16 فسقلی

به نقل از خبرگزاریها در مورد 16 فسقلی : سلام از حدود یکماه پیش که خبر ازمون کمربند قرمز فسقلیو بهش دادن به قول خودش قمقین (غمگین)شده و همش می پرسید کی 12 /10میشه که برم برا ازمون تقریبن این چن روزه ا و بیشتر از کنکوری که خودم سال 77 دادم بسی اضطراب بیشتری داشت متاسفانه یه سری اخلاقات بخوصوص داره یکیش اینه که از ش ت بینهایت ناراحت و عصبی میشه و طوری که بیشتر نگران خودش بودم اگه . عمیقا خوابم میاد.گرسنه هم هستم. فسقل هم خوابه، هر لحظه ممکنه بیدار بشه شیر بخواد. غذا هم روز گاز گذاشتم. نمیشه خو د. الان چشمانو ببندم دو ساعت می خوابم:) و غذا و فسقلی جزغاله میشن. این سنجاب وفادار از هشت سال پیش تا کنون هر ماه به این خانواده که در کالیفرنیای جنوبی زندگی می کنند، سر می زند و رسم وفاداری را به جا می آورد. جالب این جاست این سنجاب فسقلی به راحتی خانه نجات دهندگانش را از بین هزاران خانه دیگر تشخیص می دهد! هعععععییی خدا یک سال و سه ماه از نوشته هامون دود شد رفت هوا خیلی بد شد اه پ.ن: راستی فسقلی اگه میای سر میزنی یادته اون وبی ک با هم نوشته بودیم و حذف کرده بودیم؟ بخاطر این اتفاق برگشته،اگه یادته برو یه نگاه بنداز و با همون رمز قبلیه، خواستی چیزی بنویس که بفهمم زنده ای خدایا شکر شکر شکر به خاطر لمس این روزهای زیبا . تموم روزها ساعتها دقیقه ها و ثانیه هام کوشان شده فسقلی اصلا وقت سر خاروندن بهم نمیده و فقط بازی میخواد بعضی روزها کم میارم بدنم انرژیش صفر میشه کوشان رو میزنم زیر بغلم میریم خونه ی مامانم تا باهاش بازی کنن و  منم استراحت کنم . دیروز بالا ه کوشان رو برویم عکاسی با درخت و لباس کریسمس فسق. امروز صبح با خستگی بیدار شدم از مری پرسیدم خوب خو دی گفت نه حالم خوب نیس خودمم خوب نبودم سعی کردیم بهتر باشیم و با آنی صبونه خوردیم همون زمان فسقلی و مهربان همسر رسیدن همه رفتیم بیرون تا حالمون خوب بشه و مری کمی سوغاتی ید بعدش اسباب بازی فروشی که فسقلی ید کنه بعدش رفتیم کافی شاپ و به یاد روزای امتحان یه شیر کاکائو خوردیم و شیرینی مورد علاقه مری رو یدیم و کمی گشتیم و برگشتیم پیش آنی تا عصر با هم بودیم و حالمون خیلی بهتر شد مری هم حالش خیلی بهتر شده بود کمی لبخند میزد و میخندید خدارو شکر بعد ناهار از آنی و خانوادش که همیشه مدیونش خواهیم بود خداحافظی کردیم و رفتیم بدرقه مری که اول اون بره بعدش ماflower for you کمی دلگیر بودیم اما خب چاره نبود و امیدوارم دیدار بعدی منو مری خوشحال کنده باشه و اتفاق این بار دیگه تکرار نشه خاطره این بار برای همیشه واسمون دلگیر کننده ثبت شد در حالیکه کلی برنامه ریزی کردیم خوش باشیم اما نشد ini در هر حال بازم خدارو شکر غروب رسیدیم خونه و کمی به کارای خونه رسیدم و رفتم سر وقت درس و مخشای فسقلی که فردا ایشالله باید کلی بهش درس بدم تا جبران این چند روز نبودم باشه سر شب مری هم خبر داد که رسیده امیدوارم هر چه زودتر کاراش ردیف شه میدونم خیلی دیگه این قضیه تکراری شده که بیام بگم از دست هادسون و کاراش ناراحتم ولی متاسفانه بازم اتفاقات دیروز و امروز باعث شد ناراحت شم..البته که نشستم کلی پشت سرش با مادر فسقلی حرف زدم و درد دل و مادر فسقلی هم گفت مطمئن باش این تو رو دوست نداره وگرنه این رفتار رو نشون نمیداد ولی نمیدونم چرا هر وقت با خودش رو در رو میکنم میگه نه این چ. مادرها موجودات عجیبی هستند ، از یک طرف غش و ضعف میروند برای دست و پا و ادا و اطورهای فسقلی هایشان و می گویند : کاش میشد همین طوری که هستی تا ی درمی ات کنیم - یااا خداااا- و منظورشان این است که بزرگ نشوی و همینقدر شیرین بمانی ، از طرف دیگر کی ؟ کی ؟هایشان تمامی ندارد : کی میشه چهار دست و پا بری ؟ کی میشی حرف بزنی ؟ کی میشه راه بری ؟ شیر یه روز تصمیم گرفت ازدواج کنه در وسط جشن و در گردهمایی با شکوه شیر ها به مناسبت این واقعه مهم، موش کوچکی با احتیاط زیاد راهی برای خودش پیدا کرد و روبروی داماد وایساد و با صدای رسا و لرزان گفت " داداش عزیز ازدواج تو رو تبریک می گم و برای داداش گنده ای مثل تو آرزوی خوشبختی دارم" یکی از شیر های میهمان غرید که" موش فسقلی تو چطور به یه شیر. آن قدیم ها، پدرم یک مغازه ی دو نبش در خیابان گمرک داشت که در آن دوچرخه می فروخت. من و برادرم عاشق مونتاژ دوچرخه بودیم. آن وقت ها ما نمی گفتیم مونتاژ . می گفتیم سوار . یاد دوچرخه سوار هایمان به خیر. پدرم بیشتر شب ها دیر می آمد خانه. هر چند وقتی، مادرم انگاری دلش از اینهمه دیر آمدن می گرفت. به خصوص زمستان ها. چهارتایمان را شال و کلاه می پوشا. دیروز داشتم برای یه دختر فال فروش فسقلی اسنک می یدم-اول بپرسید چند تایید. منو برد براش اسنک ب م، بعد خواهرش اومد، بعد پسر ش، بعد برادر پسر ش، و همینطور تا اینکه بعد پولام تموم شد!- همینطوری که وایساده بودیم آقاهه موفق بشه دستگاهش رو راه بندازه گفت ما فردا میخوایم بریم پارک.
گفتم خوش به ح ، من تا آ بهار نمی تونم برم پارک.
گفت چراع؟
. .
تولد آیلین هم بسلامتی برگزار شد و دختر فسقلی من هم وارد 7 سالگیش شد!البته این باعث نشده یه ذره از شیطنتش کم بشه ها!!کیکش که پاتریک بود تو کارتون باب اسفنجی،کادوهاش هم بابای من یه ربع سکه طبق معمول و مامانم هم یه پیراهن خوشگل تابستونیمادر شوهر به همراه پدر شوهر 50 تومن تقدیم !خواهر شوهری هم دو تا کتاب فسقلی ها رو یده بود (از من اطلاعات ب کرده بود):dبرادر شوهری هم یه بازی فکری!داداشم هم با راهنمایی بنده مداد رنگی 36 رنگ با یه عالمه لوازم تحریر یده بود ...خودمون هم یک عدد تبلت که چند وقتی بود میخواست یدیم براش!تولد خوبی بود من که کارهامو یه روز قبل کرده بودم و زیاد تشریفاتی برگزار ن برا همین اصلاااا خسته نبودم!شام مرغ ته چین البته به روش تبریزی ،سالاد کاهو،کوکوی لوبیا تو نون باگت،ژله گل تزریقی برای اولین بار!بعدش هم که کیک و میوه...ع ها تو پست بعدی البته ع ها رو داداشم گرفته و تو گوشیه اونه پس یکم صبور باشین:p:***پی نوشت:اگه 150 میلیون داشتین باهاش چیکار میکردین!؟البته با در نظر گرفتن اینکه خونه و ماشین و طلا دارین و هر کاری دوست داشتین میتونین با این پول ین!منتظر جواب برا پی نوشت هستم ها!!!!پیشاپیش ممنون از نظراتتون:x تا بدین لحظه که درس نخوندم:/چون بعدحرفای صبح هادسون تازه یکم ذهنم اروم شد و خوابم رفت سه ساعتی...شب قبل از بس ذهنم مچاله بود زیاد خوب نخو ده بودم..بعدم که فسقلی اومد خونمون و همچنان هم هست و در حال ژانگولربازی و جیغ جیغ منتهی خداروشکر یکی از کلاسای سنگین کنسل شده وبرای همین یکم استرس درس نخوندنم کم شد..عصری هم بچه ها برنامه بیرون گذاشت. نی نی خانم فسقلی مامان، ساعت 9 دنیا اومد.شاید چند روز ننویسم. خسته ام. خدا رو شکر میکنم بابت سلامتش. خودم درد لگن و کمر دارم که میگن خوب میشه، بابت فشار زایمان طبیعیه. قطبی زاده شیفتش نبود ولی از اونجا که خدا هوامو داشت، یهو یه مون اومد بالا سرم که خودم باهاش کلی کار کرده بودم. تا اومد شناخت، خودش بالا سرم اومد. بخیه ها رو زد و همه رزی. سلام روزهای بهاریتون زیبا
دیروز هوا ابری بودخیلی پراکنده و آروم گاهی قطرات باران هم بودما توی باغچه بودیم امروز صبح از صدای باران روی شیشه ی اتاقم بیدار شدمیک ساعتی توی تختم ، چشمهام را بستم و فقط به صدای باران گوش دادمحتی نای بیدار شدن نداشتماز اونجایی که مغز بادوم بعد از عید سرویس مدرسه نداره و من قبول که صبح ها با نیم ساعت تاخ. داشتم یه نگاهی به شخصیت خودم مینداختم!
دیدم بر خلاف باورم، بیشتر وقتا بقیه اومدن با من دوست شدن!
ینی شروع از اونا بوده و گرم گرفتن و ادامه دادن از من!
دوست داشتم میتونستم آدم اجتماعی تری باشم :{
اگه اشتباه میکنم بهم بگین و یه ژنیکو از نگرانی در بیارین!
+ب.د و پ.ت کیانا مود تعریف !
هی میزنن به لپشون مس ه میکنن منو باهاش!
دیگه بر. یا از من پولدارترن که بهشون میگم یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم مال یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم مال

