872 شاید بی سروته

به نقل از خبرگزاریها در مورد 872 شاید بی سروته : تمام می شود این غصه های بی سر و ته بزرگ و با همه است این خدای بی سر و ته شبانه روز دعا میکنم تو هم برخیز که مستجاب شود هر دعای بی سر و ته خدا نشانده از آنجا که من نمی دانم به روی زندگی ام های بی سر و ته چگونه با تو بگویم که باورت بشود همیشه می شنوم از صدای بی سر و ته: طلوع می کند او ناگهان که تاریکی از آن طرف تر شب، ماورای بی سر و ته چه ساده م. اثر تولستوی:آناکارنینااثر جمال زاده:سروته یه کرباساثر روسو:امیلاثر گراهام گرین:عامل انسانیاحتیاج:نیازاز خودروهای راه سازی:لودراز ای استان تهران:ریاز عناصر گازی:هلیوماما:لیکبخشندگی:کرامت 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ما درد داریم که پروفایل تلگراممان پر می شود از حرفهای نگفته ،  از آرزوهای نرسیده، خشم های فروخورده.
ما درد داریم که نوشته هایمان پر می شود از طنزهای تلخ ، از بغض های خاموش.
ما درد داریم که همه وقتمان سرمان توی گوشی و گروههاست تا لحظه ای و ساعتی فراموش کنیم که چقدر زندگی سخت است و زندگی سخت تر.
ما درد داریم که شب تا صبح با حرف. ما درد داریم که پروفایل تلگراممان پر می شود از حرفهای نگفته ،  از آرزوهای نرسیده، خشم های فروخورده.
ما درد داریم که نوشته هایمان پر می شود از طنزهای تلخ ، از بغض های خاموش.
ما درد داریم که همه وقتمان سرمان توی گوشی و گروههاست تا لحظه ای و ساعتی فراموش کنیم که چقدر زندگی سخت است و زندگی سخت تر.
ما درد داریم که شب تا صبح با حرف. اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می دانستم که بیابان های عربستان بی سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت د و با من همراهی ن د.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
شاید دیگر ننویسم شاید هم نه نمیدانمشاید تو بازگردی اماشاید هم سالهاست دل کنده ایشاید سالها بعد دوستم بداری ولی دیر باشدشاید خود را به هرزگی بزنم اما ؛ هیچ آغوشی برایم تو نخواهد شدشاید هم با ی از دردم بگویم ، بر خلاف عادت همیشگی ؛ اما عادتیست برایم پشت این چند سطر حرف و یک لبخند پنهان شدنو شاید دیگر نقاب نزنمشاید برای خودم زندگی . شاید بعدها.... شاید بعدها بفهمی که چه قدر مرحم زخم هایی بودم که تو حتی حسشان نمیکردی شاید بعدها بدانی که چه قدر در زندگی جاهای خالی رابرایت پرمی اما دریغ ازذره ای محبتت به من تا به من هم ثابت شود جاهای خالی زندگیم نه جای خودت رابرایم پرکرده ای دوست عزیزم دست بجنبان شاید دیر شود و بعدها حسرتم رابخوری تغییر فرم مدارس به نفع کیست ؟! نیوز الیگودرز:شهریور ماه هرسال شروع دغدغه های خانواده ها برای ید کیف و کفش و کتاب و لوازم حریر و ... می باشد. خانواده هایی که اکثرا با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند و به قولی از سروته زندگی می زنند تا بتوانند از پس تحصیل فرزندان خود برآیند، ید کیف و کفش و کتاب و لوازم حریر و پوشاک به کنار ، اما آنچه . توی این ۱۵سال عمرم..هیچ ی را ندیدم که با حرفهایش..نگاهش.لبخندش!آرامش ولذت را بهم تزریق کند..آدمهایی که دور برم بودند همه گی با آنچه انتظار داشتم فرق می د..فرقی غیر قابل گذشت! واینطور شدکه پای آدمهای خیالی به زندگی ام باز شد... این شد که اکنون اینقدرر حال خودم را هم نددارم.. این شد که دلم میخاهد بگریزم از همه جا!
