162 من یک معلمم

به نقل از خبرگزاریها در مورد 162 من یک معلمم : ﻣﻌﻠّﻤﻢ ﮔﻔﺖ : ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻦ ﮔﻔﺘﻢ ...ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩنی ﻧﻴﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺼﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﻓﺖﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻦ،آﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖﻧﻤﺮﻩ ﺍﺕ ﺑﻴﺴﺖ۲۰

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺑﺎﻳ. سالِ قبل این موقع با شین جان کلی شیرینی و چای یدیم و از "دال" تشکر کردیم. دیروز خودم شیرینی خوردم. دنیا همین قدر پیچیده است. از هر چی بترسی، جلوی پات سبز میشه و حتی نمی تونی دورش بزنی. سالِ قبل بعد از خوردنِ شیرینی و چای اشک ریخت، از اون اشک هایی که تو صورت دیده نمی شن ولی تهِ چشم آدمها و تو دست ها و تشکرهاشون، تو حرفاشون تو بغض های عمیق ش. از هیجان انگیز ترین بخشِ زندگیم وقتیه که به جوجه های زیر شش سالم کمک می کنم کار با آبرنگ رو زودتر تموم کنند، یا حتی وقتی صدام می زنن که آبرنگمون کثیف شده کمکمون کن:) پ.ن: فی الواقع در این حد هیجان انگیز که شاید مداد رنگی های کنار گذاشته شده مو باز کنار بزارم
سلام بر لبخند مهر که همیشه می تواند چشم های تو را در زیر ِ باران به من باز گرداند بوی پاییز که می رسد می فهمم هرگز از من دور نبوده ای به خاطر ِ همه ی لحظاتی که زندگی ات را با من به اشتراک گذاشته ای دوستت دارم معلمم... م... همکلاسم... حتی از تو نیمکت کوتاه و کوچک کلاس که یکروز مرا همراهی نمودی متشکرم و تو پدر و مادر پیر مدرسه که یکروز دیدمت و . معلم بودن مثل هر شغل دیگری نیاز به نوشدن و نوبودن دارد گاهی لازم است کتاب بخوانی گاهی لازم است دوره آموزشی ببینی و ...و گاهی لازم است دانش آموزانت را ببینی و درسهای زیادی از آنها بگیری و بعد شاید شروع کنی به برگرداندن آنچه که از عالم به صورت امانت گرفته بودی . تاریخ ۳۱/۶/۱۳۹۳ اولین روز مدرسه و ورود به پیش دبستانی هما بود جای همه شما خالی (من اصلا خوشحال نبودم)من و بابا و مامان و مامان عزیز و بابا حسن رفتیم و جشن و .....و ساعت ۱۱ آمدیم خانه اسم اولین معلمم خانم ندا قدرت نژاد هست خیلی هم خوشگله یه روز گفتی: مامان فلان دوستم هزار تومن بهم بد اره- بد ار؟ چرا؟- مدرسه معلمم نیومده بود وقت داشتم یه قایق درست و رنگ امیزی و تو کلاس برای فروش گذاشتم.!!!!!!!!!!!!دوستم خوشش اومد اومد ازم ید ولی چون پول نداشت گفت: فردا می آره !
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید از همون اول کم نیاوردم، با ضربه چنان گریه ای که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز ش تم بدهد، پی د ی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی !
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من ش. ﻣﺪﯾﺮ ﺑﻪ ﻣﻨﺸﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭﺑﺮﺍﻩ ﮐﻦ
ﻣﻨﺸﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺭﺋﯿﺴﻢ ﺑﺮﻡ ﺳﻔﺮ ﮐﺎﺭﯼ , ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭﺑﺮﺍﻩ ﮐﻦ
ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ , ﻣﯿﮕﻪ : ﺯﻧﻢ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭﺑﺮﺍﻩ . سلام دیروزت مبارک صبر تا روز پدر به تمامی تمام شود. تمام روز پدر و یکی دو روز قبلش را خندیدم. هر چند که این اولین روز پدری بود که شما نبودی... خواستم که خی راحت باشد. خواستم که بدانی یادت که می آید و ته دلم جا خوش می کند نمی گذارم که به اشک تبدیل شود. بعد از مادر سه سال طول کشید تا بدانم با یادش چه کنم. بعد از شما... این روزها خوب بلد شده ام ک. سلاماول از همه روز معلم را به همه ی دوستان معلمم تبریک عرض می کنم. و آرزو می کنم همیشه در همه ی مراحل زندگیشون موفق باشند.  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] یک اتفاق و دو نگاه
برخورد نظام آموزشی ایران و با یک دختر ایرانی!


"مهشید ک" دانشجوی پزشکی در در صفحه ش نوشت:
"کلاس پنجم دبستان بودم. امتحان پایان سال و سراسری بود. برگه امتحان ریاضیم رو در عرض 20 دقیقه با جواب دادن به تمام سوالات به معلمم برگردوندم.
همون موقع من رو دفتر مدرسه خواست. به زور می گفتند به من که برگه تقلبت رو . " !
این درسا که همش غلط غولوطه!
اینا به چه دردی می خورن آخه؟!
اینهمه کنکوری؟!
اینهمه تو درس نِبِشتی؟!
کنکوریه اینا... آخه اینا رو بِلِش کن!
من چی کار کنم آخه اینا رو با هم قاطی کنم؟!
اینهمه درس داری؟!
من چی کار کنم آخه اینا رو با این بزرگا جمع کنم؟!