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم فضول یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو

یا از من مال ترن که بهشون میگم خل . مثلا یه روز با 4 تا جوجه بعد 17 سال ایز شی بعد مثلا احساس کنی چقد این 4 تا فسقلی حال و روزتو عوض میکنن و چقدر از ته دل میخندوننت بعد هر بار که بغل میگیریشون بفهمی که حیوونا هم واقعااااااا یه چسزایی رو حس میکنن بعد مثلا بری سراغ جعبه ابزار پدر و براشون قفس بسازی بعد مثلا یه روز که با ذوق نگاشون میکنی،قفس و جابجاکنی و پایه ی قفس بره رو شصت آقا وسه بعد پاش زخم شه و خون بیاد، بعد تو دلت درد بگیره بعد پرستار شی و پانسمان کنی بعد برا اینکه بقیه به پانسمان شصت پاش نوک نزنن بغلش بگیری و کل خونه بچرخونیشو و اونم ناز جیک جیک کنه و گردنش و از لای انگشتات آویزون کنه و عملا لوس شه بعد ملت منجمله مادر بزرگه کلی بهت بخندن ولی: ولی تو لذت ببری ازین حس و حال متفاوت بچگیات که 17 سال ازشون دور بودی!

ع نوزاد را بزرگ و کوچک می کرد. دلم نمی خواست بپرسم ولی آ سفر پرسیدم این فسقلی کیه دل تو رو برده؟ گفت پسرم است، دو روز پیش به دنیا آمده خواستم تعجبم را نشان ندهم ولی نشد با همان لهجه مشهدی گفت: اهل و عیال فدای حضرت زینب! تا به دمشق برسیم جواد دست از سر شوخی های مدامش برنداشت!




+شهید م ع حرم، شهید جواد محمدی برای روان شاد او نزد خدا صلوات - ع ابوعلی و شهید




پ.ن: های شوخی شهید بزرگوار همیشه انرژی بخش است :)


_ در بهشت و هوای افطاری ساده اش، بسیار به یادتان بودم. سلام رساندند. آنجا هم شب را به جای همه خو م



