872 شاید بی سروته

به نقل از خبرگزاریها در مورد 872 شاید بی سروته : شاید اون داد بزنه ؛
شاید اون بده ....
شاید اون تلفن رو روت قطع کنه !
شاید اون دیگه نخواد ببینتت ،
شاید اون ازت متنفر باشه ......

اما تو ....

شعور داشته باش و داد نزن !
شعور داشته باش و نده ....
شعور داشته باش و تلفن رو روش قطع نکن ،
شعور داشته باش و نخواه که نبینیش ؛
شعور داشته باش و ازش متنفر نباش ....

شاید اون خسته س !
شاید اون دلش از جایی گرفته ....
شاید اون نیاز به تنهایی داره ؛
شاید اون دچار نوسان روحی شده ،
شاید اون دلش برای خودش تنگ شده .

تمام می شود این غصه های بی سر و ته بزرگ و با همه است این خدای بی سر و ته شبانه روز دعا میکنم تو هم برخیز که مستجاب شود هر دعای بی سر و ته خدا نشانده از آنجا که من نمی دانم به روی زندگی ام های بی سر و ته چگونه با تو بگویم که باورت بشود همیشه می شنوم از صدای بی سر و ته: طلوع می کند او ناگهان که تاریکی از آن طرف تر شب، ماورای بی سر و ته چه ساده م. اثر تولستوی:آناکارنینااثر جمال زاده:سروته یه کرباساثر روسو:امیلاثر گراهام گرین:عامل انسانیاحتیاج:نیازاز خودروهای راه سازی:لودراز ای استان تهران:ریاز عناصر گازی:هلیوماما:لیکبخشندگی:کرامت 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ما درد داریم که پروفایل تلگراممان پر می شود از حرفهای نگفته ،  از آرزوهای نرسیده، خشم های فروخورده.
ما درد داریم که نوشته هایمان پر می شود از طنزهای تلخ ، از بغض های خاموش.
ما درد داریم که همه وقتمان سرمان توی گوشی و گروههاست تا لحظه ای و ساعتی فراموش کنیم که چقدر زندگی سخت است و زندگی سخت تر.
ما درد داریم که شب تا صبح با حرف. ما درد داریم که پروفایل تلگراممان پر می شود از حرفهای نگفته ،  از آرزوهای نرسیده، خشم های فروخورده.
ما درد داریم که نوشته هایمان پر می شود از طنزهای تلخ ، از بغض های خاموش.
ما درد داریم که همه وقتمان سرمان توی گوشی و گروههاست تا لحظه ای و ساعتی فراموش کنیم که چقدر زندگی سخت است و زندگی سخت تر.
ما درد داریم که شب تا صبح با حرف. اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می دانستم که بیابان های عربستان بی سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت د و با من همراهی ن د.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
شاید دیگر ننویسم شاید هم نه نمیدانمشاید تو بازگردی اماشاید هم سالهاست دل کنده ایشاید سالها بعد دوستم بداری ولی دیر باشدشاید خود را به هرزگی بزنم اما ؛ هیچ آغوشی برایم تو نخواهد شدشاید هم با ی از دردم بگویم ، بر خلاف عادت همیشگی ؛ اما عادتیست برایم پشت این چند سطر حرف و یک لبخند پنهان شدنو شاید دیگر نقاب نزنمشاید برای خودم زندگی . شاید بعدها.... شاید بعدها بفهمی که چه قدر مرحم زخم هایی بودم که تو حتی حسشان نمیکردی شاید بعدها بدانی که چه قدر در زندگی جاهای خالی رابرایت پرمی اما دریغ ازذره ای محبتت به من تا به من هم ثابت شود جاهای خالی زندگیم نه جای خودت رابرایم پرکرده ای دوست عزیزم دست بجنبان شاید دیر شود و بعدها حسرتم رابخوری تغییر فرم مدارس به نفع کیست ؟! نیوز الیگودرز:شهریور ماه هرسال شروع دغدغه های خانواده ها برای ید کیف و کفش و کتاب و لوازم حریر و ... می باشد. خانواده هایی که اکثرا با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند و به قولی از سروته زندگی می زنند تا بتوانند از پس تحصیل فرزندان خود برآیند، ید کیف و کفش و کتاب و لوازم حریر و پوشاک به کنار ، اما آنچه . کمیسیون اموزش مجلس یک شنبه3/25/ 1393 ساعت 30/15 تا 16 دعوت از محترم آموزش و پرورش و معاون برنامه ریزی و نظارت راهبردی رئیس جمهور در مورد نحوه اجرای قانون الحاق دو تبصره به ماده(17) قانون تعیین استخدامی معلمین حق دریسی و آموزشیاران نهضت سوادآموزی در وزارت آموزش و پرورش ، خواهد داشت .......
