کدبانوگری

به نقل از خبرگزاریها در مورد کدبانوگری :
جدا زرده از سفیده با بطری آشپزی،فنون آشپزی،فوت و فن آشپزی,برش کیک با نخ برش کیک با نخ آشپزی،فنون آشپزی،فوت و فن آشپزی,کیک بستنی به روش ساده کیک بستنی به روش ساده آشپزی،فنون آشپزی،فوت و فن آشپزی,ذرت دون ذرت دون آشپزی،فنون آشپزی،فوت و فن آشپزی,اسلایس توت فرنگی اسلایس توت فرنگی آشپزی،فنون آشپزی،فوت و فن آشپزی,اسلایس زیتون اسلایس زیتون آشپزی،فنون آشپزی،فوت و فن آشپزی,اسلایس تخم مرغ اسلایس تخم مرغ نکات ریز خانه داری و کدبانوگري جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی ت می کنی؟ مگر من به قول ها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را تباه می کنی؟ صبر داشته باش.   یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.   و تو .
نسرین بهجتی شاعر را دوستم یل مهربان آبادان آقای فواد جمشیدیان به من شناسانید !
نگاه تیز اما نه ی شاعر لایه های زندگی را گشت می زند ! رهگذر نیست ، می کاود، برش می زند ت...ا،،،،،
ن شاعر از شعر، زندگی می سازند و از زندگی با همه ی رقت ها ، با همه ی کژی ها و کاستی هایش شعر .... این چنین گویی که اززمان رابعه تاکنون می رزمد تا مانند مادرش " تنها کدبانو " نباشد ! با مهر همیشگیهفده سالگی من مولانا می ید
و ترا رج به رج می بافت
با نزار قبانی برای بلقیس می گربست !نسرین بهجتیهفده سالگی من
" هفده سالگی من در گردنه الله و اکبر درگز
خودش را روزی هزار بار
از دره پرت می کرد
تا شکل کدبانوگري مادرش شود !
هفده سالگی من مولانا می ید
و ترا رج به رج می بافت
با نزار قبانی برای بلقیس می گربست !
و سبزی پاک می کرد !
هفده ساگی من با آنا آخماتوا روسی حرف می زد
و آش پشت پای جوانی اش را می پخت
و هر صبح با نخ نامرئی لب هایش را 
زیکزاگ بخیه می زد
که مبادا مین هایی که تو در قلبش کاشته ای
به یکباره منفجر شود
و ترمه های روشن جامه عروسی اش گل گلی شود
هفده ساگی من کوچک بود
هفده ساگی من زیبا بود
هفده سالگی من عاشق بود
هفده سالگی من احمق بود !
حالا من دیگر هفده ساله نیستم
از نیمکت نشینی خسته ام
و تو گل زن خوبی نیستی
از کارت های زردت خسته ام
این بار بی اجازۀ داور
من کارت قرمز را به صورتت شلیک می کنم
از بازی محو شو
نوبت....نوبت من است
می خواهم به دنیا گل بزنم
نمی خواهم دخترم شکل هفده سالگی من شود ! "image may contain: 1 person, smiling, close-up
به یاد ایام شباب که این جا کاردستی باران بود، دوباره به سرمان زد با آموزش یکی دو تا کاردستی خدمت مبارک تان برسیم و البت چند تایی هم کدبانوگري در زمینه ی آشپزی. حیف باشد که اینستاگرام از هنرنمایی های ما بهره ببرد و وبلاگستان بی نصیب بماند...! گل رز مینیاتوریکشف این گل کار این جانب بوده. گفته باشم ها. ابتدا یک نوار مقوایی به عرض پنج میلی متر را، حدود پنج سانتی متر ریش ریش کنید. از قسمت ریش شده تا انتهای نوار را با قیچی زیگراگ بری، حاشیه بزنید. اگر قیچی مخصوص ندارید می توانید با دست به ح هفتهشتی! کار کنید. نوار آماده شده را بپیچید، طوری که قسمت ریش شده حکم پرچم گل را داشته باشد و قسمت هفتهشتی حکم گلبرگ ها. انتهای نوار را با یک قطره چسب محکم کنید. حالا با انگشتان تان گلبرگ ها را به سمت بیرون گل خم کنید. از این گل می توانید برای تزیین کارت، جعبه ی کادو، قاب و تابلوهای کوچک، همین طور به صورت ترکیبی در کنار کاردستی های دیگر استفاده کنید.مافین برنجبرنج آب کش، گردو، زرشک، مرغ پخته و سرخ شده، ماست، زعفران و تخم مرغ را با هم مخلوط کنید. ته قالب مافین تکه های کره بگذارید. مواد را داخل قالب ریخته و با قاشق فشرده کنید. حدود سی الی چهل دقیقه توی فر بگذارید تا مغز برنچ پخته شود. قالب را خارج کرده، ذرت و پنی یتزا را اضافه کنید، درون فر بگذارید، گریل را روشن کنید و تا زمان طلایی شدن پنیر دندان روی جگر بگذارید.پیراشکی قُنداقی!