چرا حرفهایم بجای گلویم از چشمانم بیرون می آیند...
چه خوب که میدونی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز
چه خوب که میدونی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده
چه خوب که میدونی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته
چه خوب که میدونی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده
چه خوب که میدونی چقدر دلواپس توام
چه خوب که میدونی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
اخه
توتنها یی که منومیفهمی وحالمومیدونی
حالا مى فهمم که هر کودک یک ماهه اى، چقدر نگاه نیمه شبانه و عاشقانه مادر فرزندى، چقدر تلاش براى نادیده گرفتن گریه ها و خود را به خواب زدن، چقدر انرژى از ناکجاآباد بعد از بیدار شدن از یک چرت ده دقیقه اى، چقدر نگاه حسرت بار به بقیه اهل خانه که در خوابند و چقدر احتیاط براى اینکه بیدار نشوند، چقدر ماس به چشمان بازِ باز نوزاد که "جان مامان . کاش بودی کاش چشامو ببندم برم به داد سال 90 و همه چیزو مثه روز اولش کنم کاش اینا خواب بود یه خواب پر از کابوس که ازش بیدار میشدم و یه لیوان آب سرد میخوردم و میگفتم خدا لعنتش کنه شیطونو چقدر دلم گرفته چقدر دلم تنگه چقدر دلم ... دلم خونه خون حالا دیگه وقتش رسیده که تیتر وبلاگمو بزنم "من بازنده ام" هر چقدر هم که نجواهایم را به ترانه های ماندگ. سلام چقدر زود همه چیز تمام شد ، پدری مهربان زود از میان ما رفت . چقدر دلم برایش تنگ شده است . چقدر جایش در خانه خالی است . خدا رحت کند تورا ای پدرم . روز 27 داد ساعت 12 پدر مهربانم حاج سید عباس رضایی رحلت کرد و به سوی خدایش پر کشید ، چقدر در این یکی دوماهه سختی و درد کشید . دوست دارم پردر خوبم . تا حالا به این فکر کردین که یه عروس اگه به دوتا شوهر یا بیشترو فکر کنه چقدر کریح بنظر میاد تا حالا فکرکردین که اگه عروستون به یکی دیگه به غیر شما فکر کنه چقدر نفرت انگیز میشه براتون پس لازمه فکر کنیم که چقدر داریم عاشقمونو ناراحت میکنیم چقدر بهش بی معرفتی میکنیم و چقدر اون طاقت داره..... کاشکی یه روزی بیاد که فقط باب میل خدا رفتار کنیم . چقدر سخته آدم فقط خودش باشه و دنیای خودش... چقدر سخته ی معنی نگاه خستت رو نفهمه... چقدر سخته به همه لبخند بزنی و توی دلت یه دنیا غم باشه... چقدر سخته دلت گرفته باشه و یه بغض تو گلوت داشته باشی، اما مجبور باشی بخندی... چقدر سخته دلتنگ باشی، اما مجبور باشی دلتنگیات رو سرکوب کنی واسه وجود نازنینش... چقدر سخته وقتی همه میخندن، ناگهان با یه جمل. چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟ و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟ چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای؟ چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟ خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای؟ هنوز نذر شب های من این است که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنار تو هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای جعفر محمدی واجارگاهی - به نام من واجارگاه
--------------------------------------------------------------
شهر من...
