160 بدبیاری

به نقل از خبرگزاریها در مورد 160 بدبیاری : اولین تمرین پرسپولیس برای بازیکن جوان این تیم با بدبیاری همراه بود. مجتبی میرزاجانپور در جریان ست دوم دیدار ایران و لهستان مصدوم شد. کاپیتان تیم فوتبال تراکتورسازی گفت: امسال سال بدبیاری تیم ما بوده است، اما نمی پذیریم که به خانواده ما توهینی شود. محمد امین آرام طبع روز گذشته در نبرد برابر استقلال مصدوم شد تا وضعیتش برای بازی بعدی تیمش مبهم شود.
سفیر سابق رسوایی های بین المللی ترامپ را نشانه بدبیاری برای منافع و امنیت توصیف کرد… بارسلونا در تابستان در ازای 105 میلیون یورو به علاوه پاداش های در نظر گرفته شده این مهاجم 20 ساله را با قراردادی 5 ساله با بند فسخ قرارداد 400 میلیون یورویی از بوروسیا دورتموند به خدمت گرفت. میلاد هادی علیه السلام دهمین شیعیان جهان بر تمامی مسلمانان جهان مخصوصاً بر آقا حجه ابن الحسن عج تبریک و تهنیت باد . سفارشی از هادی(علیه السلام) در تبیین ریشه بدبیاری های ما!  هادی یکی از اموری که بین مردمان از اقشار مختلف رواج دارد این است که گاهی دیده می شود که اشیائی را مورد مذمت و سرزنش قرار می دهند که موجب تأمل و تفکر است. به طور مثال بسیار می شنویم که برخی می گویند "امروز روز بدی برای من بود" یا "امسال سال بد بیاری بود" هم چنین کلمه روزگار را زیاد می بینیم که مورد حمله قرار می دهند و می گویند: "عجب روزگاری است؟! در روزگار بدی قرار گرفته ایم" حتی بالاتر از این جملات. .... فقط یکی دوتا اندازه هست که کاش تغییر درست باشه ... اگه اونا درست باشه اونا رو توجیهی میکنم برام بقیه اشتباهاتم ... اما وای به حالم که اونارو هم همینجوری تغییر داده باشم ... یعنی تو اون 4 تا پمپ همش ابکاری ... چجوری بگم ... نمیدونم ... !!! خدایا جوری اگه میشه اوضاع رو تغییر بده ... این ن.گیر... نمود یه آدم بد تو انسانهاست ... اون تو کارش راحت ... همه کا. م ع اتریشی بایرن مونیخ بدبیاری آورد و به خاطر مصدومیت در بازی با ماینتس، مجبور به ترک مستطیل سبز شد. بسیاری از ما در مقاطعی از زندگی مان شرایطی را تجربه می کنیم که در آن شرایط خود را بدشانس ترین انسان روی زمین خواهیم دانست. این اتفاقات ناخوشایند و بدبیارانه چنان ادامه پیدا می کنند که تنها به این نتیجه می رسید که نفرین شده اید. اما خوشبختانه در بسیاری از موارد این بدبیاری ها پایان می یابد. بامداد امروز (یکشنبه) در لیگ nba هشت بازی انجام شد که در مهم ترین بازی ها گلدن استیت وریرز به پیروزی رسید و کلیولند کاوالیرز ش ت خورد. تار است شبم به قول معروف در تاب و تبم به قول معروف از جان من ای فلک چه خواهی؟ آمد به لبم به قول معروف! یک شاعر سر به زیر هستم اهل ادبم به قول معروف دستم نشده به هیچ جا بند خیلی عقبم به قول معروف در فن ریا و چاپلوسی از بیخ عربم به قول معروف! تا ه می خورند و د منع از رطبم به قول معروف زن نیز مرا نموده تحریم فعلا عزبم به قول معروف! بدبختی اگر د. از قوانین مورفی چیزی شنیده اید؟
لبخند بزن فردا روز بدتری است!
در ترافیک گیر کرده اید و احتمالا دیر به یک قرار مهم می رسید. آن قدر اعصاب تان د شده است که فکر می کنید همه ماشین هایی که در خط های دیگر هستند در حال حرکت هستند و فقط شما در صفی از خودروها گیر افتاده اید که اصلا و ابدا جلو نمی روند.