یک بسته پودر خمیر پیراشکی تهیه کنید. مواد میانی را به سلیقه ی خودتان آماده کنید. خمیر را به صورت دایره یا مربع یا هر شکل قروقاطی دیگری که دوست دارید پهن کنید. مطابق شکل یک ضر ب در و یک به علاوه روی خمیر ایجاد کنید. هر تکه را بردارید، مواد را روی آن بگذارید و شروع به پیچاندن کنید. بعد از این که همه ی مواد را قنداق نمودید! با برس روی آن ها ترکیب تخم مرغ و زعفران بمالید. کنجدها را که روی پیراشکی ها پاشیدید وقت رفتن توی فر فرا می رسد. اول زیر پیراشکی ها و بعد هم روی آن ها باید حرارت ببیند. این که چه مدت باید توی فر باشند را هم حتما نمی خواهید از من بپرسید. نه؟! با این توضیح دقیق درباره ی مقدار مواد، باید دست تان آمده باشد که بنده در آشپزی تابع هیچ قانون و اندازه و مقیاسی نیستم. پس چشم از فر برندارید.سیب زمینی شکم پُرچند عدد سیب زمینی متوسط را خوب بشویید و روی توری فر در طبقه ی وسط بگذارید. بروید دنبال بقیه ی کارهای تان. اگر هم خیلی بی کار یا عاشق هستید می توانید حدودا یک ساعت و پانزده دقیقه بنشینید و زل بزنید به شیشه ی فر تا سیب زمینی ها پخته شوند. زمان پخت که به پایان رسید سیب زمینی ها را با یک برش عرضی به دو قسمت نامساوی تقسیم کنید. قسمتهایی با اندازه های یک چهارم و یک سوم. قسمت بزرگ تر را خالی کنید. مقداری از دیواره ی سیب زمینی را برای محافظت از مواد میانی نگه دارید. مواد خارج شده را با ذرت، پنیر، فلفل دلمه ای، هویج و هر چیز دیگری که دوست داشتید مخلوط کنید و مقداری هم نمک و فلفل به مواد اضافه کنید. با ترکیب جدیدتان که به صورت یک توپ خمیری درآمده درون سیب زمینی ها را پر کنید. روی سیب زمینی شکم پرتان پنی یتزا و کمی آویشن بریزید. گریل را روشن کنید. پنیر که طلایی شد عصرانه ی خوش مزه تان را با سس کچاپ میل کنید.سنجاق رنگی رنگیبه تعدادی منجوق یا مهره ی رنگی نیاز دارید، یک دم باریک و چند عدد سنجاق طلایی کوچک. گره انتهای سنجاق را با دم باریک باز کنید. مهره ها را رد کنید و گره را دوباره محکم کنید. تکنیک رد مهره از کاموا!این روش هم اختراع خودمان است. نروید به نام خودتان ثبت کنید. اگر خواستید از کاموا یا روبان تان مهره های کوچک رد کنید و با سوزن بزرگ هم مشکل داشتید می توانید از یک سیم گل سازی کمک بگیرید. سوزن های بزرگ گاهی خودشان مشکل ساز می شوند، چون انتهای آن ها توی مهره گیره می کند و ...سیم گل سازی را دور کاموا بیندازید و دو طرف آن را در هم بتابانید. بعد مهره ها را یکی یکی از کاموا بگذرانید. به همین سادگی.از آن جا که بسیار بعید است بتوانم در سال جاری پست دیگری بنویسم پیشاپیش فرار رسیدن سال جدید را به همه ی دوستان تبریک عرض می کنم. این هم نمایی از سفره ی هفت سین امسال ما. می تونم بگم بعد از سال ها که نهایت بازه های استراحت و تعطیلی های زندگی من از یکی دو هفته بیشتر نمیشده! الان بعد از یک بازه استراحت و ریل یشن به تمام معنای یک ماهه که البته هنوز 2 هفته اش مونده !براتون مینویسم!....
خلاصه ی این مدت را بخوام بگم این میشه که همسر روز قبل از عید فطر اومد همدان و با سرعت نووور چمدون بستیم و سعی کردیم همه نگرانی ها و دلمشغولی ها رو بسپریم به دست باد و چند روزی بزنیم به دل طبیعت...این طور شد که راهی گیلان زیبا شدیم و یکی از رویایی ترین سفرامونو تو این استان داشتیم....فومن و قلعه رودخان و روستاهای اطرافش بهشت روی زمین بودند و ما چه قدر حسرت خوردیم که تازه اولین بار بود که میرفتیم اونجا... از اونجایی که ما باید همیشه خودمون رو به 8 قسمت مساوی تقسیم کنیم روز 5 ام با سرعت نور برگشتیم به سمت دیار پدری..ا( خدا تنها رحمی که در زمینه دوری و دلتنگی به ما کرده اینه که حداقل دیار پدریمون یکی هست!!! بلا به دوررر از تصور یک شهر دیکر در این زندگی هشلهف!)
3 روز باقی مانده از مرخصی همسر را هم با خانواده های همیشه دلتنگ گذروندبم و سعی کردیم لحظه به لحظه اش رو مزه مزه کنیم... بسیار بسیار خوش گذشت و البته کم بود:
بعد هم مثل همشه مراسم وداع پر از اشکی رو یکبار در حیاط یک خونه و یک ربع بعدش در حیاط آن یکی خونه انجام دادیم و با روان خاکشیر شده از شهر خارج شدیم به سمت آبادان شهر وفا و غروب هاش چه باصفا :

