کجای دنیای خودم ایستاده ام

به نقل از خبرگزاریها در مورد کجای دنیای خودم ایستاده ام : در دنیای مجازی ترول یک کامنت شنیع می ذاره و با کامنت های عصبانی که مردم در جوابش می نویسن حال می کنه، امروز یه ترول در دنیای واقعی در کوچه ای پرتردد دیدم که بر روی موتور ایستاده و جینگول به دست، از جیغ ها و هایی که ملت نثارش می لذت می برد چه روزگار خوبیست در بند خودم خودم سرای خودم کبریای خودم یارا رخصتی دهید خوانده ام گفتم ازاین دروغ شما میروم به قواخ خودم اگر صبای صبح سحر خوان ساز من باشد می رسانمت از گل و سنبل و شباهنگ به اهنگ خودم به سمت ناکجا جلدم را روانه خواهم کرد به روح او برسانید شد رهسپار خودم گریستم دلم را کشتم در کبود پنهانی خدایا ایولت باشد رسیدم به شادیه. دلم برای خودم تنگ شده برای اینکه بنشینم با حوصله موهایم راببافم به حرف های دلم گوش دهم برای خودم قصه تعریف کنم تا خوابم ببرد
دلم برای کمی من تنگ شده هربار که در آینه در چشم هایش نگاه میکنم غریبه تر شده و از من دورتر
من فقط کمی دلتنگم
اتفاقی لابلای موهای بلند دختر آینه اتاقم یک موی بلند سپید پیدا آستانه شروع بیست سالگیش کمی بر. صبح ها،پشت شب بیداری های مانده در سکوت خیال انگیز دست نشانده های خاطراتم می آیند ، می خواهند مرا با زخم خنجر زخم زبانهایشان به نابودی بکشانند، من ایستاده ام همچون صنوبر همچون سرو همچون افرا ... من ایستاده ام همچون تیر نگاه نرم تو و با زخم هایی کهنه و فرسوده از نرمی نوازشش... من ایستاده ام همچون کوه غرورم له شده زیر پای برف... من ایستاده ام مثل خورشید بالای سر و ته منظومه خودم ... آری من ایستاده ام به نظاره سوختن عمرم در هیزم تر اشکهایم... پشت شب بیداری ها ، باغی ست بی گل؛ بی خار، باغ بی گل و خار اندوه هیچ ندارد و صبح قطره های شبنم از سرو کول نوچه های بوته های علفی آن بالا میرود، بی هیچ دغدغه نازیبایی در نظر هیچ بیننده ای و این همان شبنم ست. ادم ها یک وقتایی یک اشتباهی میکنه که نمیشه به عقب برگشت واون اشتباه رو پاک کرد اشتباه من این بود که وارد دنیای مجازی شدم شاید بزرگترین اشتباه زندگیم باشه من نمیدونستم احساسات ادمای مجازی فرق میکنه ادمای مجازی خیلی راحت میتونن دل همو بشکنن اشتباه من این بود که دنیای مجازی رو وارد دنیای شخصی خودم من فک نمی یه مرد گریه ه ولی دنیای مجا. ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻪِ ﺗﻪِ ﻣﻌﺮﻓـــــــــــــــــﺖ ﺍﮔﻪ ﻧﺒﺎﺷﻢ، ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻢ!!! ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻻ ﺍﻗﻞ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﯿﺴﺘﻢ! ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺏ ﻫﺮﮐﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﻃﺮﻑ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﺸﻮ ﺑﺮﯾﺰﻩ ﺩﻭﺭ!!! ﺏ ﺳﻼ ﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ . کجای این زندگی ایستاده ام ...