در ترافیک گیر کرده اید و احتم.
خبر آمد که یک روز بهاری مان زایید
پس از سی سال و بدبیاری مان زایید
شنیدم بچه همسایه ام از گشنگی جان داد
میان درد و رنج و آه و زاری مان زایید
همه خو ده بودیم و صدای ناله ای آمد
که برخیزید از پای بخاری مان زایید
سراسیمه یکی فریاد می زد از ده بالا:
برادرجان! کجایی؟ پشت گاری مان زایید
بیا که هشت سال از عمرم.
بیتا تو تلگرام احوالم را پرسید و منم چسناله براش گفت : بذا یک کاری کنم احساس خوشبختی کنی !بعد بدبیاری های تعطیلات عیدش را برام تعریف کرد که مجموعه ای بود از تصادف  های جاده ای و بیماری های عجیب و غریب  و  گم مدارک  و د شدن گوشی عزیز و حتی معلق شدن وسط آشپزخانه  که یک ورش به غا رفت کلاو  واقعا بعدش من شاد و شنگول رف.

شمیم بهار
سلام – گیتی دیروز که بود برگشت ولی خدا کند این کاغذ زودتر به دستت برسد چون قرار بوده دوازده روزی در یونان بماند که توی یکی از این جزایر الان هر چه فکر می کنم اسمش یادم نمی آید خلاصه استراحت کند و مثلاً بگردد یعنی حق دارد چون این جا که بود زیاد خوش نگذشت اول که مرگ پدرش بود و بعد هم که این حادثه ی مادرش و از این حرف . امشب در برنامۀ خندوانه «رضوان کرباسی»، دختری از نجف آبادِ اصفهان، شرکت کرده بود که به شدت کارش اب شد و به جرأت می توان گفت یکی از بدترین زندگی اش رقم خورد و من مدام آرزو می ای کاش هرچه زودتر جمع و جورش کند استندآپش را، ولی دخترک نتوانست! کار که از دست خارج شود، پخش و پلا شود، دیگر تمام! در شرایط بدی بود. نتوانستم تحمل کنم؛ تلویزیون را خاموش و یک رأی به خاطر جس به او هدیه دادم. مهم نیس روز چطوری شروع شده یا چقدر تو طول روز سعی کرده باشی آروم باشی و آرامشتو حفظ کنی آ ش یه بدبیاری تو راهه از اونایی که یا دعوا ها به اوج میرسه یا یکی به شدت میره رو اعصابت یا یکی به شدت نگرانت میکنه در حدی که نمیدونی چیکار کنی یا یاد گذشته میوفتی و یا .......آره خب خیلی سخته اینطوری زندگی ولی چه میشه کرد ! هی میگم که شرو شه دیگه ذهنت در. بالا ه بعد از سالها ابر و باد و مه و خورشید و سایر وابستگان دست ب دست هم دادن تا من بتونم برم زندگیمو اهدا کنم!!اول ک رفتم تو کادر خون گیری همه شوکه شدنهنوز وارد اتاق معاینه نشده بودم گفت تو اینجا چیکار داری؟چن کیلویی؟برو رو ترازو ببینمدر کمال تعجب رفتم رو ترازو کلی وزن اضافه کرده بودم!!بعدش هی گفت از خون نمیترسی تو احتیاج نداری خون ب. صبح اومدم کفشمو بپوشم ناخنم نمیدونم به چه قانون نیوتونی بود که آنچنان برگشت که یک درد شدید احساس بعد هم جاش سیاه شد. توی مترو یه هو یه خانومه ای آویزون من شد و دست من که با کمک اون خودمو آویزون دستگیره بودم، کش آورد و الان مچم درد میکنه. بدتر از همه اینکه کلی منتظر اتوبوس شدم که نیومد و بعد با تا ی اومدم و البته نه اینجاش بد نیست اینجاش. برخی از قوانین مورفی که بعضی اوقات بد شانسی ها را توجیه می کنه قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. سرگرد ادوارد مورفی هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین سیم ها را برع وصل کرد و آزمایش اب شد. مورفی درباره این تک. امشب بهترین شب زمستون 95 بود. وقتی که مهمون ها رفتن بعد سال ها از صمیم قلب خدا رو شکر ! باورت نمی شه اما داشت گریه م می گرفت تنها به خاطر چند ساعت خوش و صمیمی با اشنایان، خدا شاهده روح من بیش تر از این، از دنیا نمی خواد!
همیشه توی سختی ها تنهایی! هیچ کاری از دستش بر نمیاد و حتا اگر هم بربیاد خودش اونقد درگیره که ترجیح می ده پی مشکلات خود. سلام بدبیاری توی کنکورهم حد وحساب داره من اولین بارم بود که زمان کم می آوردم بالا ه بد بیاری هم هست شایدم بی احتیاطی من ده دقیقه دیررسیدم سر جلسه ده دقیقه هم عینک نداشتم خلاصه کلی وقت الکی الکی تلف شد .ولی زمان آزمون هم اصلا خوب نبود 150 سوال 120دقیقه زمان برای پاسخ گویی نوبرشه وا الله حداقل اگر برای هر سوال هم یک دقیقه زمان می گذاشتن می. تو با اسب آمدی ای مادیان بادپا ری را
برایم ارمغان آورده ای سالی بهاری را
زمین سی سال مثل بختکی بر ی من بود
تو پایان دادی ای خورشیدکم این بدبیاری را