1000 کیلومتر مسیر پیش رو داشتیم ...پس سعی کردیم همون اوایل سریع به بازی روح و روانمون بپردازیم و در این راه از مضحک ترین آهنگ های موجود در ماشین کمک گرفتیم ! و الیته یک مسیر متفاوت و بسیار زیبا رو با وجود دور شدن راهمون انتخاب کردیم...و طبیعت گردی بسیار خوبی هم شد خداروشکر:) از آن موقع ما آبادانیم ...من همان ا تیر همزمان با تعطیلی با این که اصلا تصمیم راحت و حتی معقولی نبود مطب و کیلینیک و ..همه چیز را در مقابل چشمان گرد شده همکاران!استوپ زدم و گفتم این تابستاان فقط و فقط برای همسر...و چه چیزی لذت بخش تر از این..

اینجا من یک خانم خانه واقعی شده ام و چنان در نقشم فروو رفته ام که نگو و نپرس!:)
دیروز که قورمه سبزی هم پخته بودم! موقع استقبال از همسر ..پس از در اغوش کشیدن و بوییدن بنده ! فرمودند که : به به امروز دیگر به اوج رسیدی!..به این میگن زن! :))) علاوه بر کدبانوگري! کارهای تلنبار شده ای که مدت ها بود در حسرتش بودم و ی ری امور خوشگلاسیون و پوست و مو و کلی جفنگ بازی در اورده ام در این مدت!:) همسر هم نیز تا به حال خانم این مدلکی نداشته کلا چشمانش گرد مانده:) بماند که فک میکنم گاهی از درون با خودش میگویید خدایا این سالم بودااا!چرا همچین شد!!:)
مئلا موقع بوسیدن و مواجه با طعم آبلیمو!!!و بو کشیدن موها و مواجهه با بوی تخم مرغ یا موز!!!
خولاصه ما یه همچین چیزایی تو خودمون داشتیم!!:) خدا به خیر کند موقع خارج شدن از این نقش و ورود دوباره به آن یکی نقش پر از بدو بدو....ولی در کنار تمام راحتی های این ؛آن یکی هم برایم بسیااار دوست داشتنی و ارزشمند است...
این از بخش خوب و ارام و شیرین ماجرا....
در پشت این تابستان به ظاهر ارام و بی دغدغه یک کووووه استرس و تشویشو بغض هم هست....ما منتظر عمل به قول های پارسال وزارت بهداشتیم...من از نظر روحی توان چک و چانه و دندوندگی ندارم...چشم دوختم به دستان خدا و رهایش ..
همسر ولی طفلی روزی نیست که با شخصی یا ارگانی تماس نگیرد و نامه و ف و درخواست و این چرت و پرت هار را جور نکند..بماند از بعضی جواب ها و توجیه ها فقط میخواهی سرت را بکوبی به دیوار...
ا این انصاف است در یک کشور یک وزارتخانه همسرت را پرت کند این گوشه! آن وزارتخانه خودت را پرت کند آن گوشه!!....
به قول همسر این 3-4 سال را هم طرح است و مجبوریم! ولی بعد از آن همه تلاشمان این است که هیچ جای زندگی و شغلمان به سیستم ت و سیستم اداری بند نباشد..!....آزاد ه آزاد...مگر چند سال زنده ایم....

جواب تمام این ماجراها حول و حوش 20 شهریور مشخص میشود...شروع ترم 21 شهریور است و من همچنان هیات علمی تمام وقت شهری هستم به نام همدان!که حتی روزها و ساعت های برنامه ام هم مشخص شده است برا ی شروع ترم... خدایا رحم کن...ته دلم حس می کنم تو دیگر دلت نمی آید از این بیشتر مارو از هم دور کنی...تو خودت این حس رو به واقعبت تبدیل کن...به خاطر من نه..به خاطر دل پاک همسر...8 سال گذشتا ...دارد خیلی زیاد میشود...