که اینقدر دنیا بر سرم اب میشود ....؟!!
ادم ﺧـﺎﺻـﻲ ﻧـﻴـﺴـﺘـﻢ. . .ﻣـﺨـﺎﻃـﺐ ﺧـﺎﺻـﻲ ﻫـﻢ ﻧـﺪﺍﺭﻡ. . .ﻓـﻘـﻂ ﺣـﺲ ﺧـﺎﺻـﻲ ﺩﺍﺭﻡ. . .ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ. . .ﺧﻮﺩﻩ ﺧﻮﺩﻡ. . .ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ. . .ﺻﺒﻮﺭﻡ ﻭ ﻋﺠﻮل. . .ﺳﻨﮕﻴﻦ. . .ﻣﻐﺮﻭﺭ. . .سخت میخندم. . .سخت گریه میکنم. . .ﺑﺨﺎﻃﺮ تو و هیچ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﻤﻴﺪﻡ. . .ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﻴــﺮ ﻭ ﺑـــــــﺮﻭﺣﻮﺍﻟﻲ ﻣﺎ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﻤﻨــ. خیلی مس ه است این دیدی که به دنیا پیدا کرده ام این سطح نگاه این مسائل بی ارزشی که برایم مهم شده اند واقعا متاسفم برای خودم هرچه می گذرد پیش نمی روم فرو می روم! دنیای آدم بزگ ها باتلاقی بیش نیست... اَه!!! نه نباید مقصر را چیز دیگری بدانم خودم!!! خودٍ خودٍ خودم "از منست این غم که بر جان منست" عزیزم من را با خودم تنها نگذار من خودم را میزنم... تکه تکه میکنم می اندازم جلوی گرگ ها... با بولدوزر از روی تکه تکه هایم رد میشوم... من خودم را، خود تکه تکه شده ام را، خود شده ی خون ب جگرم را پرت میمنم در لجن های کنار زندگی... عزیزم من را با خودم تنها نگذار... من خودم را غرق میکنم، کنار می ایستم و غرق شدنم را تماشا میکنم... من خودم را ب دوئل دعو. عاشقانه شه تا بمانمماندن ها را تجربه تا بفهمم فهم این لحظه بسی دشوار آمد کجای این دنیا عوض میشود ؟کجای این افکار زیبا می شود ؟خدا می داند که چقدر برایم سخت استدوری ...دل کندن ...دلتنگ شدن ...لبریز است کاسه ی صبرمدوستش دارم ... می خواهمش برای خودم ... خودخواهانه می خواهمش فقط و فقط برای خودم و این بزرگترین عیب و اشتباه من بوددورشد از من دل ک. من سالهاست برای خودم زندگی میکنم؛  برای خودم گل می م. خودم را به کافی دعوت میکنم. در آینه به چشمانم خیره میشوم و چند بار میگویم دوستت دارم. به خودم میگویم زیبا شدی امروز. خودم را در آغوش میکشم؛  برای خودم هدیه می م.لبخند میزنم،  مهربانم. من دهه هاست با خودم زندگی میکنم. با اینحال بین شانه هایم درد ناک است. انگار خالیست. پشت. من عاشق بودم ولی عاقل نبودم ***همه چیو با دست خودم اب ***عاشق شدن یک چیز است***عاشقی یک چیز دیگر است***من با همین چشم و لب خودم***قبر خودم را سریع کندم***خوب بودم و بد عالم شدم***علت درد و تنهایم خودم هستم***مثل گلوله اش دادم و رفتم***من خودم از خودم میترسم از کتاب "تریبون":
اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم
ولی از آن همگان یک نفر خودم بودم