تو رسم دوستی با من به جا آوردی و من هم
ازین پس با تو خواهم گفت رسم دوستداری را
به هر جز تو خواهم گفت: " نه! " باشد که بعد از این
بگیرم از لبت پروانه ی کمیاب " آری " را

بــــمیـــرم برات سنبل آباد! بدبختی از سر و روت میباره چرا اینجور شده؟؟ اصلا چشم نوازی سابق رو نداره! خاک گرفته ست ! انگار جن گیر شده! مثل مکانهای نفرین شده ست! بدبختیشو میشه از دور حس کرد! انگار هرکی هم بیاد اینجا دچار بدبیاری میشه! حس خوبی ندارم امشب بهترین شب زمستون 95 بود. وقتی که مهمون ها رفتن بعد سال ها از صمیم قلب خدا رو شکر ! باورت نمی شه اما داشت گریه م می گرفت تنها به خاطر چند ساعت خوش و صمیمی با اشنایان، خدا شاهده روح من بیش تر از این، از دنیا نمی خواد! همیشه توی سختی ها تنهایی! هیچ کاری از دستش بر نمیاد و حتا اگر هم بربیاد خودش اونقد درگیره که ترجیح می ده پی مشکلات خودش ب. نمی دونم آ عاقبت این اشتباها چی میشه ... اما همش هم به خوبی و خوشی تموم بشه ... این استرسها و اضطرابها بازکار خودش و میکنه ... هر ی رو که بهش نگاه میکنم ... حسرتش رو می خورم ... که خوش به حالش که تو وضعیت من نیست ... نه میشه گفت نه میشه نه گفت ... آخه خدایا خودت جای من ... !!! امروز اندازه پروانه کوچیک بود ... باز یه اشتباه دیگه ... !!! حالا معلوم نبود چی ش. به معنای این مطلب خوب توجه کنید یه آدم فهمیده یه جک خنده دار برای تماشاچیان تعریف کرد و همه خندیدند.. او دوباره همان جک را تعریف کرد و فقط تعداد کمی از تماچیان خندیدند. او برای بار سوم همان جک را تعریف کرد ولی اینبار هیچ نخندید. دراین لحظه او گفت: وقتی شما نمیتونین به یه جک تکراری دوباره و دوباره بخندین،چرا راجع به یه نگرانی و ناراحتی. خدای خوب من تو را سپاس خداروشکر یک ماه رمضون دیگه لیاقت پیدا کردیم مهمونی خدا روزیمون شد توفیق قدر رو پیدا کردیم ان شاءالله عمری باشه و دو شب دیگه احیا رو حس قدر بدونیم و استفاده کنیم خدایا بحقانیت علی هیچ دستی رو از در خونت خالی برنگردون حوائج شرعی همومن رو برآورده بخیر کن... این روزها بیشتر از هر زمان دیگه دلم گرفته با کوچکترین اشا. اینبار می خوام از کت بنویسم که از خوندنش اصلا لذت نبردم دختری که پادشاه سوئد را نجات داد یوناس یوناسن یکی از چهار کت  که از رفیق هیچ م هدیه گرفتم   برخلاف تعریف های زیادی که ازش شنیدم بیشتر شبیه یه مستند بود تا داستان از داستانش چیزی نمی نویسم شاید دلتون خواست بخونید وشاید شما بر خلاف من خوشتون بیاد ولی از نظر من 578 صفحه مستند ه شبیه مستند های مایکل مور البته من با خوندنش یه جورایی فارنهایت 9/11 اومد تو ذهنم بی ربط یا با ربطشم نمی دونم اخه من هیچ چیزیم طبق قاعده و قانون نیست که کتاب خوندنم باشه  و فقط خوندمش چون تو بیمارستان کت  غیر از این در دسترس ندارم:)))) یه جورایی هم داستان بی خود کش اومده بود ومی نداشت بدبیاری های شخصیت های داستان رو نویسنده اینقدر کش میداد همین موضوع باعث شد خیلی برام جذاب نباشه اما دلیل خوبی نیست که معرفی اش نکنم بخونید شاید شما لذت بردیدمشخصات کتاب مندختری که پادشاه سوئد را نجات داد یوناس یوناسنتر جمه کیهان بهمنی نشر اموت 