شاید این یکشنبه فرجی شود ، شاید این ، شاید ، شاید ........ حکایتی زیبا از تشرّف آیت الله ی خدمت زمان (ع)/ به قرآن قسم نخور! اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می دانستم که بیابان های عربستان بی سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت د و با من همراهی ن د.......... چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذا. شاید بگویی فقیر مرد شاید بگویی مظلوم مرد شاید بگویی تنها مرد اما نه دلش دریا بود هر آن چه را که من اکنون بدست آورده ام او قبلا بخشیده بود چه ی جرات میکند از فقر بگوید در مقابل او که هستند ثروتمندانی شایسته ترحم مظلوم نبود نگاهش را نمیتوانستی بخوانی همه در پس دیوار بلند لبخندش پنهان و در انزوای تنهایی هرگزجای نداشت چرا که خدایش تنها . من هیچوقت وبلاگ نویس خوبی نبوده ام. وبلاگ نویس خوب یا با روزمرگی و جذ ت های کاذب عوام را حس سرکار می گذارد یا با روراستی و جادوی کلمات، خواص را دوروبرش نگه می دارد. من جزو هیچ کدام نیستم. آن قدر بی سروته و بی صداقت و بی خلاقیت می نویسم که عوام و خواص گریزان باشند. می دانم. اوایل خیال می که مخاطب نباشد نوشتن مس ه ترین کار دنیاست و کلی برای. _خانوم اجازه نمره انشای من کم است فاعل و فعل جمله چه درهم و برهم است دختر صفت که جمع ندارد، ضمیر کو؟ این نمره مال این همه جملات مبهم است "زن شرم خویش خورد" که معنی نمی دهد در تو چقدر پایه ی دستور محکم است! "کار و تلاش" مطلب بسیار ساده ای است موضوع را چه دخل بهشت و جهنم است اینجا نوشته ای که "سحر کار میفروخت از کار ش دل ما غرق ماتم است" "وقتی گرسنه است لبش سرخ میشود یک کاروبار خوب برایش فراهم است" کاروتلاش عار ندارد، چه شب! چه روز این حرف های بی سروته! مال آدم است؟ دختر نشست و گفت که من راست گفته ام __ : خانوم اجازه نمره انشای من کم است! توی رشته ما، یه آقای ی هست که اکثر کتاب های تخصصی ما رو ترجمه کرده! یعنی بسیار بسیار اسم ایشون عام و خاصه و کتاب تخصصی نیس که ترجمه نکرده باشه..بعد ما امروز نشستیم یکی از کتاب های ترجمه ایشونو مطالعه کردیم که این هفته مطالبشو پرزنت بدم برا بچه ها..منتهی هر چی خوندم دیدم چقد بی سروته هست جملات...بعد یکم متعجب شدم که این همه شهرت کجا و این. عبارت مثلی "ماست مالی " به عقیده محمد علی جمالتاریخچه قطار زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه به معنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع ، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضای را به نحوی درست است. به گفته علامه دهخدا ماست مالی، معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالا ه ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود. آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا ریشه تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمه ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن، و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه بعد از سال ها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید. روزی بود روزگاری نداشت جنگلی بود که درخت نداشت در این جنگل شکارچی بود که تفنگ نداشت روزی این شکار چی با تفنگی که فشنگ نداشت آهویی شکار کرد که سر نداشت وآنرا در کیسه انداخت که ته نداشت این شعر شاعری داشت که اسم نداشت درسته سروته نداشت اما ارزش سر کار گذاشتن رو داشت!!!