اصن اینا رو می برم خونمون،
به معلمم نشون می دم که چقدر درس نِبِشته داری. چهارم دبیرستان نظام قدیم میخوندم سر کلاس سر یه معلم گیرمون من جوجه بردم و گذاشتم تو جا میزی خلاصه بعد از دقایقی از درس دادن معلممون جوجه شروع به جیک جیک کرد و منم اومدم تش کنم گلوشو اشتباه فشار دادم و چنان جیک جیکی کرد که نگو نپرس معلمم نامردی نکرد و منو با جوجه انداخت بیرون و تا 2 هفته به کلاس راه نمیداد. عزیزمون در مورد تقلید منبر در دوران نوجوانی می فرماید : در همان دوران آ دبستان ـ یعنی کلاس پنجم ششم ـ تازه منبر آقای فلسفی را از رادیو پخش می د که ما از رادیو شنیده بودیم ؛ من تقلید منبر او را ـ در بچّه گی ـ می ، به همان سبک ، آن بخش کتاب های دینی را با صدای بلندی و شمرده ، پشت سر هم می خواندم . معلّمم و پدرم و مادرم خیلی خوششان می آمد ؛ مر. امروز من سر جلسه یکی از مز ف ترین امتحان های جهان نشستم و سوال هایی را نگاه می که حتی معلمم هم توان حل آنها را نداشت امروز من کمترین نمره ام را در 12 سال تحصیلی ام میگیرم بخاطر معلمی که زحمت طرح سوال از خودش را نداد این را قبول دارم که ما هر روز در حال آزمایش پس دادن و امتحان دادن هستیم اما برای یک بار هم که شده ای کاش روزی سر جلسه امتحان. پدرم میگفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود می بَرد... محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین شود... ریشه ها هرگز اسیر باد نیست... مادرم میگفت: پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد... محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون شدن ندارد... و یاد معلمم بخیر... هر وقت به آ خط میرسیدم میگفت: نقطه سر خط... مهربان تر از خودت با دیگران باش... خانوم ها، آقایون! اینجاست که می فرمایند: ان مع العسر یسری ینی بعد یه مدت خیلی طولانی یه روز واقعا خوب داشتم امروز. صبح یه مصاحبه کاری از بین هشت نفر قبول شدم. همون لحظه هم بهم کلاس دادن برای هفته بعد. بعد رفتم کلاس زبان اونجا کلی معلمم به صورت خود جوش بهم روحیه داد و گفت خیلی خوبم (چون خودم اعتماد به نفسم پایینه). بعد اومدم دیدم کلی دوست. یادم میاد که در دوران ابت تحصیل بودم ، سوال امتحان آمده بود تنها قمر کره زمین را نام ببرید . که در آن امتحان نوشتم قمر بنی هاشم (ع) معلمم که انسانی اهل دل بود جواب درست را در کنار آن نوشته بود ونمره کامل را به من داد زیر آن نوشت رحمت بر نان حلالی که پدرت به تو داده . مدیر به میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به ش, میگه: زنم یه هفته میره یت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره . حتما شما هم هایی در مورد قانون جذب شنیده اید و این که چه تاثیراتی در زندگی می تواند داشته باشد. باور ش کمی سخت است که بخواهند به ما بقبولانند که همه زندگی مان حول یک محور می چرخد و آن هم قانون جذب است. می گویند که افرادی که به موفقیت دست پیدا کرده اند به خاطر این است که این قانون را خوب درک کرده و در زندگی خود به کار بسته اند. برخی هم آن ر. معلمم گفت: زندگی را تعریف کن گفتم زندگی تعریف ی نیست! ناراحت شد و نمره ام را صفر داد سالها بعد که او را دیدم، پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت جلو رفتم و گفتم: زندگی را تعریف کن، آرام خندید و گفت: نمره ات بیست زندگی را باید زیست ! loulemancity من معلّمم، پس هستم امّا مدّتی است دیگر نیستم، دیگر آن معلّم بانشاط و پرانرژی سالهای سخت نخست نیستم! دیگر آن راهنما و چراغ شبهای تار زندگی نیستم، دیگر خود، شب تارم، محتاج چراغم، محتاجم ساختند تا نتابم، تا ندرخشم! چنین به نظر می رسد دستانی کوته بین! معلّم را از حرکت بازداشته است، شاید مصلحت را در آن دیده اند که دهان معلّم بسته بماند تا درهای ثروت برای جمعی قلیل باز باشد!
تارا:مامان از من بپرس چند س ه؟ من:چند س ه؟ تارا:شیش سالمه.(حالا بگو چه کلاس هایی میری؟) من:دقیقا همان سوال که خواسته بود. تارا:کلاس لگو،حلاقیت(دقیقا ح)،نقاشی،گیتار بزنی،... مامان من یک کلاس دارم اسمش کلاس لاک زنی هست،اونجا من معلمم به بچه ها یاد میدم چطوری لاک بزنن،اگه دوست داری می تونی یه روز بیا ی تو کلاس تا یاد بگیریووووووو. پ ن:دختر. وقتی کلاس دوم ابت بودم یه روز معلمم خانم داوودی گفت همگی با اسم یک گل جمله بنویسید و تاکید کرد با اسم من ی ننویسه چون همه میدونستیم اسم خانوم مون اسم گله.......همه دست به کار شدن من اما یه نگاهی به بچه ها تا اسم یکیشون رو انتخاب کنم .......یعنی واقعا فکر می اسم همه دوستام اسم گله...هیچوقت یادم نمیره بالا ه یکی رو البته با سختی انتخاب و تو دفترم نوشتم:من گل عاطفه را خیلی دوست دارم رفتم به قطعه تانمایم تلاوت قرآن آیه آمد که معنیش این بود زنده جاودانه اند اینان ...... گفت مآیم و د روغ نگفت آمد اما بروی شانه شهر بسکه دل بستگی به سنگرداشت دل اومانده بود د رسنگر ....... مثل قرآن ورق ورق شده بود تنش ازبوسه های خم صورت خون گرفته اش چوهلال پیکراطهرش چومه ........ روزرفتن به جبهه وقت وداع بوسه زد خواهرش به حنجراو یعنی ای وارث حس. اختصاصی از یارا فایل بررسی را ارهای عملی کاهش ضعف املاء در دانش آموزان و آموزش و پرورش با و پر سرعت .