*بسیار بسیااار محتاج دعاتونم و دلم براتون بسیار تنگه دوستان ِ جاااان... * راسی با همسر رفته ایم آتلیه!ع های قلبی قلبی گرفته ایم ..ووووی خیلی خوبن...بسیار پیشنهاد می کنم در این مورد تنبلی نکنید و بشت د که حیف است!
*آهان در سفر به گیلان هم ! با لباس گیلگی هم کلی ع انداختیم ...وای روده بر شدیم موقع پوشیدن لباس ها...بخصوص لباس همسر بااین که ساده ترین نوع را انتخاب کرد ولی دیدنش در شلوار و گیوه و اینا بسیاااار خنده دار بود! ببینید :) * داشتم فک می اوووه چه قدر دوستانی بودند تو که داشتیم لحظه به لحظه با هم زندگی میکردیم ولی یهویی نیست شدن!! یه حدود 20 تایی رو من فقط تو ذهنم دارم...چی شدین دخترااا؟...خیر باشه.. *همه مشغولیت ها به خیرو خوشی باشه الهی....دوستون دارم هوااارتا گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم.....
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ...... سارا یه دختربچه 7ساله هست ازبدو تولد بیماربود واین بیماری موجب فلج شدن اون شده بود طبعا یه خونواده فقیر نمیتونه به کودک معلولش رسیدگی مناسبی داشته باشه سارا تحت پوشش بهزیستی بعنوان یک معلول جسمی (فلج) بودتاچندماه پیش ؛ ریس ماجرای سارا روبرام تعریف کرده بود راستش روبخواید اینقدر ادمهای متفاوتی دوربرمون هست که همه مشکل دارند حالا برخی ها مشکلشون از تنبلی ونادانی خودشون هست ولی برخی دیگه دست تقدیر براشون فقر وگرفتاری پیش اورده ...برای سارا نکته ای که برام درداوربود یکی کودک بودنش بود و دومی دختربودن اون ...واقعیت جامعه ماهست که حتی معلولیت برای پسر ومردها دردسر کمتری داره ولی دختربودن ومعلول بودن دردهای زیادتری داره ... طبق معمول چند سال از دیماه اعلام که امسال هم دنبال ب ایی بازارچه خیریه غذا هستیم واین اتفاق مثل سالهای گذشته قراربراین شد که جزو برنامه های دهه فجرباشه ؛گفتنش اسون هست ولی اینکه تواون روز مورد نظر برنامه اجرا بشه وستادهه فجربپذیره خدا میدونه چقد خودم حرص خوردم چقد ریس روحرص دادم وچقد سر ریس ستاددهه فجر غرغر که برنامه زمانی باشه که خانمهای کارمندی که میخوان برای بازارچه اشپزی کنند بتونند شرکت کنند و بلا ه 21بهمن ماه روز برنامه بازارچه شد ... دقیقا سه روز مونده به کار بازارچه عزیزی رو از دست دادم که خیلی هامون رو در شوک واندوه فرو برد خواستم بیخیال بازارچه بشم ولی با وجوداعلام های قبلی کار بازارچه ؛ نشد وصدالبته یک حرف بودکه تکرارمی د کار خیر هست نباید بی خیالش شد ودر سومین روز درگذشت عزیزمون بازارچه برگزار شد که بازهم بخاطر شروع ایام فاطمیه تمامی جشن های اون روز لغو شده بودند ودریغ از اطلاع رسانی برای لغو جشن ها ... دروغ نمیگم یکی دوساعتی به شروع کاربازارچه بود فهمیدم هیج جشنی درکارنیست وهمه امیدما به همزمان بودن جشن با بازارچه بود که باحضورجمعیت جشن ، غذاها وخوراکی ها زودتر وبیشتربه فروش برند ولی نه جشنی بود ونه حتی بلندگو وب برای حتی گذاشتن یک نوحه ؛ ...نه تنها من بلکه حتی ریس هم ترس داشت که نکنه بازارجه فروش خوبی نکنه وتمام نقشه هایی که برای سارای کوچک از فروش بازارچه داشتیم نقش بر اب بشه ... وخدارو شاکرم که اطرافم ادمهایی هستند عزیزو مثبت ش که تواین بازارچه همراه بودند ودلگرمی دادند وقتی فروش بازارچه شروع شد ی نبود ولی اندک اندک با گذر زمان ادمهای متفاوتی اومدند زن ومرد ..بزرگ وکوچیک ..برای دیدن و یدن بازارجه حتی اندازه هزارتومن ...و من با همه دلهره ای که داشتم لبخند خدا رو حس می ... ازقدیم ایام گفته میشه که کارنیک رونباید گفت ولی من میگم چراکه باور دارم وقتی ازکردار نیک گفته بشه حس مهربانی و عشق دروجود ادمها بجوش میاد وبازارچه لقمه های مهربانی در چهارمین سال خودش پذیرای مهربانی های ادمهای زیادی بود ومهمترازهمه نشون از جا افتادن یک فرهنگ خوب بود ...قبلن گفته بودم که یکی ازهدف های بازارچه شروع ، جاافتادن فرهنگ اینکار هست فرهنگ خوب مهربانی با یک مشارکت جمعی.....وامسال درچهارمین سال بازارچه این فرهنگ خودش رونشون داد ..با اومدن ادمهایی که برای شرکت دربازارچه بی هیج حرف وسخنی همکاری د ... وقتی که منتظر اومدن غذاهای افرادشرکت کننده بودیم افرادی اومدن بدون هیج حرف وسخنی ؛اشپزی وهنر کدبانوگري خودشون رو برای فروش لقمه های مهربانی تحویل ما دادند واین شرکت بانوان برای سهیم بودن دراینکار ، بهترین حسی بودکه من داشتم پراز شاکربودن ازخدا ...وبه درستی کاری که شروع کردیم بیشترازقبل ایمان اوردم .... وشاید بعد ازچندوقت؛ شبی که کاربازارچه تموم شد یکی از بهترین شبهای زندگیم بود چراکه د س همه تصویرها لبخندی از یک کودک رو حس می ..کودکی که تنها فلج نبود بلکه تمام این سالها ازهمون 3سالگی دچار قطع نخاع شده بود واشتباه کمسیون پزشکی اون روفلج دونسته بود ..میدونم که برای براورده شدن ارزوهای سارای 7ساله قطع نخاعی، راه طولانی د یش هست ولی باور دارم که حاصل کار یک روزه بازارچه لقمه های مهربانی، طعمی از عشق وامید برای اون رو داره ... سارای 7ساله از کمر به پایین قطع نخاع هست حالا ویلچر داره ،حالا براحتی به مدرسه میره .. برای مدتی خونواده اش نگران وضع خورد وخوراک ولباس وپوشاکش نیستن ، ومن ایمان دارم لبخندی که سارا میزنه ،پدرومادرش میزنند؛ ردی ازلبخند خداست ...ردی ازمهربونی ادمهایی هست که بی منت برای زنجیره مهراریایی حلقه عشق درست د ... گفتن ونوشتن از حس خوب محبت ومهربانی سخته چون وازه ها در مقابل انسانیت ادمها، کم میارند ..ومن با قلم ناقصم فقد مینویسم که یادم نره تمام سالهای گذشته که برای حرف وحدیث و واکنش های منفی بازارچه اشک ریختم وغصه خوردم حالا ثمره اون لبخندی از جنس خدا هست وفرهنگی از مهربانی که پاگرفته ..وحالا حس میکنم من باشم برای بازارچه ونباشم این مهربانی ادمهایی انسان ،رو داره که درسکوت وپنهانی این زنجیره مهربانی روگسترش میدن.... درگوشی1: بازارچه با بالای 15نوع تنوع غذایی وشیرینی باهم رو داشت ...وخداروشکر همه تعریف د... درگوشی2:ازساعت 3تقریبا شروع به کارفروش کردیم تا 6ونیم عصر فروش نقدی وغیر نقدی نزدیک هفت میلیون تومن بوده ...که البته نقدی اون نزدیک 2تومن بوده ...ازکمک خیرین وروسای ادارات نباید غافل شد ... درگوشی3 : کاربعدیمون به امید خدا است برای اسفندماه هست که تهیه موادغذایی و پوشاک عید نوروز برای خانواده های بی بضاعت و دختران سالم ،معلول ،مجرد سن بالای خانواده های بی بضاعت ....... درگوشی4: درگوشی 3: کانال وبلاگ تقریبا هرشب بایکی دومطلب بروزمیشه کانال روازدست ندید واینکه لطفا دوستان مطلبی روجایی کپی میکنید با منبع ولینک کانال باشه ... ( telegram.me/qapdarya) خدایاببخش برای همه لحظه هایی که ندیدمت یانخواستم ببینمت..وبازدرهمه لحظه هایمان باش...وشکرازبودن همیشگیت....
قَالَ اَمیرُالْمُومِنینَ: کَتَبَ اللَّهُ الْجِهَادَ عَلَى الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ فَجِهَادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مَالِهِ وَ نَفْسِهِ حَتَّى یُقْتَلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ اَنْ تَصْبِرَ عَلَى مَا تَرَى مِنْ اَذَی زَوْجِهَا وَ غَیْرَتِه المؤمنین فرمودند: خداوند جهاد را هم بر مردان و هم بر ن واجب کرده است اما. مجموعه: دنیای بازیگران