خدایا... چی بگم هان؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی نمیگم هیچی خسته شدم بهت گفتم خسته شدم از بس گریه من باید ی کاری کنم ولی نمیدونم چی خدایا خودت ی راهی جلو روم بذار با بچه تو شکمم چطوری  میتونم باهاش دعوا کنم نمیشه تمیتونم از طرفی از بی اهمیت بودناش خسته شدم دیگ بگو چ غلطی م من تو بگو دیگ؟ جواب اینهمه صداقت من اینه؟؟؟سرم داره میترکه بدم میاااااااااا. ساعت 7 صبح و از ساعت 3:45 دقیقه علی نذاشته مامانش بخوابه و از ساعت 5 تا حالا من و بابا و مامانبزرگا بیداریم الاهی قربونت بره مامانتو اذیت نکنی فسقلی مامانت زندگی منه . دیروز یکم اذیت کردی مامانتو بردیم و سونوگرافی کاش باباتو میدیدی که بخاطر تو چه استرسی داشت . میخواست بنده خدا رو بزنه چون فقط پرسید آقا بیمه به این سونوگرافیتون تعلق نمی. "در پناه تو" در برهه ای از زمان شروع به پخش شد که درگیر یک گیر و داد عاطفی بود.هیچوقت یادم نمی رود،زمان هایی که سریال پخش می شد خانه ی بابا بزرگ در یک سکوت عجیبی فرو می رفت که تنها صدای و نفس های شنیده می شد.بچه تر از آن بودم که بخواهم ماجراهای عشقی را درک کنم اما فکر میکنم اوج بلوغ عاطفی من زمانی بود که در یکی از صحنه ها؛ بلند بلند شروع ب. امروز برای دومین روز متوالی بدون سحری روزه گرفتم،جرات غر زدن هم ندارم،مامان میگه اصلا روزه نگیر،اگه بگم بدون سحری گرفتم که میشم:-/ حالا با این بک گراند، از صبح صد بار پله ها رو بالا پایین ،از این ور رفتم اونور،صدتا نسخه پرینت گرفتم،برای چی؟ برای 1 واحد کارآموزی ناقابل!اونم آ ش نه با اون ی که می خواستم. اینو هم به هر کی بگم میگه دیوونه . صمیمیّت دلپذیر از همان نخستین قصه ی کتاب، جذب سبک نویسنده می شوید؛ خانم «آنا الدا» ساده می نویسد؛ اما ساده فکر نمی کند. ساختار های محکمی برای داستان هایش برمی گزیند؛ با این که داستان ها شسته رُفته اند و پیداست که بارها صیقل داده شده اند، اما زیبایی شان مانع از این می شود که درگیر فرمشان شوید. چه که اساساً در یک نوشته،ساختار باید پنهان باشد. توجه به جزئیاتی درست، داستان ها را قُرص و باو ذیر ساخته است. مضامین انسانی را در قالبی نو می آورد. رسا حرف می زند و طنّاز است. لحن خودش را دارد، لحنی که در پس ِ آن، یک زن را می بینید؛ زنی با احساس که «راحت» حرف هایش را با شما در میان می گذارد، و همین، نوعی صمیمیّت را در شما برمی انگیزاند...: " این طور که مرا می بینید، در خیابان اوژن گونُن راه می روم. برنامه ای دارم. چی؟ بی شوخی؟ خیابان اوژن گونُن را نمی شناسید؟ صبر کنید،می گذارید در این خیابان راه بروم یا نه؟" (اُپل تاچ – ص49) این را هم اضافه کنم که عنصر «تقدیر» در قصه ها پررنگ است؛ عنصری گاه به میل کاراکترها، و گاه برخلاف آن و تلخ. پ.ن: آشنایی با این نویسنده ی خوب را مدیون خانم دامون و بالکن فسقلی زیبایشان هستم؛ با سپاس از ایشان! مشخصات کتاب: دوست داشتم ی جایی منتظرم باشد - آنا الدا - ترجمه ی الهام دارچینیان - نشر قطره - چاپ دوازدهم: 1393  mini guns v1.0.16 - بازی موبایل فسقلی ها(96/11/17) تغییرات:به روز رسانی به نسخه 1.0.16mini guns نام بازی محبوب، سرگرم کننده و اعتیادآور در سبک بازیهای استراتژی از استودیوی بازیسازی riposte games & co می باشد که برای سیستم عامل اندروید ساخته و عرضه شده است. در این بازی شما قادرید ی قدرتمند از فسقلی ها را تشکیل دهید و برای ش ت دشمنان گام در میدان جنگ بگذارید! خود را برای نبردی بزرگ آماده کنید، دشمن معادن شما را به تصرف خود در آورده و قصد حمله به پایگاه شما را دارند، سنگرهای شما اولین خط دفاعی تان محسوب میشوند که با تزریق سربازان و دیگر نیروهای کمکی ان را بیش از پیش مستحکم ...

