گمگشته در رویا

به نقل از خبرگزاریها در مورد گمگشته در رویا : به روی ندیده ات قسم چشمان عاشقم در پی واژه ای می گردند تا نامت را صدا کنند ... اما چه کند واژه ها و چه بی معناست هر واژه ای در برابر معنای وجودت ... از مهربانی « م » می چینم ... از هدایت « ه » را ... از دادگری « د » را ... و از یوسف گمگشته « ی » را ... و گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد ... و من از تراکم سیاه ابرها می ترسم ... و هیچ مهربانتر از تو نیست صدا می زنم ... کجاست آن یوسف گمگشته مهربانی که چراغ هدایت به دست در زمین دادگری کند ؟ کجاست مهـدی ... ؟ مرا در یاب ... در انتظارت هستم و خواهم بود ... بیا ... بیا ... مهدیا دل ش ته ام را به تو می سپارم ... دلدارم تو باش « به امید روز ظهور » ع روز نشنال جئوگرافیک به نمایی زیبا از پل غرق در مه «گلدن گیت» در کالیفرنیا اختصاص یافته است. بجز خودرا مکن باور (تویی معشوق و عشق و، عاشق و دلبر) زیان وسودو سرمایه همه با توست تویی بانک و ، تویی سرمایه و، سودوزیان خویش به ژرفای تو خود ، گمگشته ات پیداست . به باجه کرده ای خودرا تو سرگردان به بانک وسود وسرمایه ، نمودی خویشتن راگُم ازآن سرگشته ای اینجا . تورا هرلحظه می بینم ؛ به اعماق تو گنجی ، فوق این جنجال وبازی هاست . بیا ، درخویش کن گمگشته ات پیدا تویی هم دردو ، هم درمان خود ،- گمگشته ای در خویشتن ، - باید به ژرفایت بی آن . به ربح و بهره دل بستیم ، که ماراشوق افزونی ست ! به تقلیل خودیم مشغول ، «تعالی» مان ولیکن ، بهره وسودوس نیست . ( نمی گویم ؛ بداست این چرخه ی سودوزیان یا خوب ولی مارا کند « دام مهیبی » آن به خود سرکوب ازاین دام ار، رها گردی ، مصونی ازهمه آشوب ازاین جادوی دیرین ، هرکه می لغزیم درگرداب نماید کورمان این صفحه ی جادو ، نبینیم آن یکایک «ذهن آشفته» حریف و سد راه ماست بلی ، باید کنی این صفحه را ، از«خوب وبد» جاروب ) رها کن بهره وسودوس ، دل مبند آن را به ژرفایت بکاوی ، بنگری ؛ درخود جهانی ماورای ک شان داری ولی «دل بستگی » خود عامل سخت سقوط ماست . زجهل خود نداریم رغبتی ، تا سررهانیم مازاین جنجال. به بانک وسودوسرمایه سپردیم دل ، - ولی از خویشتن ما می کشیم هرلحظه بیگاری . که ماییم ، مانع سخت عروج خویشتن ... آری . به عمق خویش کن رخنه جدا ازهرقضاوت ، بنگری شاید ؛ کجا ه ای م ن مرزخواب وبیداری .  :
می شنیدم هرکه می بیند ترا
دل میدهد
در میان این همه دل
حق بود گمگشته را
#گیتی_رسائی
سلام "فاطمه " جان دختر م که از تبار بودند مادر و پدرم
به ارث برده ام این خوی عاشقی ازتو و خون ریخته ات داغ مانده بر جگرم
گره زده است به نام تو هر در و دیوار بدون یاد تو من از دری نمی گذرم
دو چشم یوسف گمگشته ات گواه من است که من هم از پی او سالهاست دربدرم