قسم به هر و نا که ننگ خواهِ من است
به فکر هر و نا ـ مگر خودم ـ بودم

صدای من همه جا را احاطه کرد، ولی
چرا از آن همه محروم تر خودم بودم؟

من ادعای خ نکرده ام هرگز
اگرچه منشأِ خلقِ اثر، خودم بودم

نه متنِ من، که منِ من کتاب شد، زیرا:
نه ذو. قوی ترین زن دنیا منم خودم ج خودمو میدم خودم از حق خودم دفاع تو غم غصه هام خودم واسه خودم مرهم بودم هر بلایی که ممنکه سر یه دختر بیاد کشیدمم و مردونه خودمو از نو ساختم  میدونم حالا هم خودمو میتونم بسازم ممکنه یکم دیرتر اما من قوی تر از هر مردی تو این شرایطم دلم گرفته....دلم از خیلی چیزا گرفتهتا حالا شده به این موضوعفک کنی که سلامتی یه نعمتخ خ خ خ بزرگیه!!!؟؟؟دلم گرفته از خودم از اینکه بدم!!!شاید نتونستم تو زندگیم قدرهیچکاری و هیچ و هیچ چیزیرو اونطوری که باید فهمیده باشمتا حالا دقت کردین که تو زندگیچقدر نشونه جلو پات میذاره؟؟من خودم حتی عرضه اینو نداشتمکه قدر چیزا و ایی که تو همیندنیا دار. برای هیچ قصوری
پیش تو بازخواست نمی شوم
خوبی تو همین است...
هر غلطی دلم بخواهد می کنم
مثل غلط دوست داشتن تو
شرک است بگویم تو خدای منی
توای که فراتر از اعتقادم ایستاده ای
تو را خواهم بوسید
در روز موعد
روزی که بندگان روی ماه خدا را می بوسند. سلامتی خودم که بهترین رفیق بودم سلامتی خودم که باوفاترین بودم سلامتی خودم که پاک دوست داشتم دوستامو سلامتی خودم که ازجونم براخوشحالی دوستام مایه میذاشتم سلامتی خودم که رفیق تنهایی همه بودم سلامتی خودم که سنگ صبورهمه بودم سلامتی خودم که بهترین بودم دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا میکنیم، دنیا عجب جایی شده دنیای این روزای من هم قده تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده هر شب توو رویای خودم تن پوشتو تن میکنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم هر شب توو رویای خودم تن پوشتو تن میکنم اینده این خونه رو با شمع روشن میکنم... تازگیها هر کاری که میخوایم انجام بدیم یک نیم وجبی کنارمون ایستاده که دائم میگه خودم خودم ... - موقع لباس پوشیدن از انتخاب لباس گرفته تا به تن ، یکی کنار گوشم میگه خودم خودم ... - موقع دارو خوردن باید در دارو رو آوا خانم باز کنن، من به مقدار کافی توی پیمانه بریزم، خودش در دارو رو ببنده، و بعد به قول خودش با آب فراوان بخوره ... - ساعت ۸ شب ها . دنیای قشنگیه اونایی که برای ما آرزوی دست نیافتنین و برای ما حتی فکر بهشون سخته. به قول یه دوست هستن آدمایی که براشون خاطره میشن اما من میگم اونا برای بعضیا اون قدر دم دستی میشن که حتی خاطره هم نمیشن. در زبان لکی به احشام ( و و ...) دنیا میگن. واقعاً واقعیته فقط سهم ما پهن اس سهم یه عده خوردن دنیاس. دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می ک. بـــرنــــــگـــرد !!!

کمی عوض شدم

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم .

به ی تکیه نمیکنم .

از ی انتظار محبت ندارم .

خودم بوسه میزنم بر دستانم .

سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم .

نگران خودم میشوم .

برای خودم هدیه می م

. با خودم ساعت ...ها حرف میزنم .

در دنیای خودم . ی حق ورود ندارد جز خودم... دنیا دارد هی بزرگ میشود...من دارم هی دور میشوم از دنیای کوچک دوست داشتنی ام...دره های سکوت جای خودش را به دره های پر هیاهو میدهد...انگار که انی بالای دره ایستاده اند و برای من طناب می اندازند تا بیرون بیایم از همه ی خودم...من در این راه چیزهایی میبینم که هرگز فکر نمی ...دنیا خیلی بزرگ تر از آن است که تصور می ...گیجم و مبهوت. شبیه جنگجویی که ن. انگارسالها باشد که دست به قلم نبرده ام. انگار قلم چیزی غریبه باشد. انگار که دنیایی عجیب مرا خورده و هضم کرده و دفع کرده باشد. روزگار غریب است و من در این داستان غریب که هر شب از خودم برای خودم می گویم، گم شده ام. من چقدر دور و چقدر نزدیکم به آن رویاها که می بافتم. انگار همه شان دو شقه شده باشند. راستش گیجم و از بی دغدغه بودن می ترسم. روزی . کی می شود سپیدۀ شام خودم شوی؟
شب تا سحر ستارۀ بام خودم شوی

