16 نازنین مادرم

به نقل از خبرگزاریها در مورد 16 نازنین مادرم : مادرم شاعر نیست ... در عوض نصف غزل های جهان را گفته !!
شعر را می فهمد ...
مادرم قافیه ی لبخند است ...
وزنِ احساس ...
ردیفِ بودن ...
مادرم مثنوی معنوی است ...
.
حافظ و سعدی و خیّام و نظامی اصلا ً...
مادرم شعرترین منزوی است !!
من رباعی هستم !!
خواهرانم غزل اند !!
پدرم شعر سپید ...
صبح، بیدل داریم با کمی نان و پنیر !!
ظهر سهراب و عطر ریحان ...
شب رهی یا قیصر !!
مادرم شاعر نیست !! در عوض نصف غزل های جهان را گفته ... دفتر شعرش آب ... ناشرش آیینه و محلّ توزیع، خانه ی کوچک ما... خدایا سایه همه مادران را بر سر ما مستدام بدار..... مادرم گفت: عروسم شکلاتی باشد! لهجه اش مثل خودت خوب و دهاتی باشد..! مادرم گفت:مبادا زن ارزان ب ی!؟ او نمی خواست عروس اش صلواتی باشد! عشق را خوب بفهمد و بغل را زن قشنگ است اگر عاشق ذاتی باشد! اهل موسیقی و منطق،و...سیاست هم...هی فلسفه خوب بداند،تله پاتی باشد! راستی،خوب بداند که قفس یعنی مرگ! در دلش عشق به پرواز،حیاتی باشد! مادرم گفت: که زن هدی. مادرم ای بهتر از فصل بهار مادرم روشن تر از هر چشمه سار مادرم ای عطر ناب زندگی مادرم ای شعله ی بخشندگی مادرم ای حوری هفت آسمان مادرم ای نام خوب و جاودان مادرم ای حس خوب عاشقی مادرم خوشتر ز عطر رازقی مادرم ای مایه ی آرامشم مادرم ای واژه ی آسایشم مادرم ای جاودان در قلب من مادرم ای صاحب این جسم و تن مادرم می خواهمت تا فصل دور مادرم پاینده . این دم آ با دلی مضطر
با هر نفس فقط میگم مادر
خیلی ابه حالم و درد دلم نداره درمون
گرفته شادی رو ازم این غم و غصه ی فراوون
زهر جفا مرهم شده به قلبی که نداره سامون
وای مادرم 3 وای
******
بارونیه چشمام و می بارم
شهر مدینه میده آزارم
خسته شدم بسکه فقط طعنه و ناسزا شنیدم
خدا می دونه حالمو اینجا یه روز خوش ندیدم
. صبح پا شدم که درس بخونم،مادرم در اتاقُ باز کرد و گفت یه کمک کوچیک میکنی آشپزخونه رو تمیز کنیم?دلم نیومد بهش نه بگم.رفتم یه کمک کوچیک کنم ولی تا الان مشغول بودم...مادرم با عشق به کار م نگاه میکرد و میگفت چقد خوبه که باشی پیشم.بعد چهار پنج سال فهمیدم دختر داشتن چقدر خوبه....دراز کشیدم رو تختم و به تنهایی مادرم فکر میکنم....استرس درسهای نخو. دلم برای نگاه های مادرم تنگ شده، دلم برای دست پخت مادرم تنگ شده ، دلم برای ساعت مادرم تنگ شده که بعضی وقت ها می داد من تنظیمش کنم، دلم برای دعاهای مادرم تنگ شده که تک تک مابچه هاشو اسم می برد و یک یک مشکلات و گرفتاری ها و آرزوهامونو به زبان می آورد و از درگاه خدا روا شدن اونارو طلب می کرد، دلم برای ذکرهای مادرم تنگ شده، برای لااله الا