آوایت را دوست دارم
وش رودت را
آبی بی کرانت را
حضور پر امنت را
باران پاییزیت را
باغهای چاییت را
چقدر نام تو شیرین است
عطر بهار نارنجت را
منسره جورسره جیرسره را
تمام روستاهای خاکی ت را
مردمان آبی آبی آبیت را
چقدر نام تو شیرین است
شهر من
نگاهت را دوست دارم
طراوت صبحگاهیت را
پاییز رنگوارنگت را
تارمی زمستانیت را
گرمای تابستانیت را
چقدر در تو ما دویده ایم
چقدر در تو ما یده ایم
چقدر در تو ما گریسته ایم
چقدر در تو ما خو ده ایم
چقدر در تو ما عاشق شده ایم
چقدر در تو ما عرق ریخته ایم
چقدر در تو ما زندگی کرده ایم
چقدر در تو ما مرده ایم
شهر من حضور ت را دوست دارم
چقدر در تو ما بچگی کرده ایم
چقدر در تو ما بزرگ شده ایم
چقدر در تو ما پیر شده ایم جعفر محمدی واجارگاهی - به نام من چقدر تا صبح نبودنش را بیداری بکشی که مثلا یک روز یک جایی آغوشت را بد ار خودش گذاشت و رفت.
چقدر سکوت شب را صدا بزنی که آهای جناب قبلا معشوق بنده، الآن بیداری، یا داری هفت پادشاه را در خواب بازی میدهی؟
چقدر فکر کنی که مثلا اگر بود، به دُم آن ستاره ی دنباله دار، یک دوستت دارم می بستی و برایش می فرستادی که ستاره ی بختتان روشن شود از من ب. بعد از گذشت مدتها..... من موندم و یه من مریض... همه چی آرومه... زندگی در حال گذر..... چقدر فرصت ها رو هدر دادم.... چقدر احمقانه خندیدم..... چقدر واسه خاطر چیزایی که ارزش نداشتن... گریه .... شاید دوباره بی خودی نگرانم.... باید یا شروع کنم یا همه چی رو خط بزنم.......... چرا؟؟؟ چقدر چرا تو ذهنمه.... بازم مثل همیشه خودمم و مقصر می دونم... ولی.... مگه اینطوریه؟؟؟؟. امروز حروف ، سر به زیرند چقدر شرمنده ی غربت غدیرند چقدر هنگام سرودن از غم پهلوی تو بی بی ! کلمات هم حقیرند چقدر ! چقدر بده که بعضیا از روی حسادت یه سری حرفایی به آدم میزنن که خودت میدونی از روی حسادت شدیده و به خاطر خصوصیات اخلاقی خودت جوابشونو نمیدیچقدر بده که حرفای آزار دهنده آدمای غیر منطقی و حسود روانتو به هم میریزه چقدر بده که آدم اهل و قرآن و روزه باشه اما زبون تند و تلخی داشته باشه چقدر بده که یه آدم به قول خودش خورده شیشه داشته باشه چقدر. چقدر عجیبه تا وقتی مریض نشی ی برات گل نمیاره.چقدر عجیبه تا وقتی گریه نکنی ی نوازشت نمیکنه.چقدر عجیبه که بی بهانه، ی هیچ وقت برات هدیه نمی ه.چقدر عجیبه تا وقتی که فریاد نکنی ی به طرفت بر نمیگرده!چقدر عجیبه که تا وقتی که بچه نباشی، ی برات قصه نمیگه.چقدر عجیبه تا وقتی که قصد رفتن نکنی، ی به دیدنت نمیاد!چقدر عجیبه که تا وقتی نمردی، ی تو رو . کاش مهر امسال میدونست چقدر تو هواش غم داره...کاش میدونست چقدر چقدر چقدر غمگینم و تنها.و چقدر به حرف زدن احتیاج دارم اما سیل حرفها تو دلم موندن و راهی به بیرون ندارن...