امروز روز خیلی سختی رو گذروندم... خدایا تو رو انصافت قسم این حق من هستش؟ مگه دلم خوشه که این همه غم به قلبم سرازیر میکنی؟ خدایا کجای این همہ اعصاب دی منو بزرگ میکنه؟ بقرآنت قسم این غصه های لعنتی فقط از پا درم میارن و بس.. تموم ب هول امروز تو دلم بود..... وقت صبح هم ازت خواستم اوضاع اینجوری نشه که شد... خیلی روز بدی بود...خیلی... اونقد بد که تا. شماره 267 نشریه دنیای تصویر در مورد 100 شخصیت فراموش نشدنی سینما و تلویزیون ایران منتشر شد. در این شماره مطلبی در مورد شخصیت «علی خوشدست» (با بازی سعید راد) در تنگنا ( نادری) نوشته ام. بخشی از مطلبم:

«... علی با وجود تمام اشتباهاتش، شخصیت بسیار همدلی برانگیزی است. بخشی از این همدلی به واسطه روابط دوتایی علی با دیگرانی شکل می گیرد که انگار بخش هایی از وجود خود او را به نمایش می گذارند؛ از برادری که انگار گذشته علی به نظر می رسد تا اشرف که بیشترین شباهت را در میان شخصیت های به علی خوشدست دارد: به نظر می رسد مثل علی پدری ندارد، مثل علی از سوی اطرافیانش (حتی خود علی) طرد شده، مسئولیت خانواده با اوست و در این راه وادار به کارهای پستی شده است. او هم مثل علی بی خانمانی است که تقدیر با او سر ناسازگاری گذاشته است. حتی مثل علی که خوش شانسی ظاهری اش در بردن بازی بیلیارد در واقع آغاز بدبیاری هایش است، آن چه در مورد اشرف موفقیت به نظر می رسد (موافقت مصطفی با پرداخت پول به او به شرط فراهم بساط سور و سات) آغاز ضربه نهایی به اشرف است. با این وجود بخش مهمی از همدلی برانگیز بودن علی به واسطه درونگرا بودن افراطی اش شکل می گیرد. پر از شخصیت هایی (به خصوص پروانه، اشرف و مادر علی) است که مدام حرف می زنند و درونیات خود را آشکار می سازند و در چنین شرایطی سکوت علی و تلاشش برای پنهان آن چه در ذهنش می گذرد، بیشتر به چشم می آید.» سلام عشق بی همتام روزات بی من چطورمیگذره؟ دلم برات تنگ شده......اندازه ی تمام دل ش ته های دنیا. پریشب بعد اینکه باهات دردو دل و آ ش به همه ی احساسم توهین کردی تصمیم گرفتم حضورموکنارت خط بزنم.. میدونم واست فرقی نداره ولی کاری رو انجام دادم که خیلی وقت پیش تربایدانجام میدادم...با رفتنم میخوام به آرزوت برسونمت. مسلمم دیروزکه اومدم اداره بر. دیروز صبح که باز صدا میزدن برم ببینم چه ایرادی دارم ... آرزو می که دیگه سر کار نمیرفتم ... بعد چندین روز یت که پر بود از خستگی و لی ... موقع رفتن با خودم گفتم حداقل این چند روز رو برم خوش باشم ... اما رسیدیم فولاد رفتیم داخل سالن تعمیرات رو زمین یه پم.پ 65 رو باز کرده بودن ... تا روز آ هم قطعاتش همین بغلم بود ... یکم نقشه ها رو میکشیدم ... میرفتم با. به نظر می رسد بدبیاری های تیم ملی برای بازی مقابل ترکمنستان تمامی ندارد. بعد از آسیب دیدگی سیدجلال حسینی، یک روز قبل از بازی نفت تهران و استقلال خوزستان و دوری 4 هفته ای از فوتبال، حالا از روسیه خبر می رسد که آزمون هم با آسیب دیدگی از ناحیه کشاله پای راست مواجه شده و بعید است که به بازی مقابل ترکمنستان برسد.  آزمون، تمرین تیم ملی

آزمون که به دلیل همین آسیب دیدگی در دو بازی گذشته روستوف دقایق کمتری در زمین حاضر بوده حالا باید به مداوای پای آسیب دیده اش بپردازد. دلیل این آسیب دیدگی آزمون، فشار بسیار، پروازهای متعدد و البته بازی های فراوان در چند ماه گذشته عنوان شده است.

صبح امروز نزد پزشک باشگاه روستوف رفت تا آزمایش های نهایی روی کشاله پای راستش انجام شود. پس از انجام آزمایش مشخص شد که کشاله پای راست آزمون 4 میلیمتر شده و او فعلا باید صبح و بعد از ظهر فیزیوتراپی کند. به گفته پزشک روستوف باید فعلا دور از بازی باشد تا با فیزیوتراپی به درمان کشاله آسیب دیده اش بپردازد.

