کجای دنیای خودم ایستاده ام

به نقل از خبرگزاریها در مورد کجای دنیای خودم ایستاده ام : در دنیای مجازی ترول یک کامنت شنیع می ذاره و با کامنت های عصبانی که مردم در جوابش می نویسن حال می کنه، امروز یه ترول در دنیای واقعی در کوچه ای پرتردد دیدم که بر روی موتور ایستاده و جینگول به دست، از جیغ ها و هایی که ملت نثارش می لذت می برد چه روزگار خوبیست در بند خودم خودم سرای خودم کبریای خودم یارا رخصتی دهید خوانده ام گفتم ازاین دروغ شما میروم به قواخ خودم اگر صبای صبح سحر خوان ساز من باشد می رسانمت از گل و سنبل و شباهنگ به اهنگ خودم به سمت ناکجا جلدم را روانه خواهم کرد به روح او برسانید شد رهسپار خودم گریستم دلم را کشتم در کبود پنهانی خدایا ایولت باشد رسیدم به شادیه. صبح ها،پشت شب بیداری های مانده در سکوت خیال انگیز دست نشانده های خاطراتم می آیند ، می خواهند مرا با زخم خنجر زخم زبانهایشان به نابودی بکشانند، من ایستاده ام همچون صنوبر همچون سرو همچون افرا ... من ایستاده ام همچون تیر نگاه نرم تو و با زخم هایی کهنه و فرسوده از نرمی نوازشش... من ایستاده ام همچون کوه غرورم له شده زیر پای برف... من ایستاده ام مثل خورشید بالای سر و ته منظومه خودم ... آری من ایستاده ام به نظاره سوختن عمرم در هیزم تر اشکهایم... پشت شب بیداری ها ، باغی ست بی گل؛ بی خار، باغ بی گل و خار اندوه هیچ ندارد و صبح قطره های شبنم از سرو کول نوچه های بوته های علفی آن بالا میرود، بی هیچ دغدغه نازیبایی در نظر هیچ بیننده ای و این همان شبنم ست. دلم برای خودم تنگ شده برای اینکه بنشینم با حوصله موهایم راببافم به حرف های دلم گوش دهم برای خودم قصه تعریف کنم تا خوابم ببرد
دلم برای کمی من تنگ شده هربار که در آینه در چشم هایش نگاه میکنم غریبه تر شده و از من دورتر
من فقط کمی دلتنگم
اتفاقی لابلای موهای بلند دختر آینه اتاقم موی بلند سپید پیدا آستانه شروع بیست سالگیش کمی برای . ادم ها یک وقتایی یک اشتباهی میکنه که نمیشه به عقب برگشت واون اشتباه رو پاک کرد اشتباه من این بود که وارد دنیای مجازی شدم شاید بزرگترین اشتباه زندگیم باشه من نمیدونستم احساسات ادمای مجازی فرق میکنه ادمای مجازی خیلی راحت میتونن دل همو بشکنن اشتباه من این بود که دنیای مجازی رو وارد دنیای شخصی خودم من فک نمی یه مرد گریه ه ولی دنیای مجا. ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻪِ ﺗﻪِ ﻣﻌﺮﻓـــــــــــــــــﺖ ﺍﮔﻪ ﻧﺒﺎﺷﻢ، ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻢ!!! ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻻ ﺍﻗﻞ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﯿﺴﺘﻢ! ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺏ ﻫﺮﮐﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﻃﺮﻑ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﺸﻮ ﺑﺮﯾﺰﻩ ﺩﻭﺭ!!! ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ . کجای این زندگی ایستاده ام ...