کاش این مهر میدونست چقدر ناجوانمردانه داره اذیتم میکنه و راه دفاعی ندارم... کاش اولیای مسجد نزدیک خونه مون بعد این همه سال دست از ستم به ماها برمیداشتن و به این همه خوا. سلام به تو سلام به تویی که داری این پیامو می خونی هر ی که هستی، با هر شکلی، با هر قد و هیکلی، با هر رنگی... می خوام بهت بگم... تو نمی دونی چقدر خوبی. واقعا نمی دونی. شاید همون چند تا لکه رو پوستت داره دل بقیه رو میبره. شاید همون چیزی که تو در خودت بیشتر ازش متنفری رو دیگران تحسین می کنن. حرف منو باور کن. تو نمی دونی چقدر خوبی. نمی دونی چه قدر . چقدر ش ت خوردن مس ه اس...مخصوصا وقتی احساس شوکه شدن از د شدنت رو تو چشمای بقیه ببینی! چقدر بده همه بهت ایمان داشته باشن!اما نشه... چقدر رنج آوره...چقدر بده وقتی میگی باز تلاش میکنم احساس ناامیدی تو چشمای بقیه ببینی!! چقدر بده باید فکر دل بقیه هم باشی... بقیه ای که براشون مهمی چه قهرمان المپیک باشی!چه یه دانش آموز کنکوری...چه ....
✳️چقدر مدیر هستید؟
"عیار مدیریتی" شما چقدر است؟

⚜ برای اینکه عیار مدیریتی خود را مشخص کنید به شاخصهای زیر توجه نمایید:

کاش زندگی رو از بچه ها یاد بگیریم. اگه یه نفر ناراحتت کنه چقدر طول می کشه ببخشیش؟ چقدر طول می کشه تا فراموش کنی چنین بدی ای در حقت انجام داده؟ چقدر آدم کینه ای هستی؟ خدایا بهم این قدرت رو بده که مثل بچه ها باشم بتونم فراموش کنم ببخشم و باز هم مهربان باشم. چقدر سخته دختر باشی و مردی نداشته باشی چقدر سخته دختر باشی و مردی نداشته باشی که برات غیرتی بشه چقدر سخته دختر باشی و مردی نداشته باشی که بهت ابراز عشق و علاقه کنه چقدر سخته دختر باشی و مردی نداشته باشی که ساعت ها نگاهت کنه چقدر سخته دختر باشی و مردی نداشته باشی که سرت رو بزاری رو شونه اش چقدر سخته دختر باشی و مردی نداشته باشی که با ا.
هر روز
یادم می رود چقدر دوری ،
که چقدر دورم...

هر روز
از اول دوستت دارم... این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود.... ی نمی داند چرا....... ی نمی پرسد چرا........ اما من سخت آشفته ام… و چقدر بی تاب...... می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو..... اما من عاشقی پیشه نکرده ام......... من پیشه ام عاشقی است...... از آن روز که ابت نداشت...... من سال هاست که عاشق تو هستم....... یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آه که چقدر خسته. قطعا دلم نمیخواد برگردم به سالهایی از که گذشت...اما راستش دلم میخواد یک هفته ی اول رو دوباره مزه مزه کنم...
حس و حال عجیب تجربه ی اولین ها...تلاش برای خوب بنظر اومدن... زیر چشمی پسرا...جمع های دخترونه و پچ پچ پشت سر پسرا...احساس خنگی سر کلاس های آناتومی...استرس پاس نشدن درسها...اُردوی معارفه ی اول سال و...و...و...