بررسی را ارهای عملی کاهش ضعف املاء در دانش آموزان و آموزش و پرورش
بررسی را ارهای عملی کاهش ضعف املاء در دانش آموزان و آموزش و پرورش فرمت فایل : word(قابل ویرایش)تعداد صفحات41عنوان شماره صفحه
معرفی پژوهش......................................................................................الف
شعر...................................................................................................ب
تشکر و قدردانی.....................................................................................1
مقدمه ................................................................................................3
توصیف ، وضعیت موجود..........................................................................5
روشهای گردآوری اطلاعات(شواهد یک ) .......................................................7
تجزیه و تحلیل داده ها................................................................................23
پــــــــیشنهادراه حل موقتی و انتخاب راه حل...................................................26
اجرای را حل و نظارت............................................................................27
گردآوری اطلاعات ( شواهد 2)..................................................................29
نتیجه گیری ( ارزشی )......................... ..............................................30 
من یک معلمم ، لحظه ای به دنیا آمدم که نخستین سوال بر زبان یک کودک جاری شد . من یک جنگجو هستم و هر روز با منفی بافی ، ترس ، دنباله روی ، تعصب ، جهل و بی تفاوتی بجنگم ولی در این نبرد متحدینی نیز دارم : هوشیاری ، کنجکاوی، حمایت والدین ، فردیت شخص ، خلاقیت ، ایمان ، عشق و خنده که همه زیر پرچم من می جنگند.
باید برای این زندگی جالب و دوست داستنی چه ی را سپاس بگویم ؟
من بسیار سعادتمندم که از چنین تجربه گرانسنگی بهره می برم .
من یک معلمم و خداوند را هر روز از این بابت شکر می کنم .
زیرا که من حالا را در خدمت آینده به کار می گیرم . 
با
بررسی را ارهای عملی کاهش ضعف املاء در دانش آموزان و آموزش و پرورش





چهارشنبه مورخ93/2/3همراه کلاسمان به هریشت رفتیم خیلی خوش گذشت -باران-پیاده روی-سیب زمینی در اتش وبعدازباران رنگین کمان زیبا با هندوانه همراه با معلم عزیزم اقای غفوری و با حضور معلم معلمم اقای بهجتی
ی    اؤیره تمنیم ( معلمم ) از احمد سلجوق شاعر ترکیه   منه نه لر اؤیره تمیشدین / به من آنچه که آموخته بودی  اونوتمادیم اؤیره تمنیم   /  فراموش ن معلمم  آما گه ل گؤر ، یئنه آدام  / اما بیا و ببین باز هم اولامادیم ، اؤیره تمنیم    / نتوانستم آدم شوم معلمم  ... ازبرله دیم هر درسینی / هر درسی که ازبر یاشاتدیلار هئپ ترسینی / برع ش را تجربه موتلولوغون آدرسینی/ آدرس خوشبختی را    بولامادیم ، اؤیره تمنیم / نتوانستم پیدا کنم ، معلمم  ... هانی دوغرو بوکولمه زدی / آخه می گفتی راست خم نمیشود    هانی حقلی ازیلمزدی  / آخه می گفتی محق له نمی شود  هانی داغلار ییخیلمازدی / آخه می گفتی کوه داغون نمی شود ییخیلدیم به اؤیره تمنیم  / داغون شدم معلمم ... دفتر باشقا ، قلم باشقا  / دفتر جدا ، قلم جدا یاشادیغیم عالم باشقا   / عالمی که زندگی می کنم جدا  شویله گؤزل گرچک عاشقا / به عشق زیبای واقعی  دوشه مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم برسم ، معلمم  ... اینسانلیغین آدی پارا  / اسم انسانیت پول  بو حیاتین دادی پارا  / لذت زندگی پول  حسرت قالدیم دوسلوقلارا /  در حسرت دوستی ها ماندم  گؤره مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم بیابم معلمم  ... هر شئی یئرلی یئرینده  / هر چیز جای خودش بوتون سیرلار درینده  / هر رازی در عمق خودش  سوچ منده می یا قدرده / گناه من است یا سرنوشت ؟  بیله مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم دریابم معلمم  ... ین گئتمه سین آغرینا  /مبادا که فراموش شود )    بیر اومودوم یوخ یارینا/ هیچ امیدی به فردا ندارم اوتانجیمدان مزارینا  /  از فرط شرمندگی سرقبرت هم گله مه دیم اؤیره تمنیم  / نتوانستم بیایممعلمم   ......  شعر معلم از شهریار ملک سخن    می توان در سایه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن اول از ، یاد آموختیم پس، سویدای سواد آموختیم از پدر گر قالب تن یافتیم از معلم جان روشن یافتیم ای معلم چون کنم توصیف تو چون خدا مشکل توان تعریف تو ای تو کشتی نجات روح ما ای به طوفان جه نوح ما یک پدر بخشنده آب و گل است یک پدر روشنگر جان و دل است لیک اگر پرسی کدامین برترین آنکه دین آموزد و علم یقین   روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد . معلم عزیز   بزرگوار،  تو را به چه مانند کنم .  دل دریاییت لبریز از آرامش است همچونکوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و  همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن هایدشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما   وحرارت کلبه یسرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است .  غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهایتو می روید،  طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست .  کلام روح بخشو دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند  و اهنگ زندگی را بهشور در می آورد.  روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری  که از احساس و شور و شعف لبریز است .  دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته  و شمع وجودت ازنیروی ایمان و انسانیت شعله ور است .  سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ، صفای بستان ، آبی دریاها ،  همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود .  معنای کلام امیدبخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست .  علم آموزی و صبرایمان را از ان به ارث برده ای  و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتیهستی .  قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه یماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی  و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگیاست .  تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت شه را نور می بخشی .  ‹‹ و مایستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ››  وهرگز کافر تاریک جان کور ش با مومن شمند خوش بینش ی ان نیست  وهیچ ظلمت با نور ی ان نخواهد بود .  چگونهسپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است .  چگونه سپاس گویم تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساختهاست . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف . تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ،  عاشقانه چنین می سراید :  معلم کیمیای جسمو جان است ...  مــعلم رهنمای گمرهان است....  شـده حک بر فراز قله ی عشق ....  معلم وارث پیغــــمبران است ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻌﻠمم ﮔﻔﺖ:ﺩﻭ ﺧﻂ ﻣﻮﺍﺯﯼ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺮﺳﻦ ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﺪ.