در غربت و تنهایی سوختم وساختم رازهای نهفته نگفته و باختم دفتر خاطراتم ورق ورق دست نسیم را نوازشی میدهد خواب،محرم این خانه ی هفت در شده است قلب آدمی چرا در تپش است وقتی،روح بزرگی در آن جاری نیست و چه آرام می برد روزگار ما را رو به سوی ابدیت که در این است سایبان آرامشم گمگشته است چه قیامتی است بر پا در دل من بازی، بازی. زمان های از دست رفته ی عمر صرف بازی های ک نه می شود. رقابت های کور بر سر هیچ. ماندن و زیستن برای هیچ. کاش آن آ ین ستاره که راه را به مسافران گمگشته ی این ورطه ی غریب نشان خواهد داد، زود طلوع کند. اینجا در قحطسال آدمیت، سخت هوا تاریک است... گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی ... مه نیست بدین گونه فریبا که تویی عشق بر سر دل ریخته انجا که منم چشم در چشم دوخته ام انجا که تویی در عشق چنان پیچیده ام ... گیج شدم در قافیه لحن تو ... دیدگاهیست مات شدم از مهر و وفا چندیست لال شدم با این دل شیدا گمگشته راه شدم نزدیک خونه ما یه پارک جنگلی کوچیکه که هر وقت می خوام با خودم خلوت کنم می رم اونجا . یادمه یک روز که خیلی دلم گرفته بود رفتم تا با خودم خلوت کنم .رویک تخته سنگی نشستم وغرق طبیعت شدم,یه نکته رو اینجا عرض کنم که
من وحشتناک با ات مشکل دارم,اما یه ه هست که من نه تنها هیچ ترسی ازش ندارم بلکه خیلی هم دوستش دارم,حالا متوجه می شوید چرا این توضیح رو عزض ,
غرق در شه نشسته بودم که دیدم یک ه از تخته سنگ میاد بالا ,یک کفشدوزک زیبا,من انگشتم و روبروش گرفتم اومد رویه انگشتم بعد شروع باهاش حرف زدن و درد دل حتی بااو برای هفته بعد قرارگذاشتم گذر زمان را احساس نمی هر چه بود حاصل آن خلوت دو تا شعر شد
بنام کفشدوزک 1و2 که اولی شو اینجا می نویسم تا شما هم شریک لحضه های آن خلوت ودیدار شوید.



کفشدوزک مهربان
خال قیزی بچه ها
قصه گوی لحظه ها
بگو بامن
چرا اینجا
چرا تنها,بسان من
تو هم آیا پی گمگشته می گردی
بیا بر روی انگشتم
بیا ای نازنین زیبا
بیا نزدیک
بیا تا با تو گویم حدیث آرزو مندی
بیا ای رنگ سرخت آشنا بامن
منم چون تو,ولی در دل
بسی خال سیه دارم
تو هم ای همصدا بامن
در این بن بست تنهائی
بگو آیا پی گمگشته می گردی
بیا با سرخی لاله
چو شبنم ژاله
ببندیم عهد وپیمانی
تو با فریاد خاموشت
منم با قطره های اشک
بسازیم قصه ائی با هم
بیا هر ها باهم
همین جا در کنار هم
میان سبز وآبی ها
پی گمگشته ها گردیم http://www.pix2pix.org/my_unzip/12309319893.jpg