ای نیمه ام در آینه کی می شود شبی
ع خودم شوی و تمام خودم شوی

بعد از هزار و یک شب غمگین عاشقی
صبح خودم شوی و سلام خودم شوی

ای قاصد عزیزترین دوست دارمت
پیک خودم شوی و پیام خودم شوی

من دائماً بریزم برای تو
تو ماهِ مو یِ جام خودم شوی

مهتاب ر. عآدت ڪـردم بـﮧ اینڪـﮧ در بحرآטּ هاے زندگی ام خودم هوآے خودم رآ دآشتـﮧ بآشم... در شب هآے بے خوآبے خودم برآے خودم لآلآیے بخوآنم... وقتے بغض میکنم خودم، خودم رآ در آغوش بگیرم... دلدآرے بدهم... میبینے؟؟ تنهآیے بآ همه ے دردے ڪـﮧ دآرد مرآ "مرد" بآر آورده... آنقدر ڪـﮧ بآ همـﮧ ے "زنآنگے ام" "مردآنـﮧ" بـﮧ خودم تڪیـﮧ میڪنم کارگردان انیمیشن دنیای کیف ها گفت: اگر من اکران نشود خودم تور برای ای مختلف می گذارم و با کرایه سینما م را نمایش می دهم چراکه برای آن به واقع زحمت کشیدم. سال‏هاست هراسان و مشتاق، به دنبال تو می‏گردم.سررسیدها را، هفته‏ ها را، ماه‏ ها را خط می‏زنم؛ سه‏ شنبه ‏ها، پنج‏ شنبه ‏ها، ‏ها، یکشنبه ‏ها.نمی‏دانم تو در کجای زمان ایستاده ‏ای، تا ساعتم را با افق نگاه تو تنظیم کنم؟ای شیرین‏ تر از انگورهای تا تان‏ های عشق! عطر گیسوانت را رها کن تا ستاره ‏ها، هر آن فرو بریزند و خواب‏ های هر شب زمین را با یاد تو روشن کنند. 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] عادت به این که دربحران زندگی ام خودم هوای خودم راداشته باشم در بی خو خودم برای خودم لالایی بخوانم وقتی بغض میکنم خودم خودم رادراغوش بگیرم دلداری بدهم میبینی؟؟ تنهایی باهمه ی دردی که داردمرامردباراورده انقدرکه باهمه ی نگی ام مردانه به خودم تکیه میکنم چند بار خودم را قرائت ؟

اگر به جای شرکت در جلسات بی ثمر
جلسه ای از خودم و اعمالم و افکارم و نیاتم تشکیل دهم
در آن هیئت خدا ناظر ومن بارها خودم را بگشایم،و بارها خودم را ببوسم
و بارها خودم را از زوایای مختلف تلاوت کنم و چندین بار خودم را دوره کنم.
و چندین دوره خودم را تفسیر نمایم و بارهاخودم را ذکر کنم و چندین دوره خ. من خودم مرگ خودم را به خودم فهماندم
مرده ام! باز کمی درد در ابعادم هست..!