به نظر می رسد آزمون قطعا در بازی هفته آینده روستوف مقابل اورال در لیگ روسیه و البته بازی با ترکمنستان در مقدماتی جام جهانی حضور نخواهد داشت. اتفاقی که هم باعث نگرانی قربان بردی اف شده و البته شوک بزرگی هم برای تیم ملی خواهد بود. سلام لیلا لیلا شیشه ماشین بالا بود و اهنگ هم میخوند برا همین نشنیدم چی گفتی لیلا همیشه میگفتی سر و وضعت خب نیس برا همین رفتم کت و لباس های تازه ای رو که یده بودم پوشیدم بیشتر وقت ها وقتی سرو وضعم خب نبود منو میدیدی و میگفتی یبار نشد مرتب و تمیز باشی برا همین  می خاستم د جواد واییستم تا تو منو ببینی ولی یدفه مهدی کابوته ماشینو زد بال. مرتضی حنانه؛ بیست و پنجمین سالمرگ مرتضی حنانه که اینک بیست و پنج سال از درگذشتش می گذرد، یکی از پر آوازه ترین و بحث برانگیزترین موسیقیدانان پیشرو ایران به شمار می رود. او از هنر آموختگان دوره ریاست پرویز محمود در هنرستان عالی موسیقی بود و در بنیاد نخستین ار تر سمفونیک تهران با او همکاری داشت. مرتضی حنانه در یازدهم اسفند ماه سال ۱۳۰۱ در تهران زاده شد و در سال ۱۳۱۳ پس از پایان کار دبستان، در هنرستان موسیقی تهران نام نوشت و ساز بادی "کُر" را به عنوان ساز تخصصی انتخاب کرد کُر یا هورن سازی بود که کمتر ی به سراغش می رفت ولی به هنگام تشکیل ار تر سمفونیک تهران سخت مورد نیاز قرار گرفت و حنانه توانست با مهارت هایی که در نواختن آن یافته بود، این نیاز را برطرف سازد. او سرانجام در سال ۱۳۲۰ موفق شد دیپلم هنرستان را به دست آورد. متاسفانه هنوز در هنرستان دوره عالی وجود نداشت. از سوی دیگر به سبب درگیر شدن جنگ دوم جهانی، ان چِک که سازهای بادی را در هنرستان تدریس می د، به میهن خود بازگشتند. جنگ همه چیز را در هم ریخته بود و جایی برای ادامه فعالیت های هنرستان باقی نمی گذاشت. در میان همه این بدبیاری ها، شانس بزرگی نصیب حنانه شد. آشنایی و دوستی با پرویز محمود که تازه از بلژیک بازگشته بود و دنبال نیروی جوان می گشت. این آشنایی و بهره گیری از کلاس حنانه در هنرستان سخت در زندگی هنری او موثر افتاد و او را پس از چند سال به عرصه آهنگسازی و ی رسانید. سلام دوستان عزیزی که سر می زنید و جویای احوال میشید. سلام دوستان عزیزی که سر نمی زنید و پیداتون نیست و دلم تنگ میشه براتون ولی سراغتون رو نمی گیرم !  از سر بی معرفتی نیست اگه سراغتون رو نمی گیرم . از سر مشغله و خستگی و ایناست ... و کمی هم میگم بذار مزاحم ی نشم ... هر ی دوستم داشته باشه و لذت ببره از نوشته هام میاد می خونه و یه کامنتی هم می. هو 21 راز موفقیت در لحظه های بحرانی
مولف: برایان تریسی
آرامش خود را حفظ کنید: ی که قرار است برعوامل خارجی مسلط شود در ابتدا باید بر احساسات درونی اش مسلط باشد. از غمگین شدن یا عصبانی شدن بپر د,با مطرح سوال,گوش سپردن به پاسخ دیگران و شیدن به راه حل های ممکن,حساسیتهای عاطفی خود را کم کنید. شه های شما بسیار نیرومند هستند و سبب می شوند که غمگین یا شاد;مثبت یا منفی; هیجان زده یا آرام باشید.

شه های شما تعیین کننده ی احساسات شما هستند.وقتی خودتان را در موقعیتی بحرانی می بینید, وقتی با بدبیاری یا ش تی ناگهانی مواجه می شوید,نخستین وظیفه شما این است که شه ها و احساسات خود را مهار کنید تا اطمینان ی د که در آن موقعیت به بهترین شیوه عمل خواهید کرد.
دو احساس منفی بسیار مهم که به هنگام بروز بحران یا ش ت به وجود می آید ترس از ش ت و ترس از طرد شدن است.این احتمال وجود دارد که هر یک از آن ها به بروز خشم,افسردگی یا بی تفاوتی منجر شود.ترس از ش ت را زمانی احساس می کنید که در حال از دست دادن سرمایه,مشتری ها,شغل یا اعتبار خود هستید.ترس از طرد شدن ارتباط با ترس از انتقال یا عدم تایید دارد.
به توانمندی های خود اعتماد کنید
شهامت همچون ارزشی است که زندگی ان را از انسان دریافت می کند تا به او آرامش بخشد.(امیلیا ارهات)
به خودتان یاد آوری کنید که در گذشته با موفقیت به همه ی مشکلات رسیدگی کرده اید و اکنون نیز می توانید به خوبی به مشکل فعلی رسیدگی کنید.