ازهمه چیز... بروم یک جایی .
خیلی وقتا باید پستی و بلندیای زندگی رو نادیده بگیری . باید خودتو بزنی به بیخیالی . باید صبح که از خواب پا میشی پیرهن قرمز بپوشی ، ناخن هاتو لاک بزنی ، واسه دل خودت آرایش کنی ، آهن شاد بی سروته بگذاری و باهاشون قر بدی ، پنجره ها رو باز کنی ، گلدونا رو آب بدی ، آشپزی کنی و ادای آدمای خیلی شاد و بیخیال رو در بیاری . باید وانمود کنی که غصه. چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذا. من هیچوقت وبلاگ نویس خوبی نبوده ام. وبلاگ نویس خوب یا با روزمرگی و جذ ت های کاذب عوام را حس سرکار می گذارد یا با روراستی و جادوی کلمات، خواص را دوروبرش نگه می دارد. من جزو هیچ کدام نیستم. آن قدر بی سروته و بی صداقت و بی خلاقیت می نویسم که عوام و خواص گریزان باشند. می دانم. اوایل خیال می که مخاطب نباشد نوشتن مس ه ترین کار دنیاست و کلی برای. اینقدر بی حوصله ام که گویی
روحم سالهاست به خواب زمستانی رفته است
آری انگار که سالهاست خو ده ام
سالهاست که بیداری ام را ربوده اند
سالهاست که نفس نمیکشم
شاید این رخوتی که تمام وجودم را فرا گرفته
درد پرکاری نیست درد بی خو نیست
شاید زیادی خو ده ام و خواب میبینم
شاید اینقدر خو ده ام که میترسم بیدار شوم
شاید یک ح. توی رشته ما، یه آقای ی هست که اکثر کتاب های تخصصی ما رو ترجمه کرده! یعنی بسیار بسیار اسم ایشون عام و خاصه و کتاب تخصصی نیس که ترجمه نکرده باشه..بعد ما امروز نشستیم یکی از کتاب های ترجمه ایشونو مطالعه کردیم که این هفته مطالبشو پرزنت بدم برا بچه ها..منتهی هر چی خوندم دیدم چقد بی سروته هست جملات...بعد یکم متعجب شدم که این همه شهرت کجا و این. عبارت مثلی "ماست مالی " به عقیده محمد علی جمالتاریخچه قطار زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه به معنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع ، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضای را به نحوی درست است. به گفته علامه دهخدا ماست مالی، معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالا ه ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود. آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا ریشه تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمه ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن، و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه بعد از سال ها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید. روزی بود روزگاری نداشت جنگلی بود که درخت نداشت در این جنگل شکارچی بود که تفنگ نداشت روزی این شکار چی با تفنگی که فشنگ نداشت آهویی شکار کرد که سر نداشت وآنرا در کیسه انداخت که ته نداشت این شعر شاعری داشت که اسم نداشت درسته سروته نداشت اما ارزش سر کار گذاشتن رو داشت!!!پسری بودم که اسم نداشت بادختری آشنا شدم که وجود نداشت به شهری رفتیم ک. یا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آید بنشسته سر راهش ، شاید ز سفر آید تا چند بنالم زار شب تا سحر از هجرش کوکب شِمُرم هر شب ، شاید که سحر آید هر دم که رخش بینم خواهم دگرش دیدن بازش نگرم شاید یک بار دگر آید

از دیده نهان اما اندر دل من جایش او را طلبم هر شب شاید که ز در آید با نتوانم گفت من راز درون خویش کز درد غم هجرش دل را چه به سر آید می سوزم و می سازم از درد فراق اما تیر غم او بر دل افزون ز شمَر آید