الله و محمد رسول الله گفتنش که وقتی در خواب از این پهلو به این پهلو می شد بر زبانش جاری می شد، دلم برای لبخندهای مادرم تنگ شده که غالباً مهمان لبانش بود، دلم برای مهربانی های مادرم تنگ شده که از آن بی نصیب مانده ام، دلم برای صدای مادرم تنگ شده که الان11 سال میشه که صداش در گوشم نپیچیده و به جانم ننشسته، دلم برای چای های خوش رنگ مادرم تنگ شده که عصرها دور هم سر می کشیدیمشان دلم برای دست های مادرم تنگ شده که بزرگ ترین گنجینۀ من بودند، دلم برای عرق ریختن مادرم تنگ شده، دلم برای چادر مادرم تنگ شده؛ سبز پسته ای با گل های سبز رنگ چمنی ریز، دلم برای مراقبت های مادرم تنگ شده است، دلم برای دلسوزی های مادرم تنگ شده، دلم برای احوال پرسی های مادرم تنگ شده، دلم برای صدا زدن مادرم وقتی خو ده بود، تنگ شده که با یکی دو بار صدا زدن چنان با خوابش خداحافظی می کرد که می پنداشتی هرگز خواب نبوده، دلم برای رازداری های مادرم تنگ شده که هیچ وقت رازهایم را فاش نکرد، دلم برای عیب پوشی های مادرم تنگ شده که هیچ وقت نقطه ضعف و عیبی از من، مقابل دیگران بر زبان نیاورد. خیلی دلم تنگ شده که مادرم یک بار دیگر صدایم بزند: «...!» و من جواب ندهم، دوباره صدا بزند: «...!» و من جواب ندهم و مادرم این بار مهربان تر از قبل صدا بزند: «...!دخترم!» و باز من جواب ندهم و مادرم دوباره صدا بزند: «...!» «...!» «...!» دلم برای جا و روسری و چادر و دمپایی و کفش های مادرم تنگ شده است؛ که همه ساده و قشنگ بودند. دلم برای مادرم خیلی تنگ شده است... موقت نوشت : احساس می کنم خدا من را نمی بیند ..هرچقدر صدا می زنم ..جوابش را نمیشنوم ..خدایا ..سرم داره می ترکه .. خدایا من تو دنیا فقط مادرم را دارم ..فقط مادرم ..خدایا نذار ببینم اشک مادرم را ...خدایا خوار شدم جلو چشم تمام فامیل ..دشمنم شاد شد ..ابرویم رفت ...ش تم ..دروغ و تهمت به من زدند ...قلبم ش ت ..پیش و نا زدم گریه ...پیش ده تا مشاور رفتم ..پیش ده ت. بیچاره مادرم...آرزوش خوشبختی من بود...اینکه منو یه روز تو لباس سیاه دامادی ببینه...مادرم...سیاه پوشم...ولی نه سیاه پوش دامادی...سیاه پوش روزی که به ع ام خیره میشی و اشک میریزی...روزی که نیستم غمتو نبینم...نیستم دلداریت بدم...نیستم اشکاتو پاک کنم...دردت به جونم مادرم منو ببخش...بیچاره مادرم......سیاه پوشم...سیها پوش فریادی که در گلو ش ت...سیاه پوش فریادی که در سکوت ش ت...سیاه پوش آ ین دیدار...سیاه پوش آ ین لبخند...سیاه پوش رفتن...سیاه پوش روزی که همه سیاه پوشن و من سفید پوش...روزی که به دیدارم آمدی...افسوس ه در خاکم...
همیشه خواب را در چشم تو دشوار می
به مثل گل در آغوش ات هوای سار می