ﮔﻔﺘﻢ:ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﯿﺪﻡ.
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻠﺨﯽ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻄﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ...!
مهدی من تاحالا خودمو اینقدر واسه یه مذکر کوچیک نکرده بودم ونمیکنم.خیلی کوچیکتم دو تا تصمیم جدید گرفتم یک / از این به بعد هیچ کامنتی تایید نمیشه ^_^ میدونید که .... من جوی ام فعلا تو جو حذف کامنتها هستم پس لطفا هر کامنتی میذارید با آدرس باشه 2 / در هر پست به یک سوال شما در ادامه مطلب جواب میدم سوالات هم رندمی انتخاب میشه و هیچ ربطی به اینکه کی پرسیده نداره تنکیوووووووووو ___________________________________ این چند روز به علت سردرد. چش. بیا ... همینو میخواستی ؟ همه روزایی که درس خوندم تو مغزم داره دوره میشه میچرخه میچرخه میچرخه و الان سرگیجه دارم شدید بیا .. همینو میخواستی ؟ حالا یاد آرزوهایی افتادم که واسم محال شدن یاد روزایی افتادم که اب شدن یاد عصر های ایی که کارنامه آزمون قلم چی رو میدیدم و اونی نبود که میخواستم یاد اولین تا مویی که سفید شد یاد بیرون انداخته شدن ا. تقدیم به تنها صدف دریای دلم که به بیکرانگی اقیانوس عشق دوستش دارم عاشقانه ترین نامه ی من به معلمم معلم عزیزم باز میگویم :دوستت دارم . نه فقط بخاطر اینکه بهترین معلمم هستی ، نه تنها برای اینکه برایم عزیزترین هستی . دوستت دارم چون مهربانیت را ستایش میکنم ، چون پاکی درونت را می پرستم ، چون محبت های صادقانه ات را میستایم . چون لحظات در کنار تو بودن برایم بهترین هدیه های عمرم است . به من معنی مهر و محبت را آموختی . من تنها از تو یاد گرفتم که پاکی بهتر از هر چیزیست و فرشته گونه زندگی زیباست . خدارا شکر میگویم هزاران بار در دل خود از او تشکر میکنم که همچون تویی را با من آشنا ساخت. حال میدانم هیچ کار خدا بی حکمت نیست. تو را در کنار من قرار داد تا معنی همه ی خوبی های عالم را در وجود خودت جستجو کنم تا به همه ی زیبایی ها ایمان پیدا کنم . تا زندگی ام معنا پیدا کند ، من همه ی دگرگونی های در وجودم را مدیونت هستم و میمانم!
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در . همیشه برام مهم بوده که اطرافیانم رو جوری انتخاب کنم که بتونم باهاشون ارتباط خوبی داشته باشم. و معمولاً هم موفق بودم بجز دو یا سه مورد. اولیش مربوط میشه به دوستی که خودم از خودم رنجوندمش و الان بعد از 6 سال فقط دو دوست مجازی هستیم که گه گاه بهم شاید پیغام و پسغامی بفرستیم. دومی وقتی است که باز هم یکی از دوستانم که معلمم هم بود چنان دور ش. ﻋﺎﻗﺪ : ﮔﻔﺘﯿﺪ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺎﻏﻠﻨﺪ؟
ﻋﺮﻭﺱ : ﺑﻠﻪ، ﻣﻌﻠﻤﻢ؛
ﻋﺎﻗﺪ : ﺑﻪ ﺑﻪ، ﺗﺒﺎﺭﮐﻼ، ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺷﻐﻞ ﺍﻧﺒﯿﺎﺳﺖ .