پسری بودم که اسم نداشت بادختری آشنا شدم که وجود نداشت به شهری رفتیم ک. موادلازم: بادمجان متوسط4عدد قارچ ریز شده 500گرم نان خشک کوبیده 75گرم سیر 2تا3حبه کره 50گرم پنی یتزا150گرم جعفری دشده 1قاشق سوپخوری روغن برای سرخ طرزتهیه: ابتدا پوست بادمجان ها را کنده و مقدار کمی از داخل آن را برمیداریمو با آب نمک خیس کرده تا تلخی آن ازبین برود.سپس آن را خشک کرده ودر روغن سرخ میکنیم.داخل بادمجان ها را که درآورده بودیم به صورت نکینی د کرده ودر روغن سرخ کرده و کنار می گذاریم.سپس کره را در ظرف دیگری ریخته و قارچ ها را در آن تفت داده در ظرفی سیر رارنده وقارچ ها را روی سیر ریخته وو کمی هم سیر را تفت داده و از روی حرارت برداشته ونان سوخاری و جعفری را اضافه و هم میزنیم.و کمی هم نمک وفلفل سیاه را با مخلوط قارچ وجعفری اضاف رده بعد بادمجان های سرخ شده را سروته قرار داده و از مخلوط مواد پر میکنیم و پنیر پیتزا را روی بادمجان ها ریختهدر ضمن ته ظرف پیر را هم چرب میکنیم.ودر درجه حرارت 180و به مدت نیم ساعت میگذاریم تا بپزد. سلام عزیزم شاید این پست ا ین مطلب این وبلاگ باشه شاید هم جز ا یناش باشه...ولی هر چیه یواش یواش باید اینجا بسته شه... نه دیروز و گذشته ی ما مهم بود نه چیزی که در اینده قرار بود اتفاق بیفته فقط حال و الان که با هم بودیم اهمیت داشت و بس... مثل همه روزهای با تو بودن خاطرات قشنگی اینجا دارم... دوستت دارم همیشه و تو هر شرایطی... وقتی وبلاگ فلسفه حقوق بزنی و صدای أنا رجلت گوش فلک را کر کرده باشد لابد باید در جواب دانشجویی که می پرسد:برای فلسفه حقوق چه بخوانم؟ فکرت به سرفه نیفتد و لال نشوی و لااقل پنج کتابِ دم دستی اسم ببری. این، معضل و شکنجه من است و حقیقتا از معرفی پنج تا که سهل است، یک کتاب هم عاجزم. خیلی از کتب فارسی که برچسب فلسفه حقوق دارند از این قرارند:-ر. سلام بچه ها!!! حال واحوال شریف؟ خوبین؟ می دونم خیلی هاتون رمانای زیادی خوندین وخیلی هاشونم عاشقانه دوسشون دارین منم مثل شما رمان زیاد خوندم اما خیلی زیاد پیش اومده که موضوعشون مثل همه وهمشون سروته شون یکی وخسته کننده میشن وکلا ریشه داستانشون مثل همه ازتون میخوام نظر بدینو بنویسین بین رمانایی که خوندین کدومشون هم قشنگ بود هم داستاناشون متفاوت بود تا دوستای خواننده دیگه هم بخونن اون رمانا را ممنون خوش خوشان با مامان و مسی و ملیسا داشتیم ید میکردیم که یهو رسیدیم پارکینگ شهرداری و دیدیم یه عالمه جمعیت با چند تا جرثقیل و ماشینای عجیب غریب ریختن اونجا و دارن ملتو به دار میکشنو بعدش با شمشیر تیکه تیکه میکنن.همین که چشممون به سران ریشکی و ون افتاد فهمیدیم یان و پا گذاشتیم به فرار.ملیسا بغل من بود و مسی کنارم آویزون بود و جیغ میکشید . بیایید چند روز از این مجازی های بی سروته بیایید بیرون...
میبینید چقدر توی مرداب دست و پا میزدید!
میبینید چقدر دنیای حقیقیِ مان حقیقی تر از آن دنیای مجازیست!