به پاس آبرویت زندگی را آرزو
نهان خود را ز چشم کوچه و بازار می

برای روشن ی چشم های نازنین تو
هزاران شمع را در مقدم ات بیدار می

به پاس شیر پاک ات مادرم !ایکاش میشد کاش
تن ام را خوشه، خوشه پیش تو ایثار می

به تسبح پر از ذکر قشنگ نام. در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می مادرم را د. ب خیلی ناگهانی رفتم تو آغوش مادرم خو دم. مادر عزیزتر از جانم، بهترین هدیه ی زندگیم... بچه که بودم وقتی تو بغل مامانم میخو دم، همیشه سعی داشتم نفسامو با نفسای مادرم یکی کنم، اما همیشه کم میاوردم! چون نفس های من کوتاه و سریع بود و نفس های مادرم عمیق... حالا اما برع شده بود، نفس های من عمیق بود و نفس های مادرم سریع! چشمامو بستم و از داشتن ای. در خوابم ی ر جنازه ها شناورند. جنازه های تکه تکه شده، خونین و انگار افتاده از پرتگاه. وقتی که می روم لمس شان کنم، انگار مانکن هستند، با پوسی به شدت سرد و پلاستیکی. دست می زنم، دستم یخ می کند. می گویند جنازه مادرم هست اما من کله اش را پیدا نمی کنم که مطمئن بشوم. با ترس، دنبال مادرم می گردم، نیست، آب شده و رفته توی زمین. باور کنم که این تکه . در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می مادرم را د. در عالم کودکی به مادرم قول دادم
که تا همیشه هیچ را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می مادرم را بی. نماهنگ "مادرم" با صدای صابر اسانی تقدیم به همه مادران مهربان گل مریم کنار ضریح
مرتضی اشکفتی از خادمان حرم قدس رضوی (ع) درباره معجزات در مدت خدمتشان در حرم قدس رضوی توضیح می دهد: اولین جلسه ای بود که روضه رضوی (ع) فضای کنار ضریح مقدس شستشو می شد. در مراسم حضور داشتم و مشغول صحبت با حضرت شدم. مادرم از قبل سنگ کلیه داشت و قابل دفع نبود و نیاز به عمل داشت. به حضرت گفتم: مادرم بیمار است و بعد یکی از ش. فرزند ملکه رنجبر گفت: مادرم یکشنبه جراحی می شود. از مردم خواهش می کنم که برایش دعا کنند و از هنرمندان هم می خواهم که مادرم را فراموش نکنند. تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من. اوّلین ی که داوطلب شد، مادر من بود. مادرم آن شب سنگ تمام گذاشت. بچّه هایی که همیشه با نان و پنیر افطار می د، حالا رسیده بودند به سفره ی مادرم. با سلام
من یک مشکل بزرگی دارم این هست که پدرم خیلی سال پیش فوت شده و پیش مادرم و تنها داداشم بودم. تا اینکه برادرم هم چند وقت پیش بر اثر تصادف فوت شد. پسر هستم و بیست سالمه، علاوه بر نیازهای دیگه، به نیاز عاطفی خیلی احتیاج دارم واقعا. با این حالات من خیلی شوخم .
مشکل مالی هم ندارم الحمدالله ولی تنها مشکلم این هست که اگر ازدواج کنم م. امشب مادرم اندوهی به پهنای همه سالهای زندگیش بر چهره دارد . آه خدای من ! چه در سر دارد؟ نگران کدامین فرزند خود دستها را اینگونه لرزان به آسمانت رها کرده است؟ خدایا مادرم... عزیزترین داشته هایم امشب غمگین است! میدانم لرزش دستانش از دیدن لرزش صدای من است. نمیداند کودک دلبندش دیگر بزرگ شده. گرگی شده برای خودش. دیگر لازم نیست نگرانش شود. آ. در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهرها و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می مادرم ر. ارسالی از ریحانه خانم
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید. و گفت : نمی توانی عزیزم ! ادامه مطلب مادر مادر مادر شگفتی آفرینش است و لبریز از عظمت ، مادر سرشار از عطوفت و مهربانی ، مادر خود ایثار و فداکاری است .مادر تنها گل خلقت است و بس . نه مهرش را مثلی هست و نه دوست داشتنش را مانندی .تنها ستاره ای که در آسمان زندگی خانواده و فرزندان همچو مهتاب میدرخشد و روشنایی میبخشد ... مادرم تو گلی خوشبو از بهشت خداوندی که تمام وجودم از عطر تو س. یه نفر ازم پرسید از کی تصمیم گرفتی خوب باشی و ح خوب باشه کمی فکر و بهش جواب دادم بعده اشکای مادرم