ﺧﺐ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻢ، ﻣﻌﻠﻢ ﭼﯽ ﻫﺴﺘﯿﻦ !! ؟
ﻋﺮﻭﺱ : ﺭﻗﺺ ﻋﺮﺑﯽ ﺣﺎﺟﺎﻗﺎ
هیچی دیگه، هر چه موندیم عاقد دیگه ادامه نداد و نگفت که منظورش دقیقا کدوم یک از انبیاء بوده... ص 20 خانم فاطمه س فرمودند: اول برای دیگران دعا می کنیم و بعد برای خود! آن شب خانم فاطمه س برای همسایه ها و دوستانش دعا کرد و فرزندش حسن ع آمین گفت. چه ی شب ها برای مردم دعا می کرد؟ حضرت فاطمه (س) دختر . حسن (ع) از مادرش آموخت که .... اول برای دیگران دعا کنیم و بعد برای خودمان. 1- امین: خدایا، به من کمک کن تا کارهایم را به خوبی انجام دهم. 2- مینا: ای خدای بزرگ کاری کن تا همه ی آدم ها به دین هدایت شوند. 3- امین: خدایا، به مادربزرگم سلامتی بده تا بتواند مشکلاتش را حل کند. 4- مینا: ای خدای مهربان، به پدر و مادر و معلمم کمک کن تا بتوانند از این نعمت ها بهره مند شوند... سوالات اضافه: 1- فاطمه (س) مادر چه انی بودند؟ حسن (ع) حسین (ع) و حضرت زینب (س) و حضرت ام الکثوم. 2- حضرت فاطمه (س) دختر چه ی بودند؟ دختر حضرت محمد (ص) خدا. لحظه هایم دو حالند حال جویایی و حال جسته شدن... حال جسته شدن حال خوشی است وقتی از راه میرسد وقتی احساس میکنم مطلوبم، محبوبم، مورد تاییدم، پاسخم شهریار دو عالمم انگار محملش هر چه میخواهد باشد برق چشمهای پسرکم که غذایم را پسندیده به مکتب آمدن شاگردم تحسین اشک در چشم معلمم حتی جملات یواشکی خواننده ای رو به زوال در صفحه ام... هر چه که باشد کشته آن لحظه هایی هستم که احساس میکنم دلی را تکان داده ام اعتراف سختی است پز دادن هم ندارد اما واقعیت است دلبری، ارثیه ننه حوا ست و همه دختران زمین کم و بیش مزه شیطنت آمیز و شیرینش را چشیده اند... اما حال دوم حال جویایی است آن لحظه که حس میکنم طالبم، تشنه ام، پرسشم، مفلس دوعالمم انگار... محملش هر چه میخواهد باشد هماهنگی دست و موی و روی و عطر سرو خانگیم شگفتی پاسخ معلمم زیبایی پرسش شاگردم به قاعده بودن فواره و پنجره و مداد و پوستی و "پیام نسیم" "کاج های زیادی بلند زاغ های زیادی سیاه آسمان به اندازه آبی سنگچین ها تماشا تجرد کوچه باغ فرارفته تا هیچ" هر چه که باشد یک چیزش مشترک است و آن این که با تمام وجود حس می کنم ناتمامم و باقیم نیست اما رایحه ای از آن می وزد بر حیاتم... زنده آن لحظه هایی هستم که دلم تکان میخورد من این درویشی را به آن توانگری صد البته که ترجیح میدهم زنجیر جستجو را به تاج معشوقی بر میگزینم آن تاج هرچند شهامت میدهد و قدرت اما ت مستعجل است چون نهایت آن "من"م "من"ی که از ناتمامیش باخبرم و این از شکوه ماجرا بیرحمانه میکاهد... در لحظه های تاجوری، گستره سلطنتم را سیر میکنم و صفا میکنم هرچقدر هم که حقیر و کوچک باشد در چنین لحظه هایی هشیارم راضیم سرخ رویم اما درونم خالیست اما آن زنجیر اگرچه پوستم را میکند اما مرا عبور میدهد فرا میکند از من... مرا به شعاعی بزرگتر از خودم به مهمانی کرانه بی حد خودم می برد... در چنین لحظه هایی می نویسم می سرایم طرح می کشم یک رگم هشیار نمی ماند ناراضیم ناتمامم زرد رویم اما درونم سرشار است ای تقسیم کننده روزی لذت لحظه های تاجوری را از من دریغ نکن اما سکان لحظه هایم را به احوال زنجیریم بده به حق این خورشید در حال طلوع پانوشت مهم: ای همه دوستان من! اعم از خاموش و روشن... به هر کیش و مسلکی هستید و صد البته عزیزان لامذهب به حق نان و نمک این سفره مجازی این هفته برایم آرزوی همت و توفیق کنید دو نوشته نیمه تمام دارم که دنیا و آ تم بدجور به آن گره خورده و لنگ یک هفته تمرکز و دل یک دله است این هفته زنجیریم و در کار تکمیل و نقطه پایان... اگر این حوالی پیدا شدم حق تیر دارید می دونید دلم برا چی تنگ شده؟؟؟ واسه اینکه یه بار دیگه برای اومدن روزهای شنبه و ذوق داشته باشم.... واسه اینکه تو راهرو وقتی معلم ریاضی گلمو می بینم؛حتی از دور؛سرشار از نشاط و شادی بشم.... واسه اینکه وقتی بهم یه سلام سلام با انرژی میگید؛انگار همه انرژی های مثبت دنیا رو بهم میدید... واسه اینکه وقتی ناراحتم یا خسته یا اصلا حوصله هیچی رو ندارم بشینم سر کلاستون و همه خستگی ها و ناراحتی ها و بی حوصلگی ها رو فراموش کنم... واسه اینکه بشینم میز اول.... واسه اینکه شما وایسید جلوم و بهم درس بدید و اونقدر با هیجان در بدید که من به وجد بیام و از فرط هیجان حس کنم دیگه نمی تونم بشینم سر جام.... واسه اینکه یه بار دیگه یک ساعت و نیم نشستن سرکلاس ریاضی برا مثه ده دقیقه نشستن مثه برق بگذره... واسه اینکه سر کلاس هی به ساعت نگاه نکنم که کی کلاس تموم میشه.... واسه اینکه معلمم هم اصلا به ساعت نگاه نکنه...و هی منتظر تموم شدن کلاس نباشه و تا وقتی زنگ می خوره نپره بیرون....تازه یه وقتایی حواسشم پرت شه و ما رو 5 دقیقه بیشتر سر کلاس نگه داره... دلم تنگ شده واسه اینکه شنبه ها بعد زنگ بدوم بالا و صندلی های کلاس رو مرتب کنم و تخته رو پاک کنم تا وقتی شما وارد میشید کلاس مرتب باشه.....بعدش بدوم تو راهرو که برم گچ بیارم...