که اینقدر دنیا بر سرم اب میشود ....؟!!
ادم ﺧـﺎﺻـﻲ ﻧـﻴـﺴـﺘـﻢ. . .ﻣـﺨـﺎﻃـﺐ ﺧـﺎﺻـﻲ ﻫـﻢ ﻧـﺪﺍﺭﻡ. . .ﻓـﻘـﻂ ﺣـﺲ ﺧـﺎﺻـﻲ ﺩﺍﺭﻡ. . .ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ. . .ﺧﻮﺩﻩ ﺧﻮﺩﻡ. . .ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ. . .ﺻﺒﻮﺭﻡ ﻭ ﻋﺠﻮل. . .ﺳﻨﮕﻴﻦ. . .ﻣﻐﺮﻭﺭ. . .سخت میخندم. . .سخت گریه میکنم. . .ﺑﺨﺎﻃﺮ تو و هیچ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﻤﻴﺪﻡ. . .ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﻴــﺮ ﻭ ﺑـــــــﺮﻭﺣﻮﺍﻟﻲ ﻣﺎ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﻤﻨــ. خیلی مس ه است این دیدی که به دنیا پیدا کرده ام این سطح نگاه این مسائل بی ارزشی که برایم مهم شده اند واقعا متاسفم برای خودم هرچه می گذرد پیش نمی روم فرو می روم! دنیای آدم بزگ ها باتلاقی بیش نیست... اَه!!! نه نباید مقصر را چیز دیگری بدانم خودم!!! خودٍ خودٍ خودم "از منست این غم که بر جان منست" عزیزم من را با خودم تنها نگذار من خودم را میزنم... تکه تکه میکنم می اندازم جلوی گرگ ها... با بولدوزر از روی تکه تکه هایم رد میشوم... من خودم را، خود تکه تکه شده ام را، خود شده ی خون ب جگرم را پرت میمنم در لجن های کنار زندگی... عزیزم من را با خودم تنها نگذار... من خودم را غرق میکنم، کنار می ایستم و غرق شدنم را تماشا میکنم... من خودم را ب دوئل دعو. من سالهاست برای خودم زندگی میکنم؛  برای خودم گل می م. خودم را به کافی دعوت میکنم. در آینه به چشمانم خیره میشوم و چند بار میگویم دوستت دارم. به خودم میگویم زیبا شدی امروز. خودم را در آغوش میکشم؛  برای خودم هدیه می م.لبخند میزنم،  مهربانم. من دهه هاست با خودم زندگی میکنم. با اینحال بین شانه هایم درد ناک است. انگار خالیست. پشت. عاشقانه شه تا بمانمماندن ها را تجربه تا بفهمم فهم این لحظه بسی دشوار آمد کجای این دنیا عوض میشود ؟کجای این افکار زیبا می شود ؟خدا می داند که چقدر برایم سخت استدوری ...دل کندن ...دلتنگ شدن ...لبریز است کاسه ی صبرمدوستش دارم ... می خواهمش برای خودم ... خودخواهانه می خواهمش فقط و فقط برای خودم و این بزرگترین عیب و اشتباه من بوددورشد از من دل ک. من عاشق بودم ولی عاقل نبودم ***همه چیو با دست خودم اب ***عاشق شدن یک چیز است***عاشقی یک چیز دیگر است***من با همین چشم و لب خودم***قبر خودم را سریع کندم***خوب بودم و بد عالم شدم***علت درد و تنهایم خودم هستم***مثل گلوله اش دادم و رفتم***من خودم از خودم میترسم داشتم دوستمو دلداری میدادم بخاطر روحیه بدش... یه جمله وسط حرفاش منو درگیرکرد... بهش میگفتم با این روحیخوای فلان کارو ی و اینا بعد یهو گفت«میسازم» و «یه چیزایی تکلیفش از قبل مشخص شده».. دارم به این فکرمیکنم که من تکلیف چیارو برای خودم روشن ؟ که من الان کجای کارم؟ که منی که مثلا روانشناسم و باید بقیه رو راهنمایی کنم خودم چقدر توجیه ام؟ ک.
روزها

آهوی دو ساله ی دست آموز

شب ها

زنی که از شب پره می ترسد

ایستاده در ایوان

با تور دستباف

از باغچه ی ناامیدی ماهی می گیرد!

من

فقط روزهای بارانی خودم هستم

زنی گندمزار

زنی دشت

زنی که در تلفظ نامش لکنت ندارد

و در بستن چمدان های پوسیده اش

تردید نمی کند
. دلم گرفته ... نه از ادمای دور و برم ... نه از خدای بالا سرم ... دلم گرفته از خودم ... دلم گرفته از خودم که هیچوقت نخواستم سوء استفاده کنم ... دلم گرفته از خودم که هیچوقت سعی ن مثل بقیه باشم ... دلم گرفته از خودم که هیچوقت نشد دلمو بزنم به دریا و برم تو بهرش ... دلم گرفته از خودم که هیچوقت حق ضعیفا رو نخوردم و ضعیف کشی ن ... دلم گرفته از خودم که هیچوق. برای هیچ قصوری
پیش تو بازخواست نمی شوم
خوبی تو همین است...
هر غلطی دلم بخواهد می کنم
مثل غلط دوست داشتن تو
شرک است بگویم تو خدای منی
توای که فراتر از اعتقادم ایستاده ای
تو را خواهم بوسید
در روز موعد
روزی که بندگان روی ماه خدا را می بوسند. کجای پهنه هستی ؟کجای علفزار سرسبز بهار ؟کجای اسمان گرفته سیزدهم فروردین هستی که من نیافتمت؟باران ک بارید عطر تورا آورد گونه ام گل انداخت و دوباره عاشق شدم سراسیمه به دنب گشتم غافل از اینکه عطرت دروغ سیزده باران بود 