مطالب مرتبط: army men strike v2.37.3 - بازی موبایل حمله سربازهای اسباب بازی son kale v1.5.4 - بازی موبایل آ ین قلعه delicious - miracle of life v1.3.5 + mod - بازی موبایل معجزه ی زندگی امیلی sea game v1.5.42 - بازی موبایل دریانوردی hex commander: fantasy heroes v3.3 + mod - بازی موبایل فرمانده قلعه generals td hd v1.2.1 + mod - بازی موبایل ژنرال ها tower defense zone 2 v1.2 + mod - بازی موبایل منطقه برج دفاعی 2 army battle simulator v1.1.60 + mod - بازی موبایل شبیه ساز مبارزه warstorm v1.2.9 - بازی موبایل نبرد قهرمانان dragonstone: kingdoms v1.1.7 - بازی موبایل قلمروی پادشاهان دسته بندی: » موبایل » بازی » بازی آنلاین, بازی » استراتژی
برچسب ها: action, android, android 2.1, android game, android market, galaxy s8, google pixel, google play, htc, huawei, mini guns, mobile, motorola, online, samsung, smartphone, sony, strategy, موبایل, مود بازی, هواوی, بازی, گوگل, گوگل پلی, xiaomi, آنلاین, اچ تی سی, اندروید, اینترنتی, اکشن, فسقلی ها, استراتژیک, بازی اچ دی, بازی اندروید, بازی دیتادار, جنگی, بازی اندروید, سونی, سامسونگ, شیامی
لینک های مفید: ید کارت شارژ, شارژ مستقیم, پرداخت قبض, ید آنتی ویروس, ید لایسنس آنتی ویروس, تبلیغات در اینترنت, تبلیغات اینترنتی
© حق مطلب و تصویر برای پی سی محفوظ است لینک دائم
همین حالا مشترک این پایگاه شوید! امروز سالروز تولد یه فرشته است...فرشته ای که محمد به خاطر وجودش باید روزی هزار بار خداروشکر کنه...فرشته ای که محمد رو با دل و جونش بزرگ کرد...فرشته ای که با خنده این فسقلی ذوق کرد و با گریش دلشریش شد...فرشته ای که خدا افرید تا از خودگذشتگی رو معنا کند...فرشته ای که محمد اون رو مامانخطاب میکنه...تولدت مبارک مامانش.... نمیدونم چرا، اما حس خوبی نسبت به واژه ی دارم، و خیلی خیلی منتظر روزی بودم که یک نفر من رو با این نام صدا بزنه، تا این که... پارسال درچنین روزی، جناب آناناس* دیده به جهان گشود و خوشبختی یعنی خواهرزاده ات درست روز تولدت به دنیا بیاد! امروز من و آناناس در مجموع 20 ساله شدیم :)
*این نام، از چندماهگی، توسط بنده، بر این فسقلی شیطون نهاده شده.
سر به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم، نور زرد چراغ چشمک زن روی صورتم می افتاد... همون خنده بود، اصلا تغییر نکرده بود، فقط یکم ش ته تر شده بود! و اون بچه؟ یعنی الان اون خانومی من مادر شده؟ چه یهویی تو ذهنم بزرگ شد! هیچوقت فکر نمی اون دختر بهونه گیر اینجوری دل به دل یه فسقلی بده! انگار همین دیروز بود که توی همین ماشین بوسیدمش، نگاهش دیگه م. سلام :) چقد تنبل شدما نمینویسم اخه این روزا خیلی سرمون گرم بوده به و سونوهو یده وسایل عشق جانه مادرو رفتم سونو فک می 30 هفتم اما 31هفته و چند روزمه یهو ترسم ورداشت که چقد کم مونده به اومدن فسقلی قربونت بشم مامانی الان یک کیلو هفتصدو سیو شیش گرمی ماشالله خانم م گفت همه چی خوبه قلبتم مثه یه کبوتر میزنه وتو مثه یه کبوتر سفیدی کمتر از 8هفته . ساز جانم رو تحویل گرفتم...ص داره م ررر...میتونم ب زودی باهاش کنسرت بدم مثلا فقط ی مشکلی که داره اینه که سازندش انقد گفت اینجاش حساسه اونجاش حساسه که هر لحظه میترسم بشکنه! گفت حتی ناخنت هم نخوره به صفحه روش..حتی آرنجتو تکیه نده اون قسمت...و کلا خیلی بچم حساسه برا همین میخوام یه اسم دخترونه هم براش انتخاب کنم که دیگه با ناز و نوازش ازش مرا. شاید غیر طبیعی نیست...اینکه بعد از (شاید حدود دو ماه )بخوای هول هولی از فرصت بوجود اومده استفاده کنی و درنبود شوهری و پسرک که رفتن پارک و از نیمه خواب وبیدار بودن فسقلی دومی استفاده کنی و کرور کرور حرف رو که سر دلت مونده رو یه جا بزنی و نتونی غیر طبیعی نیست اینطوریه که مجبوری بگی...:موبایلم پکیده و همه شماره ها نابود شده...با تمام ع های د. سلامممم امروز که از خواب پاشدم سر درد خیلی عجیبی کل وجودمو گرفته بود اما با بی محلی و پررو بازی خودمو بلند و پاشدم برم پیش بسوی عکاسی چشم که وا دنیام دوباره ساخته شد وقتی فسقلی و خانومیه آقاییرو شنیدم دلممم روشن شد سر درد فراموش شد همش هیچ دردی و تو خودم حس ن خلاصه حاضر شدم که برم برای عکاسی امروز اصلا پیش آقایی نبودم ببخشید خودمم از . سسسسسلام تیر ماه ملوس . همیشه تیر ماه رنگ و بوی دیگه یی برام داشت اما از پارسال برام ویژه تر شد.  با مصادف شدن روز تولدمون باهمدیگه خوشبختی من کامل کامل شد. صدهزار مرتبه شکر که این ی ال  با همدیگر بخوبی طی شد . مادر بودن رو با تو یاد گرفتم. هر روز که میگذره کوشان شیرینتر خواستنی تر و از همه مهم تر شیطونتر میشه.  و وقت من برای انجام. سلام روزتون عسل
عاشقانه ای عالی و بینظیردر آرامشبرع همیشه کمتر حرف زدیم بیشتر کنار هم سکوت کردیم و لبخند زدیمبیشتر به هم نگاه کردیمبیشتر عاشق شدیم و در کل عاشقانه ای زیبا بود

هم از کله سحر با سرکار علیه مغزبادوم در پارک به سر بردیم91zc_p o_2017-08-19_08-09-04.jpg
بعدشم دیدار از مادربزرگ و ید شیرینی ...مغز بادوم ازم از این کاسه های شکل انار میخواست که دیروز رفتیم و هرکدوم یک کاسه شکل انار و یک دونه انار فسقلی یدیمشب هم مهمان پدر جان بودیم


پ ن 1: خواهرم اوضاعش همونطوری و حالا دیگه اصلا اجازه رفت و آمد با ما را ندارهپ ن 2 : اینقدر آقای فروشنده ی کاسه های انار بداخلاق بود که اگه به خاطر مغزبادوم نبود اصلا ازش ید نمی پ ن 3 : براتون عاشقانه های بینظیر آرزو میکنم میخوام فردا اون جعبه پر از مداد رنگ و پاستل و آبرنگ و ماژیکم را بیارم با خودم و با آقای نقاشی بکشیمیعنی خوششون میاد؟