و تو راهرو از شما اجازه بگیرم کهع می خوام برم گچ بیارم شما هم به یه لبخند ملیح و با تایید سر به من اجازه بدید... واسه اینکه سر کلاس یه دست به نوشتن تمرینا باشه و یه دستم به پاک تخته.... واسه اینکه سر کلاس حتی نتونم از یه خ ر رنگی دیگه به جز آبی استفاده کنم(نه مثه حالا که میتونم با خ ر 24رنگه بنویسم).... واسه اینکه وقتی از کلاس میام بیرون باشم عین سفید برفی.... واسه اینکه اول صبح های ام رو با شما شروع کنم....و یه مانتوی گچی در آ کلاس.... واسه اینکه دوباره مشق های ریاضیم رو با عشق بنویسم... واسه اینکه سر کلاس نترسم از اشتباه .... واسه اینکه معلمم فک نکنه من یه دانش آموز تجربیم که نمی دونم ریاضی و تست ریاض یرو چه جوری می نویسن... واسه اینکه معلمم متواضع باشه...تا وقتی بهش میگم هر چی ریاضی دارم بعد از لطف خدا مدیون شماام بگه زحمتای خودت بوده و نگه می دونم از وقتی من معلمتم به ریاضی علاقمند شدی و همش به خاط منه... واسه اینکه حتی وقتی از معلمم تعریف میکنم بگه داری درباره یکی دیگه حرف میزنید و خودش از خودش تعرف نکنه.... واسه اینکه خودش خیلی با شخصیت باشه....اینقدی به ماها بگه ما و با ضمیر دوم شخص جمع با ما صحبت کنه... واسه اینکه فکر نکنم ما یه مشت نی نی کوجولویم که جلوش نشستیم... واسه اینکه اینقدر قدرت بیانش خوب باشه و اینقدر جذاب درس بده که نیازی نداشته باشه از چیزای دیگه واسه جذاب تدریسش استفاده کنه... واسه اینکه وقتی از زمان آینده حرف می زنیم جز"توکل بر خدا"و "انشالله"پاسخی نشنویم..... واسه اینکه خیلی گل باشه.... دلم کلی تنگه.............. واسه دیدن چهرتون..... واسه خطتون....... واسه به قول بچه های 3 تحریری.....!!!!! واسه مهربونی های پنهانیتون..... واسه امیدهایی که بهمون می دادید...... واسه وقتایی که ازمون نا امید نمی شدید.... واسه صبرتون که همیشه برام سول بود که از کجا اومده......... واسه سرعتتون....تو راه رفتن....تو تدریس........ واسه مانتوی گچی.................................... واسه نگرانی های یواشکیتون........ خیلی بیشتر از اینایی که نوشتم.....و شما میتونید تصور کنید.....دلم تنگ شده........ خیلی دلتنگ وجود مهربونتون هستم.... بی نهایت...... پ.ن:حتی دلم واسه اینکه با خیال راحت دو دقیقه بشینم پشت نت بدون نگرانی اینکه فقط دودقیقه مونده تا تایم استراحتم تموم شه هم...تنگ شده..... پ.ن:خدایا...این سال باید خیلی کمکم کنی.....تا با این دلتنگی های جورواجور کنار بیام.... پ.ن:یادتون که میفتم یه سی بین ذوق و ناراحتی دارم....ذوق که منتظرم دوهفته دیگه انشاالله ببینمتون و ناراحتی از یه عالمه دلتنگی... پ.ن:روزشمار تقویمم مدت هاست برای دیدنتون فعال شده.... سلام! داشتم سالاد درست می و سعی به در آوردن حد اکثر مقدار آب لیمو ی ممکن از یک لیمو را داشتم.. قسمت کند چاقو بر انگشتم کشیده شد و برید!
خدا رو شکر مامان پای تلفن بود... خون آنچنانی نیامد، اما برای من همان هم وحشتناک بود!
حتی هنوز که نزدیک دو ساعت از آن اتفاق می گذرد هم کمی سر گیجه دارم..و می ترسم از زخمم... سه روزی درس خواندم.. یعنی سعی . یا غفور
عمو حبیب را به خاطر دارم، در شش سالگی، پیش دبستانی می رفتم اسفند 69 بود که ع ی را که معلمم ازم در هنگام دکلمه خواندن : "مثل غنچه بود آن روز ، غنچه ای که روییده، در بهار بهمن ماه، بر درخت خشکیده" گرفته بود به دست عمو دادم عمو سرفه می کرد ع را با مهربانی گرفت و بر صورت من بوسه ای زد از عمو آن بوسه به یادم مانده و هروقت به یاد آن بو. حالا تا میریم اینستا هی ناشرا و ع و از غرفه جاشونو هی گذاشتن نمیگن دل ما آب میشه. :دی بیخیال. فردا روز معلمم هست. چی میشه گفت به ی که حق ی رو بیشتر از خودش به جا آورده. با چه زبونی میشه تشکر و تبریک گفت. دلم میخواست میرفتم. اما دلایلم برای نرفتن خیلی محکم تره. شاید باید وقتی ببینتم که آدم بهتریم. همونجوریم که اون میخواست در مسیر اون انگار . پنجم ابت بودیم و همه مشتاق قبول شدن از مدارس خاص... هفته بعد چهارشنبه امتحان ورودی داشتیم... معلم اومد کلاس و نیومده بچه ها شروع به سوال پیچ ... یکی از سوالات و سطحشون میپرسید یکی میپرسید چند تا درست بزنیم قبولیم... معلمم یکی یکی جواب همشونو داد و سعی می به بچه ها روحیه بده... تا این که یکی که پدرش جانباز بود پرسید : آقا معلم ما سهمیه هم داریم؟؟؟ یکی از بچه پولدارای کلاس گفت : هم تو هم اون سهمیه دارین و مفتی قبولین... منظورش از "اون" فرزند شهیدی بود که ته کلاس نشسته بود... بچه ها خندیدن ، پسر جانباز یکم ناراحت شد ، گلوی معلم رو بغض بست... نیمکت فرزند شهید از قطره های اشک خیس شدن... زیر لب گفت : همه حرفاتو به خدا میگم ، به بابامم میگم... معلم دووم نیاورد و رفت بیرون کلاس و شروع کرد به گریه... گریه به خاطر مظلومیت فرزند هم رزم شهید دیروزی... http://img.tebyan.net/big/1389/09/20101219150405417_8.jpg اعترافات خنده دار -سری هشتم اعتراف می کنم بچه که بودم فکر می
این برچسب های تبلیغاتی که روی در خونه ها می چسبونن
یه چیزی توی مایه مدال ژنرالهاست و هر کی بیشتر داشته باشه وضعش بهتره
هی می رفتم برچسب همسایه ها رو می شمردم که یه وقت اضافه تر از ما نباشه !!! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم از وقتی که رمز دوم عابر بانک بابام روفهمیدم