می شنیدم هرکه می بیند ترا
دل میدهد
در میان این همه دل
حق بود گمگشته را
#گیتی_رسائی
پرواز آن نگاه تو با بال ابرویت دل میبرد زمن ومرا میکشد سویت ای گلعذاربس که پری روی ودلبری گم گشته ایم درخم ابرو و گیسویت گمگشته خیال توام وه دراین سراب بازا بیا که من بنشینم به پهلویت تک بوسه ای نشان به لبم ای امید صبح از آن دهان خوش لب وآنهم سخنگویت گفتم "رها" خیال که در سرنشانده ای گفتا تو را که قبله دلهاست ابرویت شب چو می آید غم از هر سو شتابان می رسد ای بهار نو پریشان شو که آبان می رسد سایه امن تو چون از دامن صحرا گذشت گلبن نرگس هراسان شو که طوفان می رسد آسمان رخت سیه پوشیده از بیم فراق خاک ماتم بر سر و رو کن که هجران می رسد عاشق بیدل چو آید روز وصل شه کن شام فصل جمع دلداران چه آسان می رسد یوسف گمگشته را گر جاه و عزت شد نصیب مر پدر را ناله و افغان . خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ، ز غمهای دگر غیر از فم عشقت رها کن .
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم ،گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم ، مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام ، تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم ، در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق ، لب ش ت از خشکی اما همچنان می ایستم ، دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود ، گرچه اینجا هستم . آه ... خدای من ! امشب چه شبی است ، چه ناله­هایی می­آید و چقدر این ناله­ها برایم آشناست . یقین دارم که این ناله­ها می­توانند برایم پیغامی داشته باشند . خدایا یاریم ده که بتوانم گوش جان بسپارم به این ناله­ها ... پیرزن دقایقی هر چند به نظر طولانی پشت بام منزلش در زیر پتر آسمان پر ستاره که هر یک از ستاره­ها با جلوه خاصی که سوسو می­زدند ، همچو.
 مولاعلی ع
570 «عَجِبتُ لِمَن یُنشِدُ ضالَّتَهُ
 وَ قَد اَضَلَّ نَفسَهُ فَلا یَطلُبُها»
 عجب دارم از ى که چیزهاى گمشده خود را 
مى‏ جوید، ولى نفس گمگشته ‏اش را نمى‏ جوید.
    عجب دارم از آن نکوهیده خوى    که گم کرده ‏ها را کند جستجوى، ولى نفس گمگشته، سازد رها‏ نجوید مر او را بدشت هوى‏=کتاب هزارگو. در تنهایی هر شبم تو را می خوانمبا این همه فاصله تو را می یابمدر این شب تار نام تو را می گویماز دامن یاس عطر تو را می بویماز فاصله و بهانه ها دلگیرممن در غم این ثانیه ها درگیرمطوفان زده ام،ساحل امنم شده ایدرمانده ترینم ،تو پناهم شده ایاین دل شده از عشق تو لبریز انگاردریا دلی و یاد تو با من ای یارمن با نفس تو زنده ماندم ماهماز دوری تو تر. پدر مرحوم غضنفر رکن آبادی: سیدحسن نصرالله به او می گفت: شیربیشه ایران/ یوسف گمگشته من فرزند انقلاب بود حاج محمد رکن آبادی پدر مرحوم غضنفر اصل رکن آبادی، دیپلمات جان باخنه در فاجعه منا گفت: رکن آبادی یک دیپلمات و ممتاز بود که تمام هدفش خدمت به ایران بود. به گزارش ایسنا، حاج محمد رکن آبادی صبح امروز در حاشیه مراسم استقبال رسمی از پیکر مرحوم غضنفر اصل رکن آبادی که در فاجعه منا جان خود را از دست داد، گفت: رکن آبادی یک دیپلمات و ممتاز بود که هدفش پیشبرد آرمان های انقلاب ی و فرمایشات معظم انقلاب بود. وی با بیان اینکه فرزندم برای خدا کار می کرد، گفت: فرزند عزیز من، یوسف گمگشته من فرزند انقلاب بود، برای انقلاب موثر بود و موقعی که ایشان به عنوان سفیر ایران در لبنان مشغول به فعالیت بودند دبیرکل حزب الله لبنان به ایشان لقب ممتاز را داد و گفت شما شیر بیشه ایران هستید. پدر مرحوم رکن آبادی با بیان اینکه تمام تلاش پسرم خدمت صادقانه بود، افزود: من از عملکرد فرزندم خوشحال و سربلند هستم. البته حضور او برای ایران لازم بود و خیلی زود به درجه شهادت رسید. وی در پاسخ به این سوال که پیامش به عربستان سعودی چیست، گفت: آنها به ما ستم د، آنها نامسلمان هستند و چرا عزیزان ما را اینطوری از بین بردند. آنها اشتباه د و ان شاءالله خداوند انتقام عزیزان ما را از آنها بگیرد. افتاد به بی راهه مسیرم که اسیرم گمگشته ی پهنایِ کویرم که اسیرم بیزارم از این زندگی بی سرو سامان از مزه ی این واقعه سیرم که اسیرم در عصر تجـدد شده ام غـرق افات در وسعت شه فقیرم کـه اسیرم گوشم شده دروازه ی هر ساز بدآواز درگیرِ صدای بـم و زیـرم کـه اسیرم جـائی کـه نباشد نفسی بال پـ بی قاعـده بایـد بپذیرم کــه اسیرم ای خاک پناهم بده از مه. عصر یک دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است...... چرا آب به گلدان نرسیده است...... چرا لحظه ی باران نرسیده است..... هر که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است !!! به ایمان نرسیده است و هنوزم که هنوز اسن غم عشق به پایان نرسیده است..... بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که چرا یوسف گمگشته هنوزم که هنوز است به کنعان نرسید. برداری «به وقت رویا» به کارگردانی حسین عنایتی و با بازی رویا نونهالی در اصفهان آغاز شد. مولایم! دلم برای ورود تو لحظه شماری می کند و حنجره ام تو را فریاد می زند، تو که تجلی عشقی. قنوتم را طولانی می کنم تا تو نیمه شبی برای آن دعا کنی. کوچه های غریب بی ی را آب و جارو می کنم تا تو صبحی زود از آن کوچه عبور کنی. هر روز چراغ دلم را با «جامعه الکبیره» روشن می کنم و سفره افطارم را با «آل یاسین»و «عهد» تزیین می کنم، برای ظهور تو هر روز پای درد «کمیل» می نشینم نمی دانم آ ین ایستگاه «توسل» چه هیجانی دارد که مرا با خود تا آن سوی فاصله ها می برد و صبح آدینه چه صفایی دارد، که صبح آسمانش پراز «ندبه» است مولایم...! بی تو دفتر دلمان پر است از مشق های انتظار و من با دلم می خواهم آن روز که می آیی زیباترین مدال ایثار را تقدیم نگاه تو کنم یوسف گمگشته
صبر و قرار من به سر آمده
زود بیا وقت سحر آمده
گو چه کنم از غم هجران تو
از همه جز تو خبر آمده
بس زغمت گریه کنم روز و شب
چشم من از کاسه به در آمده
چون شده ام در صف دیوانگان
لیلی و مجنون به نظر آمده
کی شود این مژده ز تو بشنوم
یوسف گمگشته ز در آمده
بهر خدا و دل کاشف بیا
وقـت رهـائی بشـر آمده
«find me please!...»
«پیدام کنین...»