خدای من چقدر فراز و نشیب رو . کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایتگرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته . چقدر سخته... چقدر سخته عروسی عشقت دعوت باشی... چقدر سخته قشنگ ترین کادوی عروسی شو تو بهش بدی... چقدر سخته در حالی که تو چشات بغض داری ازت بخوان که مجلسشو توگرم کنی... چقدر سخته پشت ماشین عروس عشقت بوق بزنی... چقدر سخته تو چشماش نگاه کنی و بخوای فریاد بزنی دیوونه خیلی دوست دارم اما بهش بگی خوشبخت باشی.... چقدر سخته عمری به پاش پیر شده باشی ول. چقدر سخته تظاهر کنی فراموشش کردی... چقدر سخته تو اوج خنده هات یهو یه بغضی بیاد سراغت که نمیدونی بخندی یا گریه کنی... چقدر سخته مجبور باشی فراموشش کنی و نتونی... چقدر سخته بدونی دوست نداره اما بازم تو دلت پیش اون گیر باشه... چقدر سخته شب و روزت با یاد اون بگذره اما اون عین خیالش نباشه... چقدر درد داره آنلاین بودنش رو ببینی و نتونی حتی حالشو . چقدر خوب که خدا هست وگرنه ما با اینهمه حرف توی دلمان که نمی توانستیم به ی بگوییمش چکار می کردیم .کجا می بردیم حرفهایمان را ؟
آدمها هر چقدر سنگ صبور باشند ، هر چقدر که گوش باشند و قضاوت نکنند و بشنوند فقط ، وقتی کاری از دستشان بر نیاید ، درد دل پیش شان چه سود دارد ؟
ظهر و عصر را که خواندم ، یک دل سیر حرف زدم با خدا ، دلتنگی هایم را . اصلاً مهم نیست چقدر حالم خوب نیست و چقدر خستم و چقدر ناتوان در مقابل تمام کارهایی که دارم... مهم اینه که من امروز در ملی بهترین خلوت ممکن رو تجربه و وصف ناپذیرترین باران عمرم رو البته... قدردانشم حقیقتاً چقدر توی مجازی همدیگرو دلداری دادیم
چقدر سرکاری خوندیم, چقد تسبیح گم شد!
چقدر سلامتی همدیگه پیک زدیم
چقدر پسرا و کیلیپس دخترارو مس ه
چقدر دخترا ابرو ها و مارک پسرارو مس ه
چقدر پست های همو بدون اجازه کپی کردیم
چقدر لینک گذاشتیمو ی ادد نکرد
چقدر با هم خندیدیم , چقدر با هم گریه کردیم
چقدر بهمون گفتن عقده ا. امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
ی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود ا یژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر خدا را صدا کنی .
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
ی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود ا یژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز ه. شبیه پنجره ای که میان آوار است چقدر حال غرور ش ته ام زار است شبی که می رفتی مثل روز روشن بود که بعد از این همه ی روز های من تار است به خون کشیده دو چشم مرا... نمی دانی چقدر شهر بدون تو مردم آزار است تمام دردسر من به تو گره خورده چقدر صفحه ی پیشانی ام گرفتار است مگر به خواب ببینم که لحظه ای خوابم به جای وجدانت این ابه بیدار است هییی دیگه اینم از امروز که روز آ ه و کم کم دارم میرم به سوی شهر آفتاااااااااب :-) چقدر با بچه ها خندیدیم این ده روزه... چقدر رفتم زیر میز غذا خوردم... چقدر زیر میز خوابم برد... خلاصه که اونجا هم یه کمد دیواری برای خودم پیدا کرده بودم :-) به قول آقای بیگی: خوب بچه ها رو به خودت عادت دادی!!! :-) امروز روز آ ه و خداحافظی ه ست که جرواجر میکنه :-( داشتم شبکه افق رو می دیدم.وااااااای عالیه این شبکه،داشت مستند زندگی یه جوون رو نشون میداد که واقعا نخبه س...چقدر توانایی،چقدر استعداد.چه قدر به فکر مردم بودن چقدر موفق بودن... آقاهه با خودش عهد کرده بود هرسال یه کارخونه مدرن تاسیس کنه مطابق نیازهای ایران...ولی مثل اینکه ید از راحت تر از ارتباط برقرار با مسئولین داخلیه.چقدر سنگ مینداز. ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺑﺎ ﻋﺮﺽ ﭘﻮﺯﺵ
.
.
ﺷﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍ
ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺷﺎﺥ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﺱ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﺹ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺍﻑ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺎﺳﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﺁﺧﺮﺵ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯼ ﺟﻠﻮ ﻣﺎ ﭘﺴﺮﺍ ﻭﺍﺳﺘﯿﺪ ﺗﺎ
ﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﭙﺴﻨﺪﯾﻢ ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺑﺎﯾﺪ ... ﺑﭽﻤﻮﻧﻮ ﺑﺸﻮﺭ. برای اینکه بدانی ده سال چقدر ارزش دارد از یک سالخورده بپرس.