دیگه یه کارت شارژ ن یدم هیچ دارم پول تو جیبی هامم پس انداز میکنم ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ یه مدت جوگیر شده بودم جلو بابام پامو دراز نمی
یه کم که با خودم فکر دیدم قدیما خیلی کارا می
ولی با پیشرفت علم دیگه اون کارارو نمیکن ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ یکی از بزرگترین آرزوهای من در دوران تحصیل :
کاش فردا بارون نیاد، آخه ما ورزش داریم… ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم خیلی پیش بود خودمو به سرماخوردگی زدم که مدرسه نرم…
اما من هنوز موندم اون ی که منو معاینه می کرد و می گفت :
مریضی و چند جور قرص و دوا می نوشت تا خوب بشم
مدرکشو از کجا گرفته بود! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم وقتی بچه بودم با داداشم توپ پلاستیکی رو که به زور واسم یده بودن کردیم ببینیم توش چه شکلیه !!! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ بچه که بودم وقتی کیوی میخوردم به اون قسمت وسطش که زرده می گفتم این موزه
بعد با کلی کشمکش با آبجی و داداش نصیبم می شد با ولع میخوردمش!!!!
خو چیه؟؟!!بچه بودم دااا!! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعــــتراف میکــــنم وقتـــی بچـــه بــــودم انــــقده حســـودیـــم مـــیشد بـــه اون بچـه هایی
کـــه بلـــد بـــودن بـــا دوتـــا انگـــشتاشون ســــوت بزنـــن^ ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف می کنم امروز داشتم می
دیدم سرعت داره همینطور زیاد می شه تا سرعت به یک مگ رسید
داشتم سکته می که یه مرتبه…
دیدم دارم حجم شده رو نگا می کنم ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم دیروز ماشین بابامو بردم تو شهر۴۰ هزارتومن جریمه شدم
بعد ظهرش بابام ماشینو برد تو شهر ۴۰ هزار تومن جریمه شده بود
مدیوننین اگه فکر کنیین من اون قبضو گذاشتم براش ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم هر وقت که خ ر جدید یدم انگیزم واس نوشتن بیشتر شده…
شما هم مثل من هستین؟؟ ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم اون زمونا که از این نوشابه شیشه ای ها بود
یه روز خواستم یه شیشه که اضافه اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده و جا نمی شه
درش آوردم یه کمش رو خوردم دوباره گذاشتم
و در کمال تعجب دیدم نه بازم جا نمی شه! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم چند روز پیش فهمیدم زی زی گولو نمیگفته :
زی زی گوله تا به تا،می گفته: درازکوتاه تا به تا!!
اصلا بغض تو چشمام حلقه زد!
اصلا یه ش تی خوردم کمرم ش ت! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم که:
وقتی که کوچولو بودم میترسیدم تو کامپیوتر موزیک ویدیو نگاه کنم !
اخه فکر می الان خواننده منو میبینه!!!
خو دیوونه ام دیگه
چیه خل و چل ندیدی؟؟ ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊

:
: خاک برمخت,
: , ,لامرض
هیچی دیگه باهم
که یهو یم فرار کردیم!! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف میکنم بچه بودم وقتی بارون میومد تو راه برگشت از مدرسه
با چکمه هام از جاهایی رد میشدم که آب بیشتری جمع شده بود
کلی هم ذوق می که پاهام خیس نمیشه…
عجب روزایی بود.. ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف می کنم سوم ابت که بودم وقتی قرار بود سر کلاس مشق بنویسیم
دستمو خ ری می و به معلمم می گفتم خانم دستم خون اومده نمیتونم بنویسم
معلمم می گفت باشه ننویس
گودزیلایی بودمااا
ولی خ معلم هیچوقت به روم نیورد روایت داریم ، دخترا حتما باید با ایمان باشن!! حالا اگه نشد با ساسان باشن ، نشد با شایان ، پیمان ، ماهان .... من چ بدونم با یکی باشن دیگه !!! ﻋﺎﻗﺪ: ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺎﻏﻠﻨﺪ؟ ﻋﺮﻭﺱ: ﺑﻠﻪ، ﻣﻌﻠﻤﻢ. ﻋﺎﻗﺪ: ﺑﻪ ﺑﻪ ، احسنتم ، ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺷﻐﻞ ﺍﻧﺒﯿﺎﺳﺖ. ﺧﺐ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻢ، ﻣﻌﻠﻢ ﭼﯽ ﻫﺴﺘﯿﻦ؟ ﻋﺮﻭﺱ: ﺭﻗﺺ ﻋﺮﺑﯽ ﺣﺎﺟﺎﻗﺎ!! هیچی دیگه، عاق. دانشجویان ورودی 92 فرهنگیان اراک پدرم میگفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود می بَرد... محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین شود... ریشه ها هرگز اسیر باد نیست... مادرم میگفت: پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد... محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون شدن ندارد... و یاد معلمم بخیر... هر وقت به آ خط میرسیدم میگفت: نقطه سر خط... مهربان تر از خودت با دیگران باش... "علیرضا زرقانی" روز موعود دانش اموزان واقعا چیه؟؟؟؟؟روز 12 اردیبهشت. روز معلم و بزرگدارشت شهید مرتضی مطهری این روز روز خوبی که از معلممون تشکرو هدیه ای به خاطر زحمات او در طی سال تحصیلی بدهیممن کهمیخوام کارت هویه و یا کارت پارسیان بگیرم چون این که معلم ها بیشتر دوست دارن میتونن باهاش هرچی دوست دارن بگیرن و به نظر مناین بهترین هدیه مادی برای یک معلمه.ولی از نظر روحی و آرامش خیال مخصوصا برای کلاس ششمی ها قبولی توی مدرسه نمونه استو این که در طی سال درساتو بخونی و تو مسابقات علمی مقام بیارحالا چند تا ع

یادم رفت این روز رو به معلمم تبریک بگم.