. ادامه مطلب یاران دیروز گمگشته های امروز میعاد ما کجاست؟ در قحط سال بی ی چشمان انتظار در سراب دیداری دوباره تار شد یاران لحظه های ناب! افسانه های دیار عاشقی! سنگفرش کوچه های انس آوای گام های شما را انتظار می کشد هیهات! اینجا ی نیست، دیگر ی نیست آسمان این شهر را غربت گرفته است خیابان های این شهر بوی ماتم می دهد دریغ و بدرود! میعادگاه ما، شاید همین. عصر یک ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه ی باران نرسیده است؟
وهر که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،
به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده . @ngela1610
نجاتم ده ازین سردرگمی ها
که من در خویشتن گمگشته هستم
همیشه حسرتم بوده رهائی
ولی اکنون به غمها بسته هستم
#گیتی_ رسائی
ایام فاطمیه هم از راه رسیدالسلام علیک یا فاطمة ا هرا یا بنت رسول الله!
ما خاک پای یوسف گمگشته ی توییم و حیات و قیام و حکومت و جان و روح و هستی مان رهین یک نگاه آسمانی اوست. انقلاب ی ما جلوه ی کوچکی از نورعنایت فرزند عزیز توست. تمام شقایق های دشت هاب برای قطره ای از دریای احسانش در انتظار، می سوزند.
خدایا مباد که نسیان و غفلت ما، موعود عاشقان را دل آزرده سازد، که تمام حیات و نهضت ما برای یک تبسم ملیح اوست. سال هاست که دلتنگ غیبت و نهانی اوییم و نیک می دانیم که وجود جودآگینش حضور محض است و نهانی، از آن ماست.
یا فاطمة ا هرا، یا قرة عین الرسول!
پدر و مادرم فدای خاک قدوم گل گمگشته ات باد. نظر عنایت خویش از ما مگیر. ضعیفانیم و چه ی به ما نظر کند جز مظهر سطوت رسول یار؟ تهی دستانیم و چه ی احسان مان کند جز جلوه ی غنای دوست؟
یا وجیهتا ًعند الله، اشفعی لنا عند الله!