میشود اشک ها را دید،دردودل ها را شنید،
نصیحت ها را گفت،در جامعه چرخید،
دست های کمک خواسته را گرفت،
رفتن ها را با دو چشم دنبال کرد و پذیرفت،
در کافه ها با دوستانِ جان ج. من از الان نگران چهارشنبه ام ک معلوم نیست قرار چه ن نگرانم ک شاید نتونم اون چیزرو بدم ، آخه قرار بود یه هفته پیش بدم ولی هنوز ندادمش : نگرانم ک شاید بعضیا اعصاب عو خورد کنن و یهو از خود بی خود شم و برم بزنمشون نگرانم ک شاید آبشار نیاگرا عه وجودم فوران کنه و نتونم خودمو کنترل کنم ^_^ -_- باورم نمی شه ک حتا امتحان ها هم دارن تموم می شن _ هلیا . میخوام مثل شجریان یا شهرام ناظری یا دست کم مثل سالار عقیلی عزیز یک آْلبوم بدم بیرون. در مورد موسیقی سنتی ایران شاید از اشعار حکیم ابولقاسم فردوسی . یا شیخ سخن سعدی شیراز (بنی آدم اعضا یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند.) یا حضرت مولا : من غلام قمر غیر قمر هیچ نگو یا شایدم از حضرت حافظ باشه : دوش دیدم که ملائک در میه خانه زنن . نمیدونم گزین. امروز یه اتفاق خوب افتاد شاید داره راه برام باز میشه دوست دارم به این اتفاق مثبت نگاه کنم حضور یکی تو زندگی آدم که خیلی ویژگیهاش برات قابل لمس و قبول باشه یه اتفاقه تازه است تو روزمرگی ها اونم برای من بعد صدرا فکر نمی حاضر باشم ی رو به زندگیم راه بدم اما می خوام اینکار رو م به قول خودش بعد از سه هفته امروز بهش لبخند زدم و جواب دادم اما . این روزها سخته نوشتن برام ، اونم از چیزهای که ذهنم رو اشفته میکنه ، شاید به خاطر ارامشی هست که دنبالش میگردم و اونو تو چیزهای میبینم که باورش هم سخته ، نمیدونم شاید به قول یکی از دوستان بیشتر دنبال خوبیهام نه خوشیهاااااااااا ساعت 5:02 صبح من ایمانم... دلم گرفته ... نمدونم شاید از خودم شاید از اطرافیام ... خدا میدونه داره هوا روشن میشه یادم عشقم افتادم خاطراتى ک باهاش داشتم یکى از دوستام میگفت هیچ وقت عشقاى پاک ب هن نمیرسن مثل لیلى و مجنون دوستون دارم ممنون از گوش دادنتون ب روز رسانى بعد اا هفته... یادداشت شماره 528 « ناتوانی » و « اعتدال » دو مقوله ی جدا ازهم است ت یازدهم با این همه « اهن و تلپ » حتا نتوانست نخستین وظیفه ی هر ت یعنی کتابچه ی« دخل و ج » کشور یا بودجه ی سالانه را به وقت تهیه و تقدیم کند ؛ در حالی که برای این کار ، یک سال تمام وقت داشت ؟! از آن جا که رییس ت ( آقای رییس جمهور ) بر این باور است که حتا حل مساله ی آب خوردن مردم نیز بستگی به « » ( برنامه ی جامع اقدام مشترک برای به بند کشیدن و اسارت مردم و ملت ایران ) دارد ، به نظر می رسد برای تقدیم بودجه به مجلس شورای ی نیز منتظر « » است . شاید هم پند صنعت ، معدن و تجارت را پذیرفته است و منتظر واردات « مدیر » از خارج برای « به هم آوردن سروته » بودجه است . آقای رییس سازمان مدیریت و برنامه ریزی و نیز رییس ایشان : به جای پوزش خواهی و گفتن این جمله که ت خطا کرده است ، کنار بروند واجازه بدهند تا دست کم انی کار را به دست گیرند که از وظیفه ی ساده ی تهیه ی ج و دخل سالانه کشور ( بودجه ) بر آیند . چهارشنبه 18 آذرماه 1394 ـ هوشنگ طالع و تیم والیبال ایران به باخت. آنهم 3 - 0 ، یی که ضعیفتر از برزیل و ایتالیا می باشد. نمی دانم شاید این باخت هم یکی از میوه ها و توافقات نشست وین با یی ها می باشد. ما که از این نشستها چیزی نمی دانیم شاید خنده های ظریف با شرمن و این بلاها را سرما می آورد.... شعر:مونا برزویی ---- تقدیم به مادرم . شاید از دلسوزیات جا خورده باشم . شاید برات صدامو بالا برده باشم ! ببخش همیشه واسه تو باعث دردم . من آرزوهاتو برآورده ن ! نپرس چرا چشمای من از اشک تاره . من انتخابام با