معلم عزیرم خانم سعادتمند از این که در سال تحصیلی برای من زحمت کشیدی و به من درس اموختی متشکرم هر چند زحماتت را با هیچ چیز نمی توان جبران کرد ولی تشکر خشک ولی خالی نه روز معلم جبرای مادی میکنم و در طول سال فکر میکنم جبران روحی و ارامش خاطر کرده باشم روز معلم را صمیمانه به شما تبریک میگوییم امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشید سلام خوشکلا...... نمیدونم چرا اینقدر کم حواس شدم.... یکی از دوستهای شهرستانی یک نامه ای برای آقا نوشت وخیلی سفارش کرد زودتر ببرم خدمتشون وبندازم داخل ضریح... ماهم قول دادیم که همین امروز می بریم شما نگران نباشید. وارد حرم که شدم کنار بست یک خانم آشنا دیدم به نظرم اومد معلم دوره راهنماییمه؟؟!!! رفتم بهش سلام تا بهش گفتم از شاگرداتون بودم من وبغل کردو بوسید گفت خیلی خوشحال میشم وقتی می بینم یکی میاد وخودش ومعرفی می کنه وهم تحصیلات داره و هم برای خودش خانمی شده.. دیگه خاطرات وباهاش مرور بهش گفتم اون موقع ها باردار بودید ویک کم عصبی خنده اش گرفت گفت آره ... موقع خداحافظی یک کاغذ در اوورد وشمارش ونوشت............ گفت بهم زنگ بزن کاغذ وتا وداشتم تو ذهنم حلا جی می خوب چه کاریه... شماره شو تو گوشیم یادداشت کنم. ازش خداحافظی و رفتم سروقت آقای مهربونیها کلی باهاش حرف زدم ودرد دل برای همه دوستان وبلاگی هم دعا باور کنید حتی اسمتون وبهش میگم,بهش میگم یه سر برو به....بزن ببین کم و ری داره چی میخواد..کمکش کن..مشکلاش وحل کن بعدش هم برای خودم دعا ودیگه طاقت نیاوردم اشکهام سرازیر شد رفتم به طرف صحن انقلاب که نامه دوستم وبندازم داخل ضریح... شلوغ بود ولی بالا ه باکمک گرفتن از یک خانم خادم نامه رو انداختم داخل ضریح وبرای دوستم دعا که هر مشکلی داره حل بشه. با یک روحیه شاد به طرف خونه اومدم ... یک روز بعد از حرم رفتن سروقت کیفم رفتم با کمال ناباوری دیدم نامه دوستم تو کیفمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟؟؟خوب گشتم...... آره می دونید چی شدکاغذ شماره تلفن معلمم وانداختم تو ضریح.. واااااااااااااااااااای شنیدم بعضی وقتها نامه های داخل ضریح ومی خونند واگه بشه به بعضی ها کمک مالی ویا... اگه شماره معلمم وبردارند بهش بزنگند چی... حتما با خودشون میگن این زائر چقدر مشکلش بزرگ بوده که شرمنده بود بنویسه فقط شماره گذاشته..... ....شما چه حرفی دارید؟؟؟؟ .....تازه یک موضوع دیگه دخترم تو عالم کودکیش ی داستان قشنگ ساخت ومربی اش بهم گفت دختر شما بهترین داستان وبین 30تا بچه گفته ...منم ذوق شدم ..دیدم کانون پرورش فکری ک ن مسابقه قصه گویی داره و3 روز فرصت داره سریع نوشتم وانداختم صندوق پست کنار خونه مون... وتو رویاهام میدیدم دخترم برنده شده... تازه کل فامیل وخبر کرده بودم وهمه شون از قصه اش که خیلی عجیب بود خیلی خوششون اومده بود.. بعداز دوروز دیدم یک نامه اومده.. رفتم گرفتم... ترخدا ندهید پیری دارم مریضه... من نامه رو وقتی فرستادم کانون... قسمت آدرس گیرنده آدرس منزل خودمون ونوشتم... ونامه دوباره برگشت به دستان پر افتخار من..... پدرم میگفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود می بَرد... محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین شود... ریشه ها هرگز اسیر باد نیست.. . مادرم میگفت: پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد... محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون شدن ندارد... و یاد معلمم بخیر... هر وقت به آ خط میرسیدم میگفت: نقطه سر خط .
مهربان تر از خودت با دیگران باش. جملات زیبا پابلو پیکاسو 1 مهرماه1353بود که من وارد کلاس اوّل شدم در آن روزها نه سرویسی بود ونه پدر یا مادری همراه فرزند خود به مدرسه می آمدند. بلکه با دوری راه پیاده به مدرسه می رفتیم. در آن سالها مدرسه ها در دوشیفت با ید می رفتیم یعنی صبح ساعت
8تا 12 و عصرها 2تا 4 به مدرسه می رفتیم روز اوّل مدرسه من تنها به مدرسه رفتم و قیافه ی خانم معلّمم در ذهنم همیشه هست ولی.