یه بارم یه عالمه قلب درست با کاغذ رنگی و دوتا شمع فسقلی بردم .... بهتره چیزی از میزان استقبال نگم

یه بار دیگه هم یه عالمه گل رز را پر پر و ... اونو دیگه اصلا نگم بهتره
گاهی یه سری موزیک خاص را میریزم رو فلش و میبرم که با هم گوش بدیم... از این بدشون نمیادگاهی هم یه نوشیدنی خاص خودم درست میکنم و میبرم با هم بنوشیم... از این هم بدشون نمیادگاهی یک تکه هایی از یک کتاب را علامت گذاری میکنم که برام بخونن... از این هم بدشون نمیاد که هیچ استقبال هم میکنن


سلام بچه ها بالا ه با کمک یکی از بهترین های کامپیوتر اداره یه مرورگر دیگه نصب و از اونجا تونستم مشکل انگلیسیهای توی مطلبم رو حل کنم فعلا که خوبه هرچند خود آقای هم گفت این سیستم گازوئیلیه و دوروزه دوباره بهم میریزه و باید درخواست سیستم جدید بدی اما من که میدونم برام نمی ن با این وضعیت اقتصادی که توی اداره هست به همین بسنده میکنم. عرض . سلام خدمت همه خصوصا خودم(واسه روزها و اینده ای که بعدها میام میخونم) خاطره قشنگی شد پنجشنبه 93/02/26 جلسه کاری داشتیمو همکارم از سیستان و بلوچستان و هرمزگان و مدیریت تجهیزات بانکی از تهران تشریف میاوردن تا در کرمان پیرو بعضی مشکلات کاری صحبت کنیم ما که این مدت بخاطر نی نی از خونه مشغول دور کاری هستیم همراه کیانمهر و زن داداش بسیار عزیزم در این جلسه حاضر شدیم خیلی هم خوش گذشت تازه یکی از قسمت های جالب جلسه وقتی بود که کیانمهر س که اش گرفته بود و با اون صدای ارومش داشت برای ما سخنرانی میکرد..اصن موجبات خنده همه فراهم شده بود و کیانمهر فسقلی من هم از دهنش اب میریختو بخاطر س که اش اعصابش ریخته بود بهم اتفاق جالب انگیزه دیگه این بود که یکی از همکاران محترم که من خیلی باهاش درگیری لفظی و داد و بیداد دارم روزها ..تا طرف صحبت من میشد کیانمهر چنان دادی سرش میزد که همه حس از اون دلخوری یا اعصاب خوردی داره حتی گفت ببین داره میگه اینقدر مادر منو اذیت نکن امیدوارم بعد ها که این روزگار میگذره و به گذشته فکر میکنم احساس رضایت از خودم داشته باشموو خدا هم ازم راضی باشه متشکرممممممممم بازم هم از خودم هم از شماها چنتا تابستون رفتم کلاس زبان ک یکیشو باهم میرفتیم میومدیم
صبح ها هم کلاس نبودیم اما,طیبه چند سطح بالاتر بود اونسال دوتا از دخترهای فامیل هم اون ا کلاس میرفتن و از قضا هم تایم ما بودن این دوتا خواهر جدا از فامیل بودن با طیبه دوست بودن,پس همگی باهم مسیر برگشتن رو میومدیم خیلی باهم باهم ک نه,اون سه تا باهم و من گاهی پشت سر و گاهی جلوتر . شادی ینی دوستات به فکرت باشن ... ینی کادو های خیلی خوشگل ... ینی وقتی دارین میرین ... بیان دم ِ درتون و بغلت کنن ... آخ .. خانوم الف نمیدونی چقدر خوشحال شدم از این دو تا فسقلی که واسم یدی ... خانوم میم نمیدونی چقدر خوشحال شدم از این جاشمعی برنزی رنگ خوشگلت ... دوستتون دارم ... زیاد ... بغضتون وقت رفتن و وقت بغل م ... ینی شادی .... ینی دلتون تنگ میشه ... ینی دوسم دارین ... دوستون دارم:* امیدوارم همیشه خوب باشین ... بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم... احتمال داره یه مصاحبه کاری پیش بیاد...