باید لبهام را بگذارم روی لبهای خشکیده و چروکیده ی این پیر وبلاگِ بی مخاطب و هی درونش فوت کنم تا جانِ دوباره ای بگیرد. برای خودم بنویسم و بپذیرم که فقط خودم هستم و خودم. برای خودم بنویسم و برای خودم نظر بدهم. زمانی چه روزگارانی گذر م اینجا. باورم نمیشود هنوز عده ای مینویسند و تلگرام و اینستاگرام، وبلاگزده شان نکرده است. فعلا همینو بس. حالا که امتحانات تمام شده و فراغت دوست داشتنی ِ بعد از داد رسیده است، دقیقا وقتش است. حالا که جوانه های توی قلبم رویین تن شده اند. حالا که ایستاده ام رو به روی آیینه و به صورت خسته ی خودم لبخند می زنم. حالا که برایم چند رقم قرص ردیف کرده است ، موهای عزیزم می ریزد و زیر چشمانم گود شده است و باز هم خودم را دوست دارم، حالا که ش.از آن طرف راه. من خودم مرگ خودم را ب خودم فهماندم مرده ام باز کمی درد درابعادم هست چقد منم این شعر دلم تنگ شده ... اینبار برای خودم ... برای خنده هایم ... برای شیطونیام ... برای افکار خفنم ... برای خودم حرف زدنم ... برای فارق بودن از همه ... چه بی خودم تنهام ... چقدر عمرم رو برای ای کاش ها و تلاش برای بدست آوردن ها سپری ... اما خودم رو از دست دادم ... روز میلاد من است آمده ام دست کشم به سر و گوش عرق کرده ی دنیای خودم... قول دادم در این شعر فقط من باشم،
تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم... قول دادم که در شه ی خودحبس شوم٬ دل به بالا و بلندای خیالی ندهم..
دوس دارم که خودم پشت خودم باشم و بس٬ به تن هیچ عق پر و بالی ندهم.. تو که رفتی پی تاب و تَپش رود برو٬
به قدمهای اسیر لجنم فکر نکن..<. کمی عوض شده ام دیریست که از خداحافظی ها غمگین نمی شوم به ی تکیه نمی کنم
حتی از ی انتظار محبت هم ندارم آری خودم بوسه می زنم بر دستانم سر به زانو هایم می گذارم و سنگ صبور خودم می شوم نگران خودم می شوم گاهی برای خودم هدیه می م ساعت ها با خودم در دنیای خودم حرف می زنم دیگر ی حق ورود به دنیایم را ندارد جز خودم بعد از پایان یه روز کاملا انتگرالی داشتم به این فک می چن وقته نیومدم اینجا؟!!!یه ماه شد؟؟؟؟اونم یه ماه کاملا خاص.... داد همیشه برای من بستر اتفاقات مهم بوده...مهم و مهم!آدم افاتی نیستم ولی کلا همه اتفاقات زندگی من یه جور به عدد هشت یا سه ربط دارن...مهم ترینشون 8 /3 سه سال پیش بود یا3/3 پارسال.....بگذریم...این روزا یه کم به دنیای دوس داشتنی خودم که ازش دور شدم نزدیک شدم..یه ده!اعداد...فقط عددهای خوشگلم....دنیای من خیلی عددی شده و هیچ ی هم نمیدونه من چقد عاشق این دنیام....شاید مردم فک ن دنیای ریاضیات و دنیای اعداد دنیای مز ف و به درد نخوریه اما ....اما من میتونم براشون با همین اعداد اثبات م که نفس کشیدنشون هم بر اساس همین اعداد هست...پــــــــــس به دنیای ریـــــــــاضیات احترام بزاریـــن....لطفا! +سر حرفام هستم....فقط یه کم سرم شلوغه!خدا میدونه من چقد از دست خودم عصبانی ام که چرا یه کم زودتر درس نخوندم...!هیچی نخوندم!!!!!+هدف از این پست فقط این بود که تو ماه داد هم یه پست داشته باشم....+بی دلیل و با دلیل ی رو نشکنین... مرا به حال خودم بگذارید
سنگ ها
خسرو مرده است
و شما بی قرارید
نامش روی کدام شما حک شود. ... می خواهم
در تاریکی سینما بنشینم
و رؤیاهایم را ببینم
رؤیاهایی که فقط
در تاریکخانه های شما ظاهر می شوند. مرا به حال خودم بگذارید
صف ها، باجه ها!
همه تان به خانه ی خود می روید
تنها اوست
در صف ناآشنایانی بی بازگشت ایست. "تقدیم به همه ی انی که نیامده اند" امروز بهترین روز برای آمدنت است تهران ترافیک ندارد

خیابان ها خلوت است

کافه ها ، شلوغ

اتاق ها ، پُلوغ

گلفروشی ها ، غلغله

در آنجای شهر عروسی ست

در آنجای شهر میهمانیست

در آنجای شهر به سلامتی ِ هم ....