چشم هام که باز شد دیدم خوابم برده بود، احتمالا چند ثانیه ای.از پشت شیشه ی بخار گرفته چشم ام افتاد به آن طرف جاده و آن طرف مه چند درخت سپیدار و توسی دیدم که پشت سرشان کوه های دور و کم رنگ ایستاده بودند و پشت سر آن کوه ها هم سفیدی خیلی سفیدی ایستاده بود. به خودم گفتم تهران چه قشنگ شده! چه آرام شده! شیشه را پاک تا به. دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا میکنیم، دنیا عجب جایی شده دنیای این روزای من هم قده تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده هر شب توو رویای خودم تن پوشتو تن میکنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم هر شب توو رویای خودم تن پوشتو تن میکنم اینده این خونه رو با شمع روشن میکنم... تازگیها هر کاری که میخوایم انجام بدیم یک نیم وجبی کنارمون ایستاده که دائم میگه خودم خودم ... - موقع لباس پوشیدن از انتخاب لباس گرفته تا به تن ، یکی کنار گوشم میگه خودم خودم ... - موقع دارو خوردن باید در دارو رو آوا خانم باز کنن، من به مقدار کافی توی پیمانه بریزم، خودش در دارو رو ببنده، و بعد به قول خودش با آب فراوان بخوره ... - ساعت ۸ شب ها . دلم برایِ خودم تنگ شده برایِ خودِ خودم همانی که روزی عاشق بود و عاشقش بودند همان روزهایی که نایی برای عاشقی بود برای دوست داشتن و دوست داشته شدن همان عشقی که تو بودی همان تویی که حاصلش حالِ اکنونِ من است. آه که چقدر دلم برایِ خودم تنگ شده، برای خودم قبل از تو لطفاً مرا به خودم برگردان هرچه به خودم و وجدان ِخودم
پسـر نوحــم و قربانـی طوفـــان خودم

تک و تنهــاتر از آنــم که به دادم برسند
آنچنانم که شدم دست به دامان خودم
موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من
شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!
از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
مـی روم سر بگذارم به بیــابان خودم
آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است
اخـــوانــم کـــه رسیدم بــــه زمستان خودم
تو گرفتـار خودت هستی و هات
من گرفتار خودم هستم و زندان خودم
شب میلاد من ِ بی و کار است ولی
باید امشب بروم شام غریبان خودم...
یاسر قنبرلو دنیا دارد هی بزرگ میشود...من دارم هی دور میشوم از دنیای کوچک دوست داشتنی ام...دره های سکوت جای خودش را به دره های پر هیاهو میدهد...انگار که انی بالای دره ایستاده اند و برای من طناب می اندازند تا بیرون بیایم از همه ی خودم...من در این راه چیزهایی میبینم که هرگز فکر نمی ...دنیا خیلی بزرگ تر از آن است که تصور می ...گیجم و مبهوت. شبیه جنگجویی که ن. برایم شعر بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرتبرای تو می گویند.....می خواهم بدانمدیگران که دچار تو میشوندتا کجای شعر پیش میروندتا کجای عشقتا کجای جاده ای که مندر انتهای آن ایستاده ام!
"افشین یداللهی"
برگرفته از کانال:@baran_e_del خخخخخخخخخخخخخخخ حتما می پرسید دوباره چه خبره که من به خودم تبریک می گم چیه چرا چش غره می روید این رسمشه آخه!!!!!!!! خوب چی کار کنم من خودم به خودم تبریک می گم خوب:) آهان برم سر اصل مطلب خوب پس بگو چرا داشتید با ......... به من نگاه می کردید اگه گفتید چی شده؟؟؟؟؟؟؟ نمی گم که خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ عآدت ڪـردم بـﮧ اینڪـﮧ در بحرآטּ هاے زندگی ام خودم هوآے خودم رآ دآشتـﮧ بآشم... در شب هآے بے خوآبے خودم برآے خودم لآلآیے بخوآنم... وقتے بغض میکنم خودم، خودم رآ در آغوش بگیرم... دلدآرے بدهم... میبینے؟؟ تنهآیے بآ همه ے دردے ڪـﮧ دآرد مرآ "مرد" بآر آورده... آنقدر ڪـﮧ بآ همـﮧ ے "زنآنگے ام" "مردآنـﮧ" بـﮧ خودم تڪیـﮧ میڪنم مجنون نه! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب ناآرام دریای خودم باشم شی بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم، رنگ بی دردی این مردم در گیر و دار دین و دنیای خودم باشم اما نه.....! من. کارگردان انیمیشن دنیای کیف ها گفت: اگر من اکران نشود خودم تور برای ای مختلف می گذارم و با کرایه سینما م را نمایش می دهم چراکه برای آن به واقع زحمت کشیدم. عادت به این که دربحران زندگی ام خودم هوای خودم راداشته باشم در بی خو خودم برای خودم لالایی بخوانم وقتی بغض میکنم خودم خودم رادراغوش بگیرم دلداری بدهم میبینی؟؟ تنهایی باهمه ی دردی که داردمرامردباراورده انقدرکه باهمه ی نگی ام مردانه به خودم تکیه میکنم چند بار خودم را قرائت ؟