دعایمادر از بایزید بسطامى، رحمة اللّه علیه، پرسیدند که ابتداى کار تو چگونه بود؟ گفت: من ده ساله بودم، شب از عبادت خوابم نمى بُرد. شبى مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است، نزد من بخُسب. مخالفت با خواهش مادر برایم دشوار بود؛ پذیرفتم. آن شب هیچ خوابم نبرد و از شب بازماندم. یک دست بر دست مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم. آن شب. حدود دو ماه پای مادرم در گچ خواهد بود و در ادامه فیزیوتراپی می کنند. قطعه «مادرم ایران» با الهام از «نوحه خوان» علی ی در استودیو تلویزیون پراگ جمهوری چک ضبط شد. سعید شاه­کوهی! اسم او یادم نمی­رود! از جبهه امد. شب بود که به محله رسید و دید حجله­ ای انجا گذاشته اند. می­رود نگاه کند می­بیند ع خودش است! دوستانش او را دیدند. به دوستانش گفت اگر الان مادرم من را ببیند سکته می­کند! قسم شان داد و گفت به مادرم چیزی نگویید! من می­روم یک دفعه دیگر می­آیم! تا سر کوچه آمد و برگشت. در اولین عملیات شهید می­شود! . زیباترین خلقت خداست...خدا در آفرینش مادر هرچه داشته در دایره ریخته و زیباترین را خلق کرده !
اگر بخواهم از خدا تشکر کنم اول از همه برای وجود مادرم از او تشکر میکنم...مرا هیچ اندازه مادر دوست ندارد،هیچ اندازه ی مادرم برای من زحمت نکشیده و هیچ اندازه مادرم مرا نفهمیده.
مادرم قبل از اینکه به دنیا بیایم مرا دوست داشته و قبل از اینکه م. نشسته ام روبروی تو "مجازاً " با تو چای می نوشم "مجازاً " بحث و گفت و گو می کنیم و جدل باز هم "مجازاً " *** به تو دل می بندم از تو دل می برم خسته می شویم از هم به وجد می آییم با هم "مجازاً " *** نسل شگفت انگیزی شده ایم ***دلم بز کوهی می خواهد و شبدر چهار پر پاچه های بالا زده تا وسط رود دستم می رود روی صفحه کلید می نویسم " وسط رودخانه" تجربه می کنم تجر. رو مه ایران در گزارشی نوشت: پدرم به همه چیز شک داشت به همین خاطر همیشه فکر می کرد مادرم به او خیانت می کند. بارها با این تصور، قصد جان او را کرده بود اما کاری از پیش نبرده بود. اما آن شب... وقتی مادرم را بعد از یک قهر طولانی به خانه آورد هیچ دور و برشان نبود و او توانست بدون هیچ مزاحمی نقشه شومش را عملی کند. روزها من یک جوان خج ی بودم که سرم همیشه توی کتاب ومطالعه بود. همه دورو بری هام، حتی خانواده ام از اینکه من خیلی منزوی و اهل مطالعه بودم، نگران بودند. مادرم که یک زن ساده و بیسواد بود اعتقاد داشت که من رو باید ببرند پیش جن گیر محله که به آمیز قاسم معروف بود!! و برد. آمیز قاسم از پشت عینک شیشه کلفتش که با نخ به گوشش آویزون بود به دردل مادرم. در سال های 1363 و 64 مادرم دو سفر به ایران داشت در سفر اول با همکاری برخی دانشجویان با (ره) دیدار کرد در این ملاقات از ابتدای دیدار مادرم مجذوب شخصیت (ره) شده و تا پایان ملاقات اشک می ریخت. ار تر سمفونیک تی آنتالیا به ی علی ی شامگاه هفتم اردیبهشت در حضور حسین علیزاده آهنگساز پیش وت کشورمان سمفونی «مادرم ایران» را اجرا کرد. وقتی به دنیا آمدم پدر و مادرم از هم جدا شدند و مادرم نام فامیلی مرا تغییر داد. بدین ترتیب قضات برای اثبات ادعای وی دستور انجام آزمایش دی ان ای دادند و او را به پزشکی قانونی معرفی د. قهرمان دسته 77 کیلوگرم وزنه برداری جام بین المللی فجر گفت: با ب یک نتیجه خوب در رقابت ها، عیدی خوبی به پدر و مادرم دادم، آنها با شنیدن خبر قهرمانیم خوشحال شدند.
 این که هیراد را تا ظهر منزل پدرم می گذارم، بهانه ای شده است تا هر روز پدر و مادرم را ببینم؛ این لطف کمی نیست! تا هستند، می خواهم سیر نگاهشان کنم...یادم می آید زمانی که دانشجو بودم، خیلی وقت ها فقط خودم بودم و مادرم؛ در کارهای خانه بهش کمک می . دست تنهایش نمی گذاشتم. وقتی دستش ش ت، آشپزی و همه ی کارهای خانه با من بود. زنگ می زدم به مه. هیات های مذهبی نوش آباد، شهر آیین های عاشورایی در قالب یک هیات واحد و متمرکز با نام فاطمیون و فریاد وای مادرم همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) اشک ماتم ریختند. از جلسه خسته بیرون می آیی و گرماگرم صحبت با همکاران تلگرام را باز می کنی و ناگهان