احساس استرس میکنم...چون انقد امید نداشتم که بیخیال کار شده بودم. و کتابامم جمع کرده بودم گذاشته بودم اون گوشه...از فردا بشینم کتابامو درارم یه مروری کنم..دو ماه پیش نشستم کلی ا ل خوندم دعوت به مصاحبه نشدم حالا که یادم رفته مصاحبه پیش اومد.نمیخوام آبروی معرفم بره...به . سلام سلام ما بعدازظهر پنج شنبه عقد دعوت داشتیم و شبش هم جشن تولد یکی از دوستهای همسرم ! یعنی یهو توی چند هفته هیچ جایی رو نداریم بریم و بعد یهو توی یک روز هم عقد دعوت هستیم و هم تولد ! خلاصه پنج شنبه بعدازظهر رفتیم عقد و عروس و داماد هم فسقلی بودند (: عروس 19 ساله یعنی متولد سال 76 و داماد 21 ساله یعنی متولد زمستان 74 ! ولی بامزه بود که چون خی. مغز بادوم اومده بود اینجاباباش یه کاری با من داشت... داشتم پروانه های مقوایی رنگارنگ درست می تا چشمش افتاد به پروانه ها ، گفت : میشه منم کمکت پروانه ها را قیچی کنم؟منم که عاشق این فسقلی گفتم چرا که نه!!!!!یه قیچی کوچولوی پلاستیکی بهش دادم و شروع کرد به درآوردن پروانه هانمیدونم من زیادی دوستش دارم و فکر میکنم هرکاری میکنه قشنگه یا واقعا خیلی قشنگ پروانه ها را در می آوردبهر حال شش تا پروانه برای خودش قیچی کرد هر کدوم یک رنگگفت میخواد بچسبونه به شیشه های ماشینشونپشت پروانه ها را چسب زدم و برد داخل ماشین و زد به شیشه ها و برگشت داخل دفترگفت که دوتا انار و هندونه هم توی کارتن وسایل من دیده و اونا را هم میخواد... اونا را هم بهش دادم
الان اگه جایی یه ماشین دیدین که داخلش پر از پروانه و انار و هندونه هست... سراغ تیلو را ازشون بگیرین از نوجوانی به خودم قبولاندم باید بین س ابودن و نبودنت یکی را انتخاب کنی و س ابودنت به قیمت دردهای گاه و بیگاهت خواهد شد و خاطرات تلخی که گاهی یادت می آید و زود تلاش میکنی فراموششان کنی۰حالا دقیقا وسطه دردهای چندروزه ی کمرم هستم و نه میتوانم مثله آدم بخندم نه بخوابم نه بشینم نه درست نفس بکشم نه عطسه کنم ۰با این حال اینکه هی برای پزشکم. سلام روزتون لبریز از شادی های بی پایان
آقای به شدت سرما خوردن... اما صبح کله سحر بیدارشون که باهام حرف بزنن که یه وقت ترک عادت اذیتشون نکنه
امروز با خواهر قرارهای خواهرانه داشتیم برای بیرون رفتن... اما کار داشتم و اون قرار کنسل شد
مغز بادوم ازم قول گرفته که پنجشنبه باهاش برم باشگاه اسکیتوای نمیدونید وقتی میرم اونجا و این فسقلی را در حال اسکیت میبینم انگار بال در میارم
میخواستم گیتارم را بفروشم و کفش اسکیت ب م(گیتار را اصلا استفاده نمیکنم و چهارسالی هست رفته توی انباری) ( اسکیت هم میدونم یه هوسی شبیه همون گیتاره) البته آقای کلا نظرم را عوض