اگر به جای شرکت در جلسات بی ثمر
جلسه ای از خودم و اعمالم و افکارم و نیاتم تشکیل دهم
در آن هیئت خدا ناظر ومن بارها خودم را بگشایم،و بارها خودم را ببوسم
و بارها خودم را از زوایای مختلف تلاوت کنم و چندین بار خودم را دوره کنم.
و چندین دوره خودم را تفسیر نمایم و بارهاخودم را ذکر کنم و چندین دوره خ. سال‏هاست هراسان و مشتاق، به دنبال تو می‏گردم.سررسیدها را، هفته‏ ها را، ماه‏ ها را خط می‏زنم؛ سه‏ شنبه ‏ها، پنج‏ شنبه ‏ها، ‏ها، یکشنبه ‏ها.نمی‏دانم تو در کجای زمان ایستاده ‏ای، تا ساعتم را با افق نگاه تو تنظیم کنم؟ای شیرین‏ تر از انگورهای تا تان‏ های عشق! عطر گیسوانت را رها کن تا ستاره ‏ها، هر آن فرو بریزند و خواب‏ های هر شب زمین را با یاد تو روشن کنند. 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] پناه می برم از خودم به خودم...
گاهی یادم می رود، تمامِ قدرت را در دستان خودم قرار داده خداوندم... زهرا چیزایی که فهمیدی اشتباهه و باید درست کنی بنویس
این که نگران همه چی هستم و میخوام کنترل کنم همه چی رو
در مورد همه چی احساس میکنم کامل نیست و باید یه کاری کنم
مهمترین چیز درسم هست که باید به خودم کمک کنم
 