شهامت پیشروی داشته باشید.......... در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: «عجب بدشانسی آوردی که اسب فرار کرد!» پیرمرد در جواب گفت: «از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟» همسایه ها با تعجب گفتند: «خب معلومه که این از بد شانسی است!» هنوز یک هفته از . ۱- دوشنبه می توانست روزی خاص در تاریخ اصفهان باشد، که خوشبختانه نشد. شواهد نشان می دهند که این شهر خطر بزرگی را با بلنداقبالی از سر گذرانده است . انباشت هوای آلوده ناشی از سوختن چنان حجمی از قطران می توانست به یک فاجعه انسانی منجر شود. اما اصفهانی ها شانس آوردند که در این زمان از سال هوای شهر پایدار نیست و وزش باد منجی این شهر شد. اصفهان از سویی باید از بابت این خوش بیاری بزرگ شکرگزار باشد که ذرات سمی ناشی از آتش سوزی حوضچه قطران کارخانه ذوب آهن در شامگاه دوشنبه فرصت انباشت بر فراز شهر پیدا نکرد، و البته از سوی دیگر این بدبیاری کماکان تداوم دارد که حوض های قطران این شهر را همچنان تحت محاصره خواهند داشت. ۲- آنچه که مقامات در باره ابعاد این حادثه گفته اند بسیار نگران کننده است: «ذرات و غبار مواد ناشی از آتش بنا به گفته رئیس پژوهشکده محیط زیست اصفهان می توانند حاوی "مواد شیمیایی و خطرناک بسیاری" باشند که در ترکیبات قطران وجود دارد. این ترکیبات شامل هیدروکربن های چند حلقه ای آروماتیک (pah) مانند نفتالین، آنتراسن و فنانترن است که سمی و سرطان زا هستند.» (ایرنا). سوال بزرگ این است که چنین ماده خطرناکی چرا اینقدر ناایمن در فضای باز رها بوده است؟ احتمالا حدود پنجاه سال پیش که کارخانه ذوب آهن احداث شد این شیوه نگهداری قطران چندان خارج از معیار نبوده است. اما طی این پنج دهه استانداردهای بهداشت، ایمنی و محیط زیست در محیط های کار (hse) بسیار تغییر کرده است. مضاف بر آنکه اصفهان پیشتر آمده و بزرگتر شده است. اما حوض قطران همانجا بوده که پنجاه سال پیش بود. در روزگاری کهن پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت :

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند!

عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! :

روستا زاده پیر در جواب گفت:

از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟

و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است.

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.

این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش ش ت.

همسایه ها بار دیگر آمدند :

عجب شانس بدی...

کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!!!

چند روز بعد نیروهای تی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورز پیر بخاطر پای ش ته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :

عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت:((از کجا میدانید که ....؟))

نتیجه گیری :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است!

خداوند حکیم در قرآن کریم سوره بقره می فرماید :

عَسی أَن تَکرَهوُا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم وَ عَسی أَن تُحِبّوُا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللهُ یَعلَمُ وَ أَنتُم لا تَعلَموُنَ

چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در آن بوده و چه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است! خداوند داناست و شما نمیدانید... ی رو میشناسم که خیلی خوب برات می نوشتیعنی جوری از علاقش به تو و بچه ها و هدفش می نوشت که آدم اگر روزهاهم میخوند سیرنمیشدخیلی بهش غبطه میخوردم. به اینکه چطور عاشقت شده. چطور به این حد از علاقه رسیده که اینجور برات عاشقانه بنویسه...هیچوقتم بهم نگفت! هیچوقت از گذشته ای که این عشقو تو دلش به وجود آورد به من نگفتبه هیچ نمیگفت. مثل یه راز بز. هوس از داداشام بنویسم ... داداشایی که دوستمن ولی بجای داداشمن در واقعیت من فقط یه خواهر دارم و یه خانواده 6 نفری ایم ... ولی توی خوابگاه یه خانواده ی بزرگ دارم شامل بابا ، سه تا داداش و یه خواهر ... عمو و و پسر و همسر و ایناهم به جای خودش ... با دوستام سر این خانوادمون کلی مس ه بازی درمیاریم و میخندیدم ... یه جورایی به آدم حس خوبی میده از بین داداشام با داداش وسطیم از اول رابطه ی خوب و داشتم ولی کم کم دور شدیم ... قضایایی پیش اومد که نتونستیم زیاد باهم باشیم ... و الان بیشتر برام یه دوست خوبه داداش کوچیکم ازون آدماییه که سرشار از انرژیه ... کافیه دو دقیقه باهاش باشی تا شارژ بشی و روحیت کلی عوض شه ... ازون افرادی که در اولین لحظه ی برخورد آدمو شیفته ی خودش میکنه و الان برام واقعا عین داداش نداشتمه که همیشه حامی و تکیه گاهمه ... توی خوابگاه یه تکیه گاه محکمه برام واما داداش بزرگم ... اولین بحثی که ترم اول ، روز دومش داشتم با همین داداش بزرگم سر چراغای کلاس بود (ولی خودش هیچی یادش نیست) .... باهاش اصلا ارتباطی نداشتم جز به عنوان یه همکلاسیه دور ... تا اینکه ترم 2 قضیه خانواده و اینا پیش اومد و داداش بزرگم شد ... کم کم رابطمون به عنوان خواهر برادر جدی شد تا اینکه نزدیک و نزدیک تر شدیم ... تا اینکه واقعا داره برام عین یه داداش میشه ... طوری که فک میکنم اگه واقعا داداش داشتم رابطم همینجوری باهاش بود ... مدام پیگیرمه ... مدام حواسش بهم هست ... مثه یه کوه پشتمه و میتونم بهش تکیه کنم ... تا حالا شده که ازش یادم رفته و حواسم بهش نبوده ولی اون بازم کنارم مونده ... اینقدر هست که اگه یه روز نباشه نبودش بد جوری اذیتم میکنه ... ولی فقط سعی میکنم داداشم باشه نه دوست صمیمیم ... توی دوستی انتظاراتی پیش میاد که توی روابط خواهر برادری اون انتظارات نیست و روابط خیلی آروم تر و مایه ی آرامش تره ... http://images.cpcache.com/merchandise/514_400x400_nopeel.png?region=name:frontcenter,id:52778912,w:16 * همواره بدبیاری های من ادامه دارد و ابم ... * همواره من زیاد دوستت دارم ... * همواره من یه پرندم ، آرزوم دارم در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسپ داشت

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !

روستا زاده پیر در جواب گفت
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش ش ت .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای تی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای ش ته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

نتیجه :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم شاید صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که خداوند به ما اهدا کرده است .

عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون....
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید امسال عیدمون یه حال و هوای دیگه ای داشت، نمیخوام ناله کنم چون میدونم هرچیزی که از جانب خدا برامون میرسه توی تقدیر ماها نوشته شده و نمیشه کاریش کرد ! واسه سال تحویل رفتیم شهر مامان اینا که پیش اونها باشیم ، یه غم بدی تو چشمای مامان بود و دو دقیقه بعد از وردمون فهمیدم مامان بزرگ خوردن زمین و دستشون ش ته و الان تو بیمارستانن ! مامان بزرگی که جونم به جونش بسته است و اگر اینا توی یزد نبودن قطعا من تا حالا از دوری ِ خونوادم دق کرده بودم حالا اینجوری براش بدبیاری شده ! سالمون تو سکوت تحویل شد و بعدشم با کیک سالگرد عروسی و تولد همسری یخورده مس ه بازی در اوردم که مامان از فکر بیاد بیرون .. صبحش راه افتادیم اومدیم یزد .. چند روز اول که مامان بزرگ عمل شدن و بیمارستان بودن ماها هم وقتی میرفتیم خونشون اصلا انگاری یه نیروی عه توی قلبم میگفت برو نمون .. الهی که زنده باشن و سایشون بالا سرمون باشه هزار سال .. اینا برکت خونه هستن و اگر خ نکرده اتفاقی براشون بیفته من زودتر میمیرم ! خداراشکر الان بهترن .. کیا عیدی رفتن سفر؟ کیا گذرشون به یزد ِ ما رسیده؟ خووووش گذشته ؟ سرگرمی این روزهای من بازی ِ clash of clans همسری از بس سرش تو این بازی بود و هی استرس داشت که تو حمله ها برنده بشه و کاپ ببره و کارگراشو از خواب بیدار کنه مشغول بشن و اینا که منم معتاد کرد !! بازی به این صورته که یه کلن باید بسازی مثه ح نیروگاه حمله و اینا. بعد طلاسازی و ا یر سازی میسازی با ا یرها سرباز بدنیا میاری ، مرحله به مرحله وسایلارو آپگرید میکنی که ورژنش بره بالا .. بعد سرباز جمع میکنی حمله میکنی به کلن های آدمایی که تو کل دنیا این بازی رو دارن و طلاها و ا یراشون رو می ی .. بعد مثلا شب میخو صبح که بلند میشی می بینی یکی بهت حمله کرده و مخزن های خودت رو خالی کرده .. باحاله من دوستش دارم رالی ایرانی رو هم که یه روزی نیلووو بهم پیشنهاد داده بود ببینم دیدم خیلییییییی پسند بوووود ی خوووووب اگه داره پیشنهاد بده برم فعلا دیگه حرفم نمیاد بیام وبلاگاتون ببینم چه خبره .. این پست هم به درخواست صاحبه جووووون نوشته شد که با چشم غره اومد دعوام کرد که کجام در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .
روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانس. روندا برن همان آدمی است که مستند راز را ساخت و کلی سروصدا کرد. هم برای خودش شهرت و ثروت جمع کرد و هم به آدم های دیگر یاد داد تا به بهانه ی راز برای خودشان کاسبی راه بیندازند. مثلاً بعد از اینکه مستند راز از شبکه ی چهار پخش شد، همه ی سی دی فروشی های کنار خیابان کپی اش را می فروختند. بعد هم که انواع و اقسام کتاب راز منتشر شد. حتی، تقویم و فلش کارت و کوفت راز هم به بازار آمد. من با ایده ی روندا برن و چیزی که در مستند و کتاب راز می گوید مشکلی ندارم. یعنی، فکر می کنم قانون جذب وجود دارد. برای همین است که کتاب قدرت را هم خواندم. این کتاب را ایرنا محی الدین ترجمه و نشر آموت چاپ کرده و درواقع، جلد دوم همان کتاب راز است. البته، این طور نیست که آدم حتماً باید آن اولی را خوانده باشد که از این یکی سر دربیاورد. نکته ی جالب برای من این بود که روندا برن بعد از خواندن یک کتاب قدیمی به راز پی برد. در مقدمه ی قدرت هم نوشته که سال ۲۰۰۴ برایش پر از بدبیاری و بدبختی بود تا وقتی که دخترش آن کتاب را به او داد و زندگی اش دگرگون شد و فهمید چرا هی بلا سرش می آید. بعد هم که راز را ساخت و کتابش را نوشت و خوشبخت و راضی شد.
خلاصه، کتاب پر از جملات امیدوارانه و نیروبخش است که وقتی آن ها را می خوانم احساس می کنم قدرت دارم همه چیز را تغییر بدهم و کاری کنم که زندگی مطابق خواسته ام پیش برود. این کتاب می گوید که عشق، قدرت به دست آوردن همه ی چیزهای خوب است.
الان هم دارم به این پاراگراف از کتاب فکر می کنم: «اگر لباس جدید می خواهید اطمینان پیدا کنید در کمدتان جای خالی دارید و یک رخت آویز برای لباس جدید قرار دهید. پول می خواهید؟ یکی از جیب های کیفتان را برای آن پول اختصاص دهید. اگر همسر ایده آل می خواهید باید تصور و احساس کنید که او الان با شماست دراین صورت آیا وسط تختخواب می خو د یا کنار تختخواب؟ اگر او با شما زندگی می کند نصف کمد لباس را به او داده اید؟ آیا میز غذا را برای یک نفر می چینید یا دو نفر؟ اختصاص دادن یک جای خالی برای چیزی که می خواهید آسان ترین و بهترین کار است. با اعمال روزانه خواسته ی خودتان را نفی نکنید، بلکه از محیط و اطراف خود کمک بگیرید تا احساس کنید آنچه را می خواهید همین الان دارید. آن چیزهای کوچک و ساده تکیه گاهی برای تصورات شما بوده و البته به طور غیرقابل باوری قدرتمند هستند.»
فکر کنید آدم یک دختر مجرد باشد و بخواهد ازدواج کند، هر روز یک بشقاب اضافه بگذارد سر سفره. هرهر. آن وقت حتماً مضحکه ی عام و خاص می شود. نمی شود؟ حالا، من مانتو خیلی لازم دارم. می خواهم چندتا رخت آویز خالی برای یک مانتوی آبی، یک مانتوی سبز، یک مانتوی قرمز و یک مانتوی سورمه ای توی کمد بگذارم و ببینم چه می شود. احتمالا یا شاید ناگزیر، در زندگی لحظه ای می رسد که دیگر هیچ چیز خوب نیست، دیگر هیچ چیز مطلوب نیست. این بدحالی گاهی دلیل خارجی دارد، مانند طلاق، ورش تگی، بیماری شدید یا بدبیاری های گوناگون. گاهی هم منشأ آن درونی است و از خویشتن برمی خیزد که بسیار بدتر است، چرا که بهانه ای برای توجیه آن وجود ندارد. همه چیز در خارج خوب است. موفقیت حاصل ا. دختر زیبا در میهمانی و روش های بازاری در استنفورد، در حال شرح دادن مفهوم بازاری به دانشجویان خود بود:

* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین ":من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" به این میگن بازاری مستقیم

* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار ز.