پ ن 1 : لبریز از حس های خوبی هستم که آقای بهم منتقل پ ن 2 : فردا از قرار عاشقانه خبری نیستپ ن 3 : اون مژده ای که منتظرش بودم نرسید  که هیچ .... دارم یواش یواش ناامید میشمپ ن 4 : امروزم را باید حس رو برنامه باشم



خورد و خاکشیرم قد لب و لوچه ی این فسقلی! چرخ خیاطی 700 هزار تومنی یک روزه مان، نخ توی ماکو یشان گیر نموده به انواع و اقسام تلاشاجات بیرون نیامده.... خب پَ من چطوری اینو ببرم بگم بیا درش بیار؟!! فردای آن شب ِ شوم: عَ انگار درست شد و یک خانواده را از نگرانی برهانید! من اکنون: همسرجانمان اومدن و برگشتن و یک روزش رو رفتیم اخ.لمد خیلی خنک و خوب بود حیف که من مجهز نرفته بودم یعنی واسه بچه ها لباس راحت نیاورده بودم وگرنه شب همون جا می خو دیم خوبیش این بود که اونجا بود که بارها رو تا نزدیک ابشار بیاره ما هم وسایلمون به اضافه ی بچه هامون رو سوار اقا ه کردیم و یک جایی نزدیک ابشار اطراق کردیم بعدشم از وجود مامان و بابا استفاده کردیم و بچه ها رو سپردیم تا یک کمی بریم کوه نوردی و بعد از مدتها کوه نوردی نرفتن خیلی چسبید ب که همسرجان رفت ستی کلی بهانه گرفت و گریه کرد و توی گریه هاش هم می گفت حالا به کی پا بدم بو کنه !!!! منم گفتم خوب بده من بو کنم این شد که همون طور که روی تخت دراز کشیده بودیم ستی پاش رو کرده بود توی حلق من و منم یک نفس عمیق کشیدم و گفتم به به پات چه بوی خوبی می ده بعدشم فسقلی می گه پا نه پای مبارک ! من همه جام مبارکه ! خلاصه تا ا شب من دست مبارک و چشم مبارک و دماغ مبارک و شکم مبارک و حتی بام بام مبارک رو بو کشیدم در ادامه هم چندتا ع هست که به کمک س جون اپلود شده گذاشتم من دقیقا مصداق همسایه ها یاری کنین تا من وبلاگ داری کنم هستم امسال کم و بیش سال خوبی بود برام. تجربه ی داشتن یه فسقلی با نشاط و شیطون و ریزه که مثل تازگی مثل فشنگ میره و میاد جز تجربه های ناب تمام این سی و سه سال عمرم بود که تو سال 96 اتفاق افتاد. امیدوارم سال 96 خوب تموم بشه برا همه مون. و سال 97 عالی شروع بشه و عالی پیش بره.دعای تحویل سالم رو الان می نویسم و از خدا می خوام به همه ی مردم دنیا، خصوصا . خب به سلامتی امروز هوس لباس روشن بپوشم وحال کنم با رنگ روشن بعدش عطر زدم اینقده خوشم اومد جلوآینه خودمو بوسیدم گفت الهی دورت بگردم چقده جیگری بخدا( با خودم بودما ) بعدش دیدم به به مهربان همسرم و فسقلی دارن میخندن بهم خو عب نداره بععععععععععععععععععععله دیدم عطره خوشبوس به لباسای فسقلی هم زدم خوشش اومد کلهم شیشه عطرو گرفت گذاشت تو جیبش راحت خلاصه تشیف آوردیم سرکار با لیستی از کارایی که امروز باس انجام بدم به اطلاع برسونم که وقتی داشتم لیست رو مرتب می یهوی یه صدای خش خشی شنیدم به به دیدم یه دونه موش خوجلminimo mouse emoticon تو کتابخونه داره واس خودش یلّلی تلِلی میگرده از اونجایی که همکارام ازموش میترسن صداشو درنیاوردم چون بلافاصله یا میکشنش یا جوری جیغ میزنن که موش بدبخت سکته میکنه ازترس بعدش رفتم دنبال ده فرمایشات سرکارعلیه خانم ماریان کیاسری دوتا کتاب واسش پیدا من موندم چه گناهی به درگاه خدا که همچین ریفیقی نصیبم کرد خدا نصیب گرگ بیابون نکنه یعنی .....والله الان هفت عصر شده و هنوز کارام تموم نشده ولی زنده هستم فقط نگران اون موش توی کتابخونم الهی بگردم شب تهناس می ترسه باس براش یه دوستی چیزی پیدا کنم یا بهش اینترنت یاد بدم شبا که هیشکی تو کتابخونه نیس بره چت کنه بلکه رفیقی چیزی واس خودش پیدا کنه خب خب الان شده 9.20 شب و به امور فسقلیشکلکهای جالب آروین هم رسیدم بس که بازی کرده بود قیافه ش مثه لبو شده بود بردمش شستمش و بهش شام دادم کارتونشم دید و ده فرمایشاتشم داد و از خستگی تا سرش رفت رو بالش بیهوش شد الهی بگردم خب الان اومدم یه سر نت ببینم دنیا دست کیه دیدم اوه کلی پیغام پسغام که کجایی بابا یه روز من یاهو نبودم کل کشور فهمیدن من نیستم هخخخخخخخخخخخخخ اصن یه وضی بوخودا emoticon الان ساعت یازده شب شده و من به این فکر افتادم که اگه آستین لباس فامیل دور رو قیچی کنم چیزی دستگیرم میشه ایا ؟ شایدم کلهم سرکارم ؟ در صورت سرکار بودن میشه پاچه شلوار رو قیچی کرد که لااقل دل ادم همچین اساسی خنک شه والله بخدا دوستان مغز من الان دیگه تعطیله ما رفتیم لالا شب بر همه پرفشنال باد ادامه دارد ....... عزیزکم پسر قشنگم روزها پشت سرهم میان و تو عزیزم بزرگ و بزرگتر میشی و من بیشتر و بیشتر عاشقت میشم. خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم . دغدغه های ذهنی زیاد شده و وقت و حوصله کم. تو این مدت بابا برای اینکه روحیمو عوضه یه برنامه سفر به چاب ر ریخت که با عموت اینا رفتیم خوب بود . ممنونم ازش . برای منی که عاشق طبیعتم خیلی خوب بود. قبل محرمم یه تولد فسقلی با جون گرفتیم و تو خوشحال از این تولد و وارد شش سال شدنت . هر چقدر بزرگتر میشی . استرس های منم بیشتر و بزرگتر میشه. گلم خیلی دوست دارم . دوست ندارم خدای نکرده کوچکترین چیزی بهت اسیب بزنه نه جسمی نه روحی. کیک صد درصد سلیقه شخصی ایشون بوده و عجز و لابه من تاثیری نداشت پسرکم ان شالله همیشه تو راه حسین باشی از همان روزی که ایلیا من را با یک فندک خاموش که ناشیانه به سمتم نشانه گرفته بود ، تهدید به آتش زدن کرد ! من متوجه شدم که ما باید مدبرا یه چیزایی رو برای این دهه نودیا ، ایضا صده چهارصدیا که در صف ورود به دنیا می باشند ، ممنوع کنیم ! منتها دقیقا نمی دانستم چه چیزی را باید ممنوع کنیم تا اینکه خبری خوندم مبنی بر اینکه : " روسیه قصد دارد فر.