خاطره حاتمی ، بازیگر زن ایرانی ، متولد ۱۳۶۲ می باشد. وی فعالیت بازیگری را از سال ۱۳۸۱ آغاز کرده و در حوزه سینما و تلویزیون مشغول به فعالیت می باشد.    خاطره حاتمی
تولد : ۱۳۶۲ تهران
ملیت : ایرانی
پیشه : بازیگر زمینه فعالیت : سینما و تلویزیون
زندگینامه خاطره حاتمی,تصاویر جدید خاطره حاتمی خاطره حاتمی بازیگر جوان ایرانی   خاطره حاتمی ، بازیگر زن ایرانی ، متولد ۱۳۶۲ می باشد. وی فعالیت بازیگری را از سال ۱۳۸۱ آغاز کرده و در حوزه سینما و تلویزیون مشغول به فعالیت می باشد. خاطره حاتمی تاکنون نقش های متفاوتی بازی کرده است؛ از جمله در قرنطینه به کارگردانی منوچهر هادی، وی با توجه به نقشی که داشت، به طور کامل موهای سر و ابروی خود را تراشید. یکی از تجربیات عجیب و شاید ترسناک خاطره حاتمی نیز بازی در صندلی خالی به کارگردانی سامان استرکی می باشد؛ او در یکی از سکانس های این در یخچال سردخانه بیمارستان و در کنار دو جنازه برای دقایقی خو د. در ادامه ضمن نگاهی به کارنامه هنری این بازیگر، جدیدترین ع های خاطره حاتمی را مشاهده فرمایید.   گفتگوی خواندنی با خاطره حاتمی و مادرش دختران جوان در سال های اخیر تمایلی به ازدواج در سنین پایین ندارند و ازدواج های دیر هنگام در سنین بالا کم و بیش مد شده و متعاقبا سن بچه دار شدن هم به بالای سی و چند سال رسیده اما مادر خاطره حاتمی معتقد است یکی از دلایل رابطه موفقیت با دخترش اختلاف سنی کم و شناخت کاملی است که از روحیه و خواسته ها و انتظارات نوجوانان و جوانان دارد. خاطره هم معتقد است مادرش، عفت زنجانی با مادرهای دوستانش فرق دارد. همیشه درک بالایی نسبت به آرزوها و خواسته های او داشته و همواره رفتاری کاملا منطقی و دوستانه را سرلوحه ارتباط خود و خاطره قرار داده است. در یکی از روزها میزبان این مادر و دختر دوست داشتنی شدیم که بیشتر شبیه به خواهر بودند و درباره ارتباط، آرزوها و خاطرات شان با آنها گپ زدیم.