برای اینکه بدانی چهار سال چقدر ارزش دارد از یک رئیس جمهور بپرس.
برای اینکه بدانی یک سال چقدر ارزش دارد از یک دانش آموز مردودی دبیرستان بپرس.
برای اینکه بدانی نه ماه چقدر ارزش دارد از یک از مادری که نوزاد سالم به دنیا اورده بپرس.
برای اینکه بدانی یک ماه چقدر ارز. چشمامو بستم و رفتم... باز ،چیزی در من تموم شده بود،یه غده ی سرطانی که روحمو گرفته بود تو چنگش و هی میکشوند نابود شد،تهی شدم ... چشمامو باز ،یکی داشت داد میزد دوستت دارم،ناخداگاه لبخند رو لبام نشست،بطری رو چرخوندم ،نگاهش ،چقدر مرد شده،چقدر جذاب،چقدر حالِ خوب داره! دستامو گذاشتم رو مبل و لبخندی رو لبام نشست،چشماش،چشماش چقدر زیباست! به. چقدر خواب ببینم که مال من شده ای و شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای هنوز نذر شب های من اینستکه اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنارتان هستم. چقدر سخته تو چشمایی ی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خی ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دی هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری چقدر سخته پیشش باشی و بدونی که مال تو نیست همیشه دوست دارم m گارد رأس تیم کلیولند کاوالیرز گفت: هر چقدر تیم به من روحیه بدهد تا شرایط ایده آلم را پیدا کنم، دو برابر به آن سود خواهم رساند.
چقدر اضطراب دارم امشب... چقدر دلم نگرانه از بی خبری ها... 

* کربلا را نشانم دادی که چه ؟؟ که بفهمم چقدر ناآرام است دنیا ؟؟ و چه آرامشی دارد حرم حسین (ع) ؟؟ چگونه آرام کنم بدون او خودم را ؟؟ کم آوردم... هوایش را کم آوردم... چقدر هرجایی شده اند اشک هایم... نمی فهمند کی و کجا وقت آمدن است... و چقدر الکی دلداری شدم برای دلیل تراشی این تراوشات ناخوانده . . . * د ده ایم از نبودن مولا (عج) . . . تو را به جان علی (ع) . هوای امروز را دیدی؟ بهاری بود،دونفره بود.بوی عید می داد. و تو،بهتر از هر ی،میدانی که هوای عید چقدر دلتنگم میکند و چقدر یادم می اندازد که چقدر است که نیستی.. حالا تازه امروز که هم بود.. حالا تازه امشب که شام غریبان هم بود.. حق دارم امشب تمام شوم نه؟..
+آغاز سوختن از در و دیوار نیست آغاز سوختن از قدرت نیافتن است... +فکری ام باز،که اگر آن ر. نیمه های شب .. بوی نم بارون .. سکوت محض بعد از شلوغی مهمانی .. و اشک هایی که سرریز میشوند .. دوست داشتم امشب همه ی آن هایی که الان به جایی رسیده اند، آنهایی که از بیرون ظاهر زندگی شان رنگ خوشبختی دارد را بیرون میکشیدم و میپرسیدم چه شد که به اینجا رسیدید؟ چقدر سختی کشیدید؟ چقدر کم آوردید؟ چندبار زمین خوردید و بلند شدید؟ من نهایتا از پنج سا. چقدر حرفای وبلاگت شسته رفته هس..... چقدر مث ادمای عاشقی تو وبلاگ... چجوری روت میشه...... خندم میگیره....قبلا بودم...پای حرفای صدمن یه غارت اشکم درمیومد... اما الان خود واقعیتو دیدم....جرفات واسه قشنگیه.... بنویس... اما من چیر دیگه دیدم ازت...... تو بنویس اقای خوب....