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده ح به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب. عصر یک ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه ی باران نرسیده است؟
وهر که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،
به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد،
گل زخم نمک خورد،
زمین مرد،
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد،
زمین مرد
زمین مرد ،
خداوند گواه است،
دلم چشم به راه است،
و در حسرت یک پلک نگاه است،
جاوید
پرویزِ خدیوى (ولادت 1307 ش) تا کِى گِرِهْ زِ اَبروىِ خود، وانمى کنى ؟
گمگشته ى تو چیست که پیدا نمى کنى ؟
دیگر زِ باغِ ما، گلِ یاسى نمى بَرى
یاد از بهارِ سبزِ دلِ ما نمى کنى
امروز را، نویدِ وصالى نمى دهى
گلبوسه اى حواله ىِ فردا نمی کنى
خطّى بر اَبروانِ ى نمى کَشى
آرایشى زِ چهره ىِ زیبا نمى کنى
تنها فروغ. رویای دانیال خبر یهود است که در سال سوم سلطنت پادشاه بیلش فر واقع شده است و در باب هشتم عهد عتیق در این باره میگوید : در سال سوم از جلوس پادشاه بیلش فر من در شهر سوس هیرا از نواحی عیلام در کنار رود اولائی بودم بری بار دوم رویایی به نظر من رسید در این رویا دیدم که قوچی در کنار رود ایستاده و دو شاخ بلند دارد این دو شاخ یکی به طرف پشت او خم . رحمانا و رحیما !سبحانم و مستعانم !یا قاضی الحاجات و یا کاشف المهمات . . . و یا سمیع قریب و یا حکیم فتاح . . .چشم به راهی جهان را جدی بگیر گرچه جدی نیست . . .بندگانی به غایت دور از خواست توایم اما تو خ بی نهایت نزدیک نیاز مایی . . .پروردگار مهربانم ! پاک و بی نُقصانم !جهان در سیاهی فرو رفته ! نوری بتابان !پ ن : " یعقوب ترین چشم جهان قسمت ما باد . . . چ. بعضی وقت ها بعد از نوشتن ها و نوشتن ها آدم تشنه شنیدن میشه چه خوبه که اسمش آ ین رویا باشه صداش علی زند ی امیدوارم شما هم لذت ببرید! لینک آ ین رویا ... علی زند ی فریادخاموش شده تکرار بیهوده عبور خسته فکرم چه فریادی ،چه فریادی دراین ویرانه منزلها ازاین وادی، به آن وادی چوهردم می رسد بانگی نوای ناله وسوزی وآهنگی ،که بر بندید محملها الا یاران دلتنگی وباز آمد سوار مرگ ونابودی همان پیک بد آهنگ سیه چرده همان ابر پریشانی به هر تاری به هر پودی همان ابری که می تازد به روی دشت ریحانی ومی خندد به رنج . طبیعت خیلی حرفها برای گفتن داره، دنبال ایمان گم شده ام می گشتم که صدای هوهوی باااااد رو شنیدم، صدای درختها رو، سوزش سرما تنم رو میلرزوند و صداهای طبیعت به گوش میرسید... انگار میگفت مگه میشه ایمانم گم کرد....خدا بزرگترین خالق هست، بی نظیرترین تصویرگر، خیلی بی نظیره...این همه شگفتی تحسین برانگیزه... چطور آدم  بین همه نور و نشانه میتون. کاهش یا حذف خواب رویا باعث کاهش احساس سر حالی صبحگاهی می شود. خواب رویا نقش ویژه برحافظه و قدرت تمرکزدر طی روز دارد. در خواب رویا عضلات بدن ح فلج پیدا کرده و شل تر از دیگر مراحل خواب است. در برخی بیماری ها که ح فلجی عضلات در خواب رویا رخ نمی دهد،فرد حین خواب حرکات غیر طبیعی ازخود نشان می دهد.
یافته ها و مطالب بیشتر را در کانال تلگرام. عصر یک دلگیر دلم گفت بگویم / بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است
چرا آب به گلدان نرسیده است / چرا لحظه باران نرسیده است