در آنجای شهر ی بالا می آورد

در آنجای شهر ی پیرا. خدا نرو باز منو باخودت ببر می دونم خوب میدونم که ازت دورم میدونم که نمیتونم بهت برسم باز ایستاده کمرم خم شدبازدلم بادلت بیگانه است تقصیر من نیس خودت کردی" منم نامردی منم مقصرم من از نادانی خودم از تنهایی خودم گمراه شدم تو که دانا وتواناییی >تودیگه چرامنو دوباره باخودت ببر یا مهمون خونخه خودت کن گاهی وقتا خودمو میزنم ب بیخیالی... رفت؟ ب درک... ناراحت شد؟ب جهنم... برنمیگرده؟فدای سرم... پشت سرم حرف زد؟بزار واق واق کنه... ابم کرد؟بیخود کرد... خودشوگرفته واسم؟خو معلومه مگس میره دنبال عنی مثل خودش... دل یوش تم؟مهم نی... میزنم ب بیخیالی و تو یه دنیای خودم...تو اتاق تاریکم...سیگارمو دود میکنم...آخ چ حالی داره...میدونی همه کار ازم برمیاد حتی س. امروز صبح تا عصر نبودم، یه مقاله ى جالب پیدا کرده بودم و نشده بود تا آ بخونم، گذاشتمش رو میز م...با ح دلخورى پرسید چرا خودم پیداش نکرده بودم اینو؟ با دلخورى بیشتر گفت اصلا روش تحقیقش چى؟! یعنى نباید به ذهن خودم مى رسید؟با خودم فکر کاش ازش یاد بگیرم، کاش این همه از خودم انتظار داشته باشم، کاش کمتر تنبل باشم. آنقدر از خودم بدم می آید که می ترسم جلوی آینه بایستم که مبادا خودم را ببینم و به خودم دهم بیزارم از خودم می ترسم که رودر روی آینه بایستم نمی ایستم که مبادا با مشت بکوبم وسط چشمانم در آینه و آینه هزار تکه شود ومن هزار تا خسته ام. از سفر برگشته ام اما هنوز خسته ام. فکر آینده، فکر هزار و یک مسئولیت و اما و اگر و شک و تردید، خسته ام کرده. از آدم ها، از شرایط، از خودم که نمی توانم دل خودم را قرص کنم، خسته ام. بایدم خودم، خودم را در آغوش بگیرم و نوازش کنم. باید خودم به خودم دلداری بدهم که همه چیز درست می شود. باید توی گوش خودم بگویم بالا ه دل تو هم قرص قرص می شو. دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در . هفته قبل به سفر گذشت و هفته قبل ترش به بگو و مگو با سین و حواشی آن ،،، باید دستی به سر و گوش خانه بکشم ، آشپزخانه را جارو بزنم ، اتاق خواب را هم ، لباس ها را بیندازم توی ماشین .باید که دستی به سر و گوش زندگی هم بکشم ، تکلیفم را با خیلی از چیزهای زندگی ام روشن کنم ، نه که قبل تر ها این کار را نکرده باشم ، نه ،،، برای چندمین بار بایستم یک گوش. همیشه دلم پره حرفه...ولی نمینویسم/ نمیدونم شاید حس میکنم این دنیای مجازی بدجور آدم رو معتاد و وابسته میکنه... هدف زندگیم آرامشه... من از این دنیای ! نمیتونم بهش برسم/یعنی یه جور اثر منفی میذاره روم... این نظر شخصی خودمه/خیلی ها هستن آروم میشن اینجا /ولی من نه : ) با خودم می جنگم. اساساً بلد نیستم خودم را ببخشم. دیگران را چرا. هر جا هم سر می چرخانم حرف اول این است که برای پیشرفت و آرامش و فلان، باید خودت را ببخشی و سعی کنی بگذری و فراموش کنی و خلاصه مته به خشخاش نگذاری. نمی توانم. خب من از خودم انتظار دارم. انتظار دارم هر قولی که به خودم می دهم - ریز یا درشت- ، پایش بایستم، و وقتی نمی شود، یعنی چه شد. امروز هم گذشت... تاریک و سرد. پر از بغض درد و اشکهایی که بر گور های بی نام و نشان ریخته شده اند.  چقدر انسان ماندن در این دنیای پر از کشتار و حرص سخت شده است. به من حق بده. حق بده اگر همیشه طالب رفتن بوده ام. همیشه می گویم با خودم که چقدر خوب است این درد را نمی کشی. دردی که می تواند مثل نبودنت ام را به آتش بکشد. تهران با زمین لرزه ای لرزیده .