ارتباط دوستانه
خاطره حاتمی : ارتباطم با مادرم بسیارخوب و دوستانه است. ما مثل دو دوست هستیم؛ به شکلی که واقعا با مادرم احساس راحتی می کنم. من و مامان درباره همه چیز با هم حرف می زنیم و مسائل و دغدغه هایم را با او درمیان می گذارم. این موضوع مربوط به دوره جوانی ام نیست و از زمانی که به یاد دارم رابطه مان کاملا دوستانه بوده است.

خاطره سازی با مادر
مادر خاطره حاتمی: من در 18 سالگی خاطره را به دنیا آوردم و اختلاف سنی کمی که با دخترم داشتم باعث شد روحیات او را به خوبی درک کرده و او را در زندگی آزاد بگذارم و محدودیت های عجیب و غریب برایش قائل نشوم. البته این تحت نظارت خودم بود و به خاطره هم اعتماد کامل داشته و دارم. دوست داشتم رفتارم طوری باشد که خاطره مسائلش را ابتدا با من در میان بگذارد. در واقع کلید ارتباط خوب مان همین اعتمادی است که من به خاطره دارم.   خاطره حاتمی: خوب به خاطر دارم در دوره دبیرستان مادرم و نوع ارتباطش با خودم را با مادران دوستانم مقایسه می و می دیدم مادران آنها چقدر سختگیرانه برخورد می کنند اما مادر من همیشه منعطف و منطقی رفتار می کرد. مثلا می گفتم مامان من امروز تمرین تئاتر دارم و ساعت 9 شب برمی گردم و مادرم می پذیرفت و به علایقم احترام می گذاشت. بخشی از هایم در دوره نوجوانی به خاطر این بود که من هرگز از اعتماد مادرم سوءاستفاده ن و بخش مهم تر مربوط به مادرم می شد که فهم و درک بسیار بالایی دارد و روحیات نوجوانانه و ماجراجوی مرا درک می کرد. من چنین درکی را در مادران دوستانم نمی دیدم. زندگینامه خاطره حاتمی,تصاویر جدید خاطره حاتمی  خاطره حاتمی
کودک پر دردسر
مادر خاطره حاتمی: خاطره در کودکی بسیار و پرسرصدا و پر جنب وجوش بود و هرکاری پسر بچه های شروشیطون انجام می دهند، او هم در رفتارش داشت به شکلی که هر او را می دید فکر می کرد پسر بچه است. همه حرکات و شلوغ کاری هایش پسرانه بود و کلا بچه فرز و زبل و کنجکاوی بود.

خاطره حاتمی: خوب یادم است مامان را گول می زدم (می خندد). مامان دوست داشت بعدازظهرها استراحت کنم و کمی بخوابم اما من همیشه در فکر بازی بودم. مامان گاهی کنار من می خو د و برایم قصه تعریف می کرد تا به خواب بروم اما من آنقدر نمی خو دم که خودش از خستگی خوابش می برد و من هم آرام بلند می شدم و می رفتم سراغ بازی با بچه های کوچه.