باید به خودم بگم به تو چه
تو خوبی و با خودم مهربون باشم امروز بشینین تلخیای 95 زندگیتونو بنویسین،جلوشم اسم مقصرارو
قول میدم اگه صادق باشین،99 درصد نوشتین : خودم خودم خودم حالا که امتحانات تمام شده و فراغت دوست داشتنی ِ بعد از داد رسیده است، دقیقا وقتش است. حالا که جوانه های توی قلبم رویین تن شده اند. حالا که ایستاده ام رو به روی آیینه و به صورت خسته ی خودم لبخند می زنم. حالا که برایم چند رقم قرص ردیف کرده است ، موهای عزیزم می ریزد و زیر چشمانم گود شده است و باز هم خودم را دوست دارم، حالا که ش.از آن طرف راه. به یاد ی که نفس میکشید وهم نفسش ترکش کرده بود به یاد ی که زخم داشت وناله کردو ی نفهمید به یاد ی که دوستش داشت و دوستم نداشت به یاد ی که پشت خنده هایش غمی با علامت سوال پنهان است به یاد ی که تنها بودوسرخوش,تنهایش گذاشت ودلتنگ به یاد ی که خاطرات عذابش میدهد ودم نمیزند به یاد ی که رفتنش را باور نکر ی پذیرفت به یاد خودم به یاد خودم به یاد خو. متاسفم برای توبرای این سرنوشتی که رقم خورد براتبرای اینهمه بدی که بهت متاسفمبرای گذشته ات متاسفمبرای تفکرت متاسفمبرای تربیتت متاسفمبرای ایمانت متاسفمبرای دیدگاهت متاسفمبرای لجاجتت متاسفمبرای جهلت خیییلی متاسفمبرای خودم متاسفمبرای این دنیای بدرد نخور متاسفمبرای این موجودات متاسفمبرای خودم خییلی متاسفمبرای فاجعه ی خودم خیلی. یک جایی از زندگی همه ما میمونیم و هنگ میکنیم از اتفاقاتی که یهویی افتاده و داره می افته و چاره ای نداریم گاهی جز رفتن با مسیر ررود مدتهاست نمی نویسم شاید چون هنوز نمی دونستم کجای زندگی ایستادم چه باید م ترجیح دادم سکوت کنم .بعد تمام شدن درس و جداشدن رسمی تصمیم مجدد برای رفتن گرفتم و اینبار اقداماتی انجام دادم ازمون دادم و از طرفی . یاد تو بر شیشه دل ی ره سنگ می زند
بر تن تار و پود من عشق تو چنگ می زند
بر لب این پنجره ها عمر به آرزو گذشت
آه کجای کار من پیش تو لنگ می زند . . . ؟
تنها نشان من از تو بهانه ی توست
زیباترین گل گریه نشانه ی توست
چشم من خانه ی توست
عمری مسافر این شب بی سحرم
از کوچه های خیال تو می گذرم
من آه بی اثرم . . .
فقط آیینه می داند . بعد از پایان یه روز کاملا انتگرالی داشتم به این فک می چن وقته نیومدم اینجا؟!!!یه ماه شد؟؟؟؟اونم یه ماه کاملا خاص.... داد همیشه برای من بستر اتفاقات مهم بوده...مهم و مهم!آدم افاتی نیستم ولی کلا همه اتفاقات زندگی من یه جور به عدد هشت یا سه ربط دارن...مهم ترینشون 8 /3 سه سال پیش بود یا3/3 پارسال.....بگذریم...این روزا یه کم به دنیای دوس داشتنی خودم که ازش دور شدم نزدیک شدم..یه ده!اعداد...فقط عددهای خوشگلم....دنیای من خیلی عددی شده و هیچ ی هم نمیدونه من چقد عاشق این دنیام....شاید مردم فک ن دنیای ریاضیات و دنیای اعداد دنیای مز ف و به درد نخوریه اما ....اما من میتونم براشون با همین اعداد اثبات م که نفس کشیدنشون هم بر اساس همین اعداد هست...پــــــــــس به دنیای ریـــــــــاضیات احترام بزاریـــن....لطفا! +سر حرفام هستم....فقط یه کم سرم شلوغه!خدا میدونه من چقد از دست خودم عصبانی ام که چرا یه کم زودتر درس نخوندم...!هیچی نخوندم!!!!!+هدف از این پست فقط این بود که تو ماه داد هم یه پست داشته باشم....+بی دلیل و با دلیل ی رو نشکنین... باید بفهمم که احساس، الکی ایجاد میشه... واقعا باید خودم رو از این محیط ها دور کنم...فقط با کار و کار و تحقیق.به هیچ ی دل نبند، فقط کار خودت رو که مهمترین تصمیم زندگیت اشتباه نشه.این سپ یده رو هم باید تموم تموم کنم...تا پاک پاک بشم..الکی خودم رو توی منگنه نذارم و با فراغ بال به فعالیت ها و پیشرفت هام ادامه بدم.خدا رو شکر که شنبه روزی هست که ب. امروز هم یکی توی وبلاگ من گفته بود: حالا که رفته شاید قسمتت نباشه بهتر نیست خودت و وفق بدی؟ بهتر نیست دوباره عاشق بشی؟ اگر مال تو بود اونکه رفته یعنی قسمتت نیست می خواستم در جواب اون بگم ابراهیم قسمت من بود چون من اول سال 2000 توی چت اون و دیدم اون با اسم های مختلف با من حرف می زد مال من بود اول عاشق من بود فقط خودم چون خدا برای من یه. دلم خوش است به این اشک گاه گاه خودم دوباره سفره ی اشک است و فیض ماه خودم دوباره نیمه شبی و بساط آه خودم رسیدم اول کاری که معترف بشوم نشان به ندهم نامه ی سیاه خودم ی به جز تو خبردار نیست از حالم میان محکمه آرم که را گواه خودم ؟ قشون اشک فرستاده ام به درگاهت ذلیل عفو توام با همه خودم گریه و اشک به من تو راه نشان دادی و نفهمیدم فقط دویدم و رفتم به کوره راه خودم چه ظلم ها که ن به خود در این دنیا چه چوب ها که نخوردم من از نگاه خودم حیا ن و دنبال معصیت رفتم شدم من عبد فراری و دل بخواه خودم چه صبر داری و خسته نمی شوی از من خودم که خسته ام از این همه گناه خودم تمام ترس من این است مرگ من برسد که پی نبرده ام آن دم به اشتباه خودم به دست های خودم ساختم قفس ها را ببین که حبس شدم در میان چاه خودم " بجز حسین مرا ملجا و پناهی نیست " بگو به من که : بیا بنده در پناه خودم میان قبر بگویم حسین و گریه کنم دلم خوش است به این اشک گاه گاه خودم شروع به وبلاگنویسی چون از حرف زدن با آدم های اطرافم نا امید شده بودم، تنها ، گوش شنوا واسه حرفام پیدا نمی .
تو این مدت با اشخاص زیادی آشنا شدم، وبلاگ نه برام تفریح و سرگرمی بود و نه اونقدر مهم که بخوام به خاطرش وارد باند بازی و دسته بندی ها و اکیپ های وبلاگی بشم.
رغبتی به برخورد نزدیک با بقیه وبلاگ نویس ها و رفتن سر قرارهای وبلاگی. گاهی وقتا خودمو میزنم ب بیخیالی... رفت؟ ب درک... ناراحت شد؟ب جهنم... برنمیگرده؟فدای سرم... پشت سرم حرف زد؟بزار واق واق کنه... ابم کرد؟بیخود کرد... خودشوگرفته واسم؟خو معلومه مگس میره دنبال عنی مثل خودش... دل یوش تم؟مهم نی... میزنم ب بیخیالی و تو یه دنیای خودم...تو اتاق تاریکم...سیگارمو دود میکنم...آخ چ حالی داره...میدونی همه کار ازم برمیاد حتی س. ذهن من قصد خود کشی دارد گم شدم در هزار توی خودم عرق شرم بر تنم جاریست خفه ام کرده است بوی خودم راه من در کجای بودن هاست کاش پیدا شود به سوی خودم خالی از هر تفکر محضم دست من بود لای موی خودم در جهان بدون اضلاعی گوشه گیرم عزیز غمگینم چرخ شه ام ش ته شده پرم از فکر هیچ ،سنگینم چیست معنای هستی پردرد؟ من به پایان خوب بدبینم سالها می شود که یک . سلام به همه دوستانی که نمی دونم چند تا تون هنوز هم به وبلاگ نیمه تعطیل من سر می زنید. من فردا(5 مهر) به نیمه راه می رسم. فردا روز تولدمه. اتفاقی که خودم ازش غافل بودم. عجیب و کمی درآوره که آدم خودش رو فراموش کنه. مخصوصا روز تولدش رو به عنوان شروع پا گذاشتن به این دنیای پیچ در پیچ و هزارتو... چقدر دلم گرفت وقتی که به وبلاگم اومدم و دیدم یکی ا. این روزها دور شده ای. این روزها دور شده ام. و این روزها فکر میکنم. این روزها فکر میکنم چطور شد که اینهمه دور شده ایم.این روزها فکر میکنم. به بلد نبودنم فکر میکنم. به مهربان نبودنم. به شاد نبودنم. به شاد ن ت. به لبخندی که رها کرده مرا. این روزها فکر میکنم. فکر میکنم کجای دنیا ایستاده ام. که اینهمه دوریم. این روزها گم شده ام. راستی کجا ایستاد. من در دو برهه از زندگی در درک توانمندیهای خودم دچار اشتباه شدم. در یک دوره توانمندی های خودم را خیلی بیشتر از آنچه بود میپنداشتم و در یک دوره خود را شدیدا به س ه میگرفتم و توانمندی های خودم را ناچیز به شمار می آوردم. آنگاه به این نتیجه رسیدم کار همه آدمها ناچیز است فرقی نمیکند در این دنیای به این وسیعی چه کاری کرده باشند. دیگری به خاط.