بقیه فرق داره ! نگرد پی چیزای عادی تو وجودم . من دختر یاغی و مغرور تو بودم ! گوشه ی پیرهن تو قایم میشدم زود دامن تو پاک ترین بالش من بود ! ه. نجوا نمودم به آن نور بزرگ.... حالا تو میدانی من تشنه چه ام ... من پر از شورم و خسته... مرا فرابخوان شاید روزی در عمق تشنگی به سراب برسم اما نگذار از پا بیفتم! من با واژه درد آشنایم زندگی روزمره من لمس واقعی خود درد است شاید خیلی چیزها دارم... ی چه میداند آنچه ندارم آرامشی ست که ندارم همیشه فکر می کنم که چرا خیلی ها باور دارندکه حقیقت آدمی با تنهایی سرشته شده .....می خواهم باور نکنم اما باز هم باور می کنم چرا که همیشه ی را که دوست داری باهاش حرف بزنی ، نیستو ی را که دوست نداری باهاش هم صحبت بشی ، هستمن به دنبال ی دیگر هستم و دیگری به دنبال منمن هرگز به آنی که می خواهم نمی رسم و آنی که مرا می خواهد ، به من نمی رسدو شاید ه. دلم نمیخواست دیگه اینجا بنویسم ولی واقعا دیگه حوصله ی درست یک وب دیگه رو ندارم!! از وقتی یادم میاد لحظه های زندگیمو ثبت می ،یه عالمه دفتر و سررسید پر از خاطره دارم،که گواهِ حرفمه! همیشه فکر می تفکراتم با همه فرق داره،همیشه فکر می من یجور دیگم،...ولی بقول یه نفر همه فکر میکنن با بقیه فرق دارن،پس منی که اینطوری فکر میکنم یه آدم کاملا عادیم!! نه قرار نبود بیام اینجا نوشته هامو تحلیل کنم،قرار نبود بیام از ی حرف بزنم،قرار نبود...باشه سر قرارم میمونم!! فقط این روزها شدید دارم تویه دنیایی حل میشم که قابلیت هضم ذرات وجودیه منو نداره!! نه من ادم خاصی نیستم،دنیایی که به طمع بلعیدنه من دهنش رو باز کرده خیلی خاصه!! کاش الان دقیقا یه نفر اینجا بود که تموم تحلیلهای من از موقعیت ناهنجاری که توش گرفتار شدم رو درک میکرد! دنیای من همیشه یه همچین آدمی رو کم داشته! ی که هنوز تویه هیچ زاویه ای از چندضلعیه نامنتظم زندگیه من یافت نشده! من آدمهارو تقریب هم که بزنم گردشون هم که م لیمیت زندگیه من به طرفشون میل نمیکنه!! نه امشب بدجور یاد فرمولهای ریاضی و آزمایشگاه شیمی افتادم!! امروز با تموم وجودم دلم برای تنگ شد!وااااااای که به سرم زده کنکور ادبیات بدم درحالی که آقامون شدید دلش میخواد من کنکور ارشد مترجمی بدم و بعضیا شدید میگن برو حوزه!! نمیدونم شاید الان تویه این بحران فکری و دینی و اعتقادی رفتن به حوزه بهترین گزینه باشه ولی ... نه!!الان اصلا به هیچ لحاظی آمادگی رفتن به حوزه رو ندارم! نشستن تویه خونه یا رفتن سرکلاس چیزی نیست که ذات تنوع طلب من رو کنه!من از تنوعات بی سروته دنیای مجازی خسته شدم،دلم تنوعات هدفمند میخواد چیزی که شدید بهش احتیاج دارم و... بیخیال اگه یجوره دیگه حساب کنم امروز یه روز خوب بود،دارم مثل قبل راه میرم،پامو خم میکنم و ...آره !من خوب شدم خداوند را سپـــــــــــــــاس دوستش را در میان مردم : پس به هیچ بی اعتنایی نکنید ، شاید همان دوست خدا باشد . رضایتش را در طاعت ها : پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضایت خدا باشد . غضبش را در گناهان : پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد . استجابتش را در دعاها : پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد . سال هاست که روسای مختلفی برای قوه قضاییه توسط ی انتخاب شده اند اما ان چیزی که برای ملت مهم بوده قدرت قاطعیت جدیت سرعت دقت باهم یک رییس قوه قضاییه در برخورد با پدرسوخته های و لایی کش های که داخل سیستم موش می دواندد و فرصت طلبان نفوذی ها ها و مفاسد اقتصادی بالقوه و بالفعل بوده است اما مردم متوجه نکته مهمی درخصوص قوه قضاییه شدند این قوه. گاه سرنوشت را دیگر گریزی نیست آمدم در تو بمانم اما... در