دوست داشتم خاطره وارد دنیای هنر شود
مادر خاطره حاتمی: جذب شدن خاطره به سمت تئاتر و سینما کاملا به روحیات خودش بستگی داشت ولی من هم از ابتدا دوست داشتم دخترم وارد دنیای هنر شود. همیشه دوست داشتم خاطره راهش را خودش پیدا کند و شغلی داشته باشد که آن را دوست داشته و برایش جذاب باشد. البته خانواده ام مخالف ورود او به دنیای سینما بودند اما درنهایت من آنها را نیز متقاعد که خاطره اگر به سمت علایقش برود آینده بهتری خواهد داشت.

دلخوری های کوچک
خاطره حاتمی: معمولا از هم دلخور نمی شویم اگر هم این اتفاق بیفتد از طرف مادرم است نه من.

مادر خاطره حاتمی: خیلی کم پیش میاد از دست دخترم دلخور شوم چون رفتارش به گونه ای نیست که این زمینه را ایجاد کند اما وقتی تلفنش را جواب نمی دهد و نگرانم می کند واقعا از دستش عصبانی می شوم. مثلا بعد از چند ساعت که با او تماس گرفته ام زنگ می زند و می گوید «بله مامان جان کاری داشتی؟! (می خندد).

خاطره حاتمی: این را بگذارید به حساب فراموش کاری ام. وقتی در حال انجام کاری باشم به موبایلم جواب نمی دهم و بعد هم فراموش می کنم که تماس هایم را چک کنم. می دانم مادرم روی این قضیه حساس است و باید از این به بعد بیشتر دقت کنم (می خندد).   خاطره حاتمی,تصاویر خاطره حاتمی تصاویر خاطره حاتمی   سینما رفتن هم جزء تفریحات مشترک مان است
خاطره حاتمی: با مامان تلویزیون و زیاد تماشا می کنیم و سینما رفتن هم جزء تفریحات مشترک مان است. هر ی از من اکران شود حتما دو نفری برای تماشایش می رویم. اهل سفر هم هستیم.

مامان خیلی خوش سفر است ولی من از هر چیزی که نظم سفر را به هم بریزد ناراحت می شوم و دوست دارم همه چیز طبق برنامه هایی که ریخته شده انجام شود.

مادر خاطره حاتمی: خاطره هم خوش سفر است اما در سفرها زیادی مقرراتی می شود (می خندد).

آرزو دارم نوه دار شوم
مادر خاطره حاتمی: دوست دارم خاطره ازدواجی موفق داشته باشد. قطعا اگر دخترم که تک فرزندم است از خانه برود به شدت دلتنگ او خواهم شد اماخوشبختی او یکی از بزرگترین آرزو های من است ضمن اینکه خیلی دوست دارم نوه داشته باشم.

خاطره حاتمی: فکر می کنم مامان این موضوع را هر چند روز یکبار به من می گوید. مثلا حین دیدن یک یا سریال هستیم و یک بچه کوچک یا نوزاد می بیند و فورا به این مسئله اشاره می کند. مامان حتی با دیدن بچه های کوچک در تبلیغات پوشک مای بیبی و شنیدن صدای آنها هم به یاد آرزوی نوه دار شدنش می افتد و می گوید: «وای خاطره کی من صدای بچه تو را می شنوم؟» (می خندد). زندگینامه خاطره حاتمی,تصاویر جدید خاطره حاتمی ع های خاطره حاتمی  
مادر خاطره حاتمی: دختر خیلی دوست دارم. وقتی خدا خاطره را به من داد و فهمیدم بچه دختر است خیلی خوشحال شدم. حالا هم دوست دارم نوه ام دختر باشد. من برای خاطره هم در حد توانم کم نگذاشتم اما دوران کودکی خاطره با حالا فرق داشت و این همه وسایل و لباس و اسباب بازی های خوب و متنوع موجود نبود اما دوست دارم هر کاری نتوانستم برای دخترم انجام دهم برای نوه ام انجام دهم و همه چیز برایش فراهم کنم.

مادر خاطره حاتمی: بهترین هدیه ای که خاطره تابه حال برایم یده یک تابلوی نقاشی بسیار زیبا با تصویر یک مادر و دختر است که وقتی 14ساله بود به مناسبت روز مادر برایم ید. 16سال است آن تابلو را داریم و برایم بسیار عزیز است.

خاطره حاتمی: روز مادر برایم مهم است اما معمولا بهترین هدیه را روز تولد مادرم به او می دهم. معمولا برای روز تولدش حس برنامه ریزی می کنم و از قبل خودم کلی ذوق و شوق دارم. برایش کیک و گل و هدیه می م و سعی می کنم به بهترین نحو آن روز را جشن بگیریم.   
کدبانوگري ِخاطره
مادر خاطره حاتمی: خاطره سالی یکبار در کارهای خانه مشارکت می کند(می خندد). راستش خیلی کم پیش می آید کارهای خانه را انجام دهد اما اگر شروع کند به شدت با وسواس و دقت به کارها می رسد و یک کدبانوی کامل می شود. حیف که کم پیش میاید (می خندد).

خاطره حاتمی: حوصله کارهای خانه را ندارم اما همان طور که مامان گفت وقتی دست به کار شوم عالی هستم.