هر که در این خشکی دوران / به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است
و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است / بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

بنویسد که هنوزم که هنوز است / چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است / خداوند گواه است دلم چشم به راه است هر روز ستاره های انتظار چشمم را برای رسیدنت می چینم تا بلکه این انتظار به پایان رسد تا قدم هایت را ببینم تو را قد تمامی دنیا دوست می دارم حتی اگر که این قط یک رویا باشد می دانم که از رویای من هیچ خبر نداری می دانم رویا رویا است خیال است اوهام است اما دلم می خواهد با تو و رویایم تنها باشم این گونه دیگر تنها نیستم فاصله ما چند فرسگی بیشت. چادری ها زهرایی نیستند!... چادری ها زهرایی نیستند!...
اگر پهلویشان درد دین نداشته باشد....

چادری ها زهرایی نیستند!...

اگر دشمنان را با سیاهی چادرشان به خاک سیاه نکشانند....

چادری ها زهرایی نیستند!...

اگر سیاهی چادرشان حرمت خون شهیدان را به عالمیان ننمایاند...

چادری ها زهرایی نیستند!...

اگر منتظر یوسف گمگشته ای نباشند.. مهدی جان...


خسته است زمانه از نیامدنت کجایی؟
فسرده است دلم از صدا زدنت کجایی؟

کجایی که دلها همه بی روح شده است!
کجایی که دلها ابا دارند از یدنت کجایی؟

کاش صدای اناالمهدی ات کر کند گوش آسمان
کاش کر شود گوش زمانه از شنیدنت کجایی؟

گر نیاید به آسمان صدای اناالمهدی!
پرمیزند دلم به آسمان از ندیدنت کجای. عصر یک ء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظهء باران نرسیده است؟