انا لله و انا الیه راجعون.

آ ین ضعفایی اردکان هم به دیار باقی شتافت و ما دیگر مادر بزرگ نداریم....
الان یک هفته است که من مادربزرگ ندارم....

خدایا من، پدر و مادرم و پدر و مادر پدر و مادرم را ببخشای خدا و خاطره ای از همین مطلب دارم...
من دوستی به نام نازنین داشتم که 1سال از من کوچک تر بود و ما در یک مدرسه ی راهنمایی تحصیل می کردیم.یک روز همراه مادرم و نازنین سوار تا ی شده بودم که نازنین یک برگه از کیفش در آورد.بالای آن نوشته شده بود: را بهتر بشناسیم
و بلند بلند شروع به خواندنش کرد که من گفتم:«لطفا آروم تر بخون،راننده تا ی ناراحت میشه.»ولی دوستم حواسش به این حرفا نبود.نصف صفحه را که خواند،راننده گفت:دختر خانوم!کمی بلند تر بخوان،متنش خیلی جالبه!!!
بعد راننده صندلی اش را عقب تر آورد تا راحت تر صدای نازنین رو بشنوه و متوجه بشه که این متن چی هست؟
نازنین صفحه ی اول را خواند که ما به مقصد رسیدیم و مادرم گفت که باید پیاده بشیم.
راننده بسیار ناراحت شد و گفت:حیف! کاش تا آ برام می خوندی!
واین مطلب حیرت انگیز در ادامه مطلب! صفا کنید با این شعر..... تا خداوند به حبّش بنمود ایجادم نیست جز مهر علی خاطره ای در یادم مادرم گفت که تو نوکر این آقایی چقدر خوب که من نوکر مادر زادم ذکر لالایی من فتح در خیبر بود مادرم شیر به احسان علی می دادم پدرم گفت به جز راه علی راهی نیست پرورش یافته در مکتب این بنیادم تا دم مرگ لبم ذکر علی خواهد گفت (چه کنم حرف دگر یاد نداد م) ب خواب دیدم که در سالن منزلمان بهمراه مرحوم مادرم - فرزندم و همسرم نشسته بودیم-یک میز و صندلی هم در سالن بود-به فرزندم گفتم میز و جابجا کنه که یکدفعه دیدم جابجا شد به او گفتم بشینه و تماشا کنه اون جن هست-خلاصه میزو صندلی رو برامون حرکت میداد که ناگهان مادرم بلند شد و زیر لبش ذکر میگفت-دیگه صندلی جابجا نشد به مادرم گفتم بسم الله نگید ت.

گفتگوی رضوی -نماهنگ مادرم-با صدای صابر اسانی-شعر محمدحسین ملکیان مادرم با اجرای صابر اسانی مادرم,صابر اسانی,گفتگوی رضوی , گفتگوی رضوی
لینک های : کیفیت 180p کیفیت 270p کیفیت 360p من ،حاصل نفسهاى پدر ، روی گونه هاى مادرم
نتیجه یک لحظه ی شاعرانه ى دم طلوع
زیر آسمان یک شبم
من نوبر یک بهار از پدر به مادرم ،
نطفه ی یک خنده ى مستانه ،شعر لحظه ى اوج وملکوت ، دم به دم صداى غزل مُلک و مٓلٓک،،، خدا را شاکرم...
من منم. ونوسِ همیشه مرداسى
پنجم مرداد٩٣ از ضرب سیلی خدا مادرم خدا مادرم با صورت به دیوار خورد داداش حسنم به روی دوشش به روی دوشش انو به خونه برد از خون مادر تمام شفق تمام شفق شده بود گلگون جلوی در و تویه کوچه تویه کوچه شده بود پر خون چشمای بسته ی مادر دل ش ته ی مادر مثله یه گل میمونه تن خسته ی مادر بی ت نکن خدا ای مادر خدا ای مادر من میشم کنیزت چشماتو واکن تو رو به خدا تو رو به . لینک گزارش جلسه نقد مادرم دیوانه است در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می مادرم را دوست داشتم .
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم !
بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم .
ولی وقتی پیش خودم گفتم ؛
کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود ، که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد ، یکی که تمام جان من بود .
همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی !
من هرچه فکر او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم ،
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود .
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم .
آ من خودم مادر شده بودم فانتزی من اینه-مادرم








یکی از فانتزی های من این بود که زمانی که دارم یه چیزی رو بخورم
و مامانم خواست ناخنک برنه بهش بگم نخور و اول برو دستتو بشور
که بالا ه چند روز پیش به حقیقت پیوست.
اما مشکلی که هست اینه که به دلیل انجام این کار الان دست و پام ش ته : پدرم بی برگ و بر ... بی شکوه و شکایت گوشه دیوار نشست ... آفتاب کمرنگ پاییز را به روی دوشش انداخت و چپقش را روشن کرد و به مادرم گفت بی بی جان این خش الی دیدنی است نه شنیدنی مادرم کلاه کهنه سربازی پدرم را دلو کرده بود و از چاه آب بیرون می کشید زمستان بدی در راه بود و فقط مادرم می توانست با حرفهای گرمش اجاق خانه ما را روشن نگه دارد مادرم به پدرم گفت آقای من سرت سلامت به گندمی فکر کن که من در پوتینهای نازنین تو سبز خواهم کرد پدرم خندید و از جا بلند شد .. . زمین زیر پایم لرزید ... پدرم هنوز هم کوه تفتان بود
مادر عاقل و شیرین زبان من میدانست چه حرفی را در چه زمانی بگوید ! ( نسرین بهجتی 19 مهر 94 ) ع ‏‎nasrin behjati ii‎‏