زدم و نشنیدی و اینک زمان رفتن است فضایت پر بود از قهقهه های سرسام آور قاصدک های صورتی.... و اینک زمان رفتن است عمر قاصدک کوتاه است و خبر از پاییز می دهد زین پس در خودم جاودانه خواهم شد... و اینک زمان رفتن است شاید روزی به خانه ام گذر کنی و نباشم... در خانه ای بی فریاد در دور خواهم زیست . بعد از این پستی که نوشتم و یادداشتی که در رو مه منتشر شد و با کمکهای دلسوزانه دوستم کمکهای خوبی برای فرزانه جمع شد. آنقدر تماس و پیگیری داشتم و از جاهای مختلف آدمها زنگ زدند و دلشان میخواست هرطور شده کمک کنند که در برابرشان کم آورده بودم. حالا این را هم بگویم و نیمچه غری هم بزنم که بدترین تجربه ام بود در مواجهه با آدمهای کنجکاو که نتی. یا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آید بنشسته سر راهش ، شاید ز سفر آید تا چند بنالم زار شب تا سحر از هجرش کوکب شِمُرم هر شب ، شاید که سحر آید هر دم که رخش بینم خواهم دگرش دیدن بازش نگرم شاید یک بار دگر آید

از دیده نهان اما اندر دل من جایش او را طلبم هر شب شاید که ز در آید با نتوانم گفت من راز درون خویش کز درد غم هجرش دل را چه به سر آید می سو. گذراندن خوب یا بد می گذرد .../ اما خوب گذر دادن و عبور دست ماست مثل عبور از پیاده رو به هرحال می گذری با تنه زدن به دیگران با تنه زدن دیگران به تو و بحث یا شاید دعوا ..... با خنده و گریه ..... سریع و یا شاید بی حال و افسرده ..... ولی ..... انتخاب با ماست ..... سازش و ناسازگاری ... زمان

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این بیاید،شاید

از چهره گشاید،شاید

این شعر از«مرحوم محمدرضا آغاسی»است که متن کامل شعر را در ادامه مطلب آورده ام.به همراه این شعر با صدای خود آغاسی و نیز زندگینامه کوتاه آغاسی. زمان

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این بیاید،شاید

از چهره گشاید،شاید

این شعر از«مرحوم محمدرضا آغاسی»است که متن کامل شعر را در ادامه مطلب آورده ام.به همراه این شعر با صدای خود آغاسی و نیز زندگینامه کوتاه آغاسی. تندیس طلایی پراسترس ترین روزا در حال حاضر تقدیم میشه به امروز و شاید فردا . امروز ،چون هیچ خبری ازت ندارم و دلم مثله سیر و سرکه داره میجوشه و نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم . فردا ،به خاطر اینکه شاید مثله امروز بشه و بازم هیچی خبری نتونم ازت بگیرم. بهار آغاز ۹۳ اما سمج بود. این سال پر از ۳، با شروعش قصد داشت تا همان ابتدای کار، نشانم دهد که هنوز برای مقابله با اجتماع، جوان هستم. خاطرم هست که وسایل هایم را ریخته بودم توی کوله پشتی ام و شغلی که دیگر نداشتمش را ترک کرده بودم. از شرکت بیرون آمده بودم و بی هدف خیابان بهشتی را بالا و پایین کرده بودم. نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس بهشتی . زندگی تغییری نمیکند من باید یاد بگیرم تغییر کنم
و البته ع ش هم درسته یعنی زندگی تغییر میکنه و من باید یاد بگیرم که تغییر نکنم یک جاهایی زندگی که تشکیل شده از فرهنگ و اقتصاد و جامعه و محیط باید یاد بگیره که تغییر اساسی کنه و یک جاهایی من باید یاد بیگیرم که تغییر کنم با مطالعه و فکر و شه بعضی چیزها شاید بدتر از زهر مار باشه اما آدمو . دوشنبه ۲ سرطان ۱۳۹۳ - فهیم دشتی شنبه ی همین هفته، کمی بیش از نیم ساعت، با رییس جمهور کرزی در مورد جریانات پس از انتخابات، دیدار و گفتگو داشتم.
درخواست دیدار را من کرده بودم؛ چون به این باور رسیده بودم که ممکن است آن چه در پس از دور دوم انتخابات، جریان داشت و دارد، می توانست یا می تواند به یک بحران بی سروته و یا در واقع به یک فاجعه ی بزرگ در افغانستان بینجامد.