وهر که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است

و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف

گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد،

گل زخم نمک خورد،

زمین مرد،

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد،

زمین مرد ،

خداوند گواه است،

دلم چشم به راه است،

و در حسرت یک پلک نگاه است،

ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش

صدایم به ص در رویا امشب رو به من باز است و تنها ص که می آید همان صدای تن ناز است رو به سفاهت یا که صداقت ... صبر کن دل من ... امشب این مینا گویا خاطره ساز است ... از همان شبهای تا به عرش رسیدن ... از همان تا صبح خواب را پیش رو دیدن ... نترس بانوی من ... بیا و دستی بر گردنم انداز ... این پنجره گویا به حقیقت باز است ... و تنها دودی که از خلوتگاه من و او می خیزد ... گو. مژده بده! عزم وطن کرده است
سرو چمان میل  چمن کرده است
یوسف گمگشته به کنعان رسید 
پیرهنی تازه به تن کرده است
 بی سر و بی دست به ‌ آمده
صوفی ما ترک بدن کرده است
رایحه سوری سوغاتی اش
میکده را مشک ختن کرده است 
شرحه ی پیکر به چه شرحی؟ مپرس!
خون به دل غسل و کفن کرده است
هرچه غم است از دل من می برد 
آنچه غمش با دل. امشب گوش دل دادم به موسیقی عرفانی تربت جام و اجرای گروه موسیقی فردای جام. این اجراء رو چند ماه پیش در هنرسرای خورشید دیده بودم ؛ ترکیبی از موسیقی سنتی و شعر نو   اگر پر دردم چو برگی زردم برای دردم دلیل آوردم به دنبال خودم در ناخودم میگردم   به این سو رفتم به آن سو رفتم شبیه چشمه ام به صد جو رفتم پی گمگشته ام صد برج و بارو رفتم که خل. می نویسم
تقدیم به آنکه هر آنچه سکوت دارم ارزانی اوست !
دلم مخواد بگریزم..
از خودم .. از تنهایی ام .. از افکارم .. از خاطراتم .. از تو .. از یادگارهای تو ..از سکوت عمیقی که بر تقدیرم وصله کردی.
ممکن نیست گریز از خاطراتت..ممکن نیست فراموش کنم هر آنچه بر گذشت.
قلم میلرزد در دستانم.. نه .. نه ! این منم که میلرزم در خاطراتم .. قلم جانی ندارد ای. مینویسم گر چه شاعری نیست کار من گمگشته ی آشفته گر چه واژه های دلم گاه میکند مرا تکه بیرحمانه این بار سخن از، مدعی،غرور نبود حال روز یک بیماره در دل آغوش کدامین دوست شوم بستری هوا سرده به اجبار دل خوش کرده ام به روز شبم آینده چه تاره آهای اهالی زمین به چه دلخوشید اینجا که همش سرابه چشم ودل اگر بستید به کدام معامله بازار درحال سقوطه سل. هرچه به خودم کلنجار رفتم فایده نداشت. سعی توصیه های مادرم را برای خودم تکرار کنم: توی شلوغی دست منو محکمتر بگیر! خوشگل من؛ همه آدما خوب و مهربون نیستن باید مواظب خودت باشی اگه جایی خواستی بری یا ی باهات کار داشت بهم بگو عزیزدلم اصلا هرچی خواستی به خودم بگو! از مهربانی همیشگی مادر خج می کشیدم. همیشه دلم میخواست دختر خوبی باشم اما مگر م. فکر میکنمبه ص که می ایدصدای صبح استولی الان ماه کامل نمایان استشاید صداها در زمان گم اندباران می ایدباران مساحت ها را پر میکندباران ضلع ها را نمایان میکندباران رشته ی افکارم را شستدر حیاطی گم شده امدر ان ضلع وجود نداردفکر میکنمبه ص که می ایدصدایهمسایه استحیاط میشوردحیاطی تهی از فلسفهدر فکری گم شده امدر ان مرز وجود نداردفکر میکنم. یه دوستی دارم از بچگی آرزوش این بود که عاشق بشه اول دبیرستان می رفت زاده دخیل بست برای عاشق شدن درک خیلی مادرزادی از عشق داشت .. یه بار میگفت هدف خلقت کمال نیست که عشق برای رسیدن به کمال وسیله باشه هدف نهایی خود عشقه ... خلاصه عاشق زیاد داشت اما "او" را هنوز ملاقات نکرده ... فردا 40 ساله میشه این شعر رو برا هدیه تولدش گفتم :
گور دنیا رو گش. تو راحس میکنم هردم که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی من از شوق تماشایت نگاه از تو نمیگیرم تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار ولی...افسوس...این رویاست تمام آنچه حس ،تمام آنچه میدیدم ‏ تو با من مهربان بودی ‏ واین رویا چه زیبا بود ولی.... افسوس.... که رویا بود برداری «به وقت رویا» به کارگردانی حسین عنایتی در اصفهان آغاز شد.