مادر خاطره حاتمی: آشپزی اش هم عالی است البته اگر انجام دهد اما آن هم سالی یکبار است (می خندد).

خاطره حاتمی: آشپزی ام حرف ندارد اما خیلی آشپزی نمی کنم تا عادی نشود (می خندد) ولی دستپخت مامانم بهتر از من است و خیلی از غذاهایش را دوست دارم. مخصوصا بادنجان شکم پرش و غذایی که مخصوص خودش است و با مرغ پخته و ریش ریش شده و زرشک فراوان درست می کند که بی نظیر است. معمولا ها که مامان سر کار نیست یکی از این دو غذا را برایم می پزد.   زندگینامه خاطره حاتمی,تصاویر جدید خاطره حاتمی تصاویر جدید خاطره حاتمی    بازی خاطره در نقش دختر مبتلا به سرطان
مادر خاطره حاتمی: همه کارها و بازی های خاطره را دوست دارم اما بازی اش در تئاتر «متولد سال 61 » و سریال «از نفس افتاده» را بیشتر از سایر کارهایش دوست دارم. در های سینمایی هم «قرنطینه» را خیلی دوست دارم. دخترم در آن نقش یک دختر سرطانی را داشت و موهایش را به خاطر بازی در ان نقش از ته تراشیده بود.

یادم است اولین بار که خاطره را با موهای تراشیده دیدم واقعا ناراحت شدم و فورا به یاد مادرانی افتادم که فرزندانی با بیماری های سختی مانند سرطان دارند و بسیار متاثر شدم. در اولین اکران هم موقع تماشا مدام گریه می و در فکر مادرانی بودم که باید شاهد رنج فرزندان دلبند و عزیزشان باشند که با این بیماری وحشتناک دست و پنجه نرم می کنند.

خاطره حاتمی: من مشکلی با تراشیدن موی سرم نداشتم و راحت پذیرفتم. به هرحال این بخشی از نقش بود و باید انجام می شد. برخلاف مامانم که وقتی مرا دید شوکه و نارحت شد مادربزرگم خیلی راحت و جالب برخورد کرد. او وقتی اولین بار مرا با سر تراشیده دید کلی خندید و بعد هم کلی سربه سرم گذاشت و گفت: «چه پسر خوشگلی شدی خاطره. باید برایت زن بگیرم.» (می خندد).  زندگینامه خاطره حاتمی,تصاویر جدید خاطره حاتمی  ع های جدید خاطره حاتمی  
مادر بسیار خوشبختی هستم
مادر خاطره حاتمی: من فکر می کنم داشتن فرزندی که سالم و پاک باشد و در زندگی اش مسیر درستی را انتخاب کند از هر چیزی برای پدر و مادرها مهم تر است. خداراشکر می کنم این اتفاق در مورد دخترم افتاد. خاطره بسیار باگذشت و مهربان است و شخصیتی بسیار دوست داشتنی و نازنین دارد. من از داشتن خاطره بسیار خوشحال و مغرورم و از بودن در کنارش احساس لذت و آرامش می کنم. من در سن کمی بچه دار شدم و شاید درک خیلی وسیعی از مادر شدن نداشتم اما حالا و در این سن خوب می دانم مادر بسیار خوشبختی هستم که خاطره را دارم. دوست دارم از همین جا و حالا که فرصتی فراهم شده است بگویم دست تک تک مادران عاشق را که عاشقانه فرزندان شان را به ثمر می رسانند، می بوسم.   زندگینامه خاطره حاتمی,تصاویر جدید خاطره حاتمی خاطره حاتمی    کارنامه ی  خاطره حاتمی   های سینمایی خاطره حاتمی سینمایی سال
    دنیای پرامید ۱۳۹۱ در امتداد شهر  ۱۳۸۹ همبازی ۱۳۸۸ قرنطینه  ۱۳۸۶ گرگ و میش ۱۳۸۵ ناف ۱۳۸۱ دختران -     مجموعه های تلویزیونی خاطره حاتمی
 مجموعه های تلویزیونی سال کیمیا ۱۳۹۴  خواب بلند ۱۳۹۲  بیدارباش ۱۳۹۱ راه طولانی در نقش سمانه ۱۳۹۱ باغ شیشه ای ۱۳۸۹ صندوق ۱۳۸۸ فقط به خاطر تو ۱۳۸۲ پول کثیف ۱۳۸۲ از نفس افتاده - کلانتر ۳ - ماه عسل -   گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته   منبع: ویکی پدیا مجله زندگی ایده آل از بازیگران بیشتر بدانید زن های معتاد سینمای ایران ! ازدواج مشروط و جالب خاطره حاتمی + ع بازی در دو نقش متفاوت فرصتی لذت بخش در سریال «کیمیا» بود شخصیت های اصلی درباغ شیشه ای رها شدند گفتگوی خواندنی با خاطره حاتمی و مادرش
آموزش طرز تهیه رولت گوشت فرانسوی
اشعار میثم در مورد زمان+ع