البته این تنها برداشت و دیگاه من نبود و نیست. در هفته گذشته و حتا هنوز، این نگرانی که جریانات پس انتخابات یا آن چه بن بست انتخاباتی خوانده می شود، به حدی نگران کننده است که احتمال بروز یک فاجعه بزرگ را به شدت، متصور می سازد، تقریبا نزد همه افغان ها و خارجی هایی که در امور افغانستان، دخیل استند، وجود دارد.
وقتی به ارگ ریاست جمهوری رسیدم، هنوز نیم ساعت فرصت تا وعده ی دیدار با رییس جمهور باقی بود. من از این که ممکن است جاده ها به دلیل تظاهرات مرتبط با انتخابات، مسدود یا حداقل مزدحم باشد، وقت تر به مقصد ارگ حرکت ؛ ولی بی هیچ مانع و حتا ازدحامی به ارگ رسیدم و حالا باید منتظر می بودم.
صحن ارگ را خلوت و فرصت یافتم و وقتی از جوانی که کارمند امنیتی بود و مرا تا ساختمان دفتر رییس جمهور همراهی می کرد، پرسیدم که امروز «بیروبار ارگ» کم نیست؟ گفت که در برنامه امروزی دیدارهای رییس جمهوری فقط دو ملاقات تنظیم شده. جالب بود که در بیرون ارگ این همه نگرانی و سروصدا وجود داشت و در درون ارگ، حتا از برنامه عادی کاری روزانه هم خبری نبود.
رییس جمهور با یکی از بلندپایگان ت، ملاقات داشت و فکر می شاید این ملاقات به درازا بینجامد و دیدار ما به تاخیر افتد.
چند دقیقه ای معدود از ساعت دوازده گذشته بود (وعده ی ما ساعت دوزاده بود) که دروازه اتاق انتظار باز شد. فکر شاید یکی از کارمندان تشریفات ریاست جمهوری بیاید و مرا به دفتر رییس جمهور رهنمایی کند. قبلا یک بار در سال گذشته به دفتر رییس جمهور رفته بودم و می دانستم که در طبقه دوم ساختمان، موقعیت دارد؛ اما انتظار من به تعجب همراه شد. این رییس جمهور کرزی بود که به اتاق انتظار آمده بود. همان جا پس از یک احوال پرسی کوتاه، نشست و بالافاصله گفت: «فکر که جلسه ما طولانی می شود، آمدم تا ما و خودت حرف های ما را بزنیم و بعد به جلسه بر می گردم.»
رییس جمهور پرسید، قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود ، چرا از تو شکایت م ؟! یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟ شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده ی اسم خوش شاعر باش. رک می نویسم با کلماتی شاید خالی شوم ، شاید هم نه ، حیا را یکجا سر بکشم خاطرت همچنان برایم عزیز است هر چند شاید به مخیله مغزت هم خطور نکند ، که همچنان من عاشقت مانده باشم دوستت دارم حتی الان که هزاران دنیا با تو فاصله ایجاد شده و هست . اشتباه نکن هنوز هم مومنم و همانم ، پایبند به اصول . اما چه کنم گاه فشار این همه ، باعث مسدود شدن سوپاپ اطمینان می شود و به ناچار می ترکد واژه های انباشته در سرم جملاتی که بوی خیانت میدهد و برازنده ی من نیست . نگاهم نکن به جمع بودنم به خانم و دختر نازم ی تنهایی را از من ن یده اسیر تنهایی خودم هستم همان زندانی که یک روز برایم نوشتی و گوشزد کرده بودی ، دامنم را گرفت ببین چه آسان همدیگر را به باد سپردیم و واژه های داغ دوست داشتن و به هم فدا شدنمان ، رنگ باختند نمیدانم شاید حکت خداوند این باشد که توسط دخترم مرا به ادامه دادن سخت متصل کرده و گرنه من خودم حدیث خاتمه ام برای همه چیز ./ نظریه: باکتری به وجود آورنده ی بوی دهان از مکانی بالاتر تر از گردن میاد پایین (شاید سینوسها)
با ترشح مو از پشت حلق باکتری رو میده پایین
مقداری روی شیار ته زبون باقی میمونه
به دلیل داشتن رفلا معده باقی مانده ترشه همراه باکتریها میاد بالا ودوباره به روی شیارهای ته زبون می چسبه
ممکن هم هست جاهای دیگه ای هم باکتری بره یا اصلا .