"حیران" به فغان تا کی با محنت و غم همدم یارب نظری کان شاه از بدر آید موادلازم: بادمجان متوسط4عدد قارچ ریز شده 500گرم نان خشک کوبیده 75گرم سیر 2تا3حبه کره 50گرم پنی یتزا150گرم جعفری دشده 1قاشق سوپخوری روغن برای سرخ طرزتهیه: ابتدا پوست بادمجان ها را کنده و مقدار کمی از داخل آن را برمیداریمو با آب نمک خیس کرده تا تلخی آن ازبین برود.سپس آن را خشک کرده ودر روغن سرخ میکنیم.داخل بادمجان ها را که درآورده بودیم به صورت نکینی د کرده ودر روغن سرخ کرده و کنار می گذاریم.سپس کره را در ظرف دیگری ریخته و قارچ ها را در آن تفت داده در ظرفی سیر رارنده وقارچ ها را روی سیر ریخته وو کمی هم سیر را تفت داده و از روی حرارت برداشته ونان سوخاری و جعفری را اضافه و هم میزنیم.و کمی هم نمک وفلفل سیاه را با مخلوط قارچ وجعفری اضاف رده بعد بادمجان های سرخ شده را سروته قرار داده و از مخلوط مواد پر میکنیم و پنیر پیتزا را روی بادمجان ها ریختهدر ضمن ته ظرف پیر را هم چرب میکنیم.ودر درجه حرارت 180و به مدت نیم ساعت میگذاریم تا بپزد. سلام عزیزم شاید این پست ا ین مطلب این وبلاگ باشه شاید هم جز ا یناش باشه...ولی هر چیه یواش یواش باید اینجا بسته شه... نه دیروز و گذشته ی ما مهم بود نه چیزی که در اینده قرار بود اتفاق بیفته فقط حال و الان که با هم بودیم اهمیت داشت و بس... مثل همه روزهای با تو بودن خاطرات قشنگی اینجا دارم... دوستت دارم همیشه و تو هر شرایطی... سلام بچه ها!!! حال واحوال شریف؟ خوبین؟ می دونم خیلی هاتون رمانای زیادی خوندین وخیلی هاشونم عاشقانه دوسشون دارین منم مثل شما رمان زیاد خوندم اما خیلی زیاد پیش اومده که موضوعشون مثل همه وهمشون سروته شون یکی وخسته کننده میشن وکلا ریشه داستانشون مثل همه ازتون میخوام نظر بدینو بنویسین بین رمانایی که خوندین کدومشون هم قشنگ بود هم داستاناشون متفاوت بود تا دوستای خواننده دیگه هم بخونن اون رمانا را ممنون خوش خوشان با مامان و مسی و ملیسا داشتیم ید میکردیم که یهو رسیدیم پارکینگ شهرداری و دیدیم یه عالمه جمعیت با چند تا جرثقیل و ماشینای عجیب غریب ریختن اونجا و دارن ملتو به دار میکشنو بعدش با شمشیر تیکه تیکه میکنن.همین که چشممون به سران ریشکی و ون افتاد فهمیدیم یان و پا گذاشتیم به فرار.ملیسا بغل من بود و مسی کنارم آویزون بود و جیغ میکشید . ای آقای من
شاید مرا از در خانه ات رانده ای و از خدمتت دورم کرده ای
یا شاید دیده ای که حقت را سبک میشمارم پس دورم کرده ای
یا شاید دیده ای از تو رو گردانده ام پس خشمم کرده ای
یا شاید مرا در جایگاه دروغگویانم دیده ای پس رهایم کرده ای
یا شاید دیده ای سپاسگزار نعمتهایت نیستم پس محرومم ساخته ای
یا شاید مرا در مجلس علما، ن. دوست... دوست کیست؟ آئینه ای است......برای اراستن پروانه ای است.....اماده برای سوختن شاید بلبلی است...... برای هم نشینی و یا شاید صندوقچه ای است .....برای گنجینه ها دوست شاید بذری است......برای نشاندنش در باغچه ی قلب و شاید چتری است......تا در امان بدارد ما را از باران غم ها شاید سنگی است به نام صبور .....برای شنیدن حرف ها دوست نغمه ای است برای شنیدن م. من از الان نگران چهارشنبه ام ک معلوم نیست قرار چه ن نگرانم ک شاید نتونم اون چیزرو بدم ، آخه قرار بود یه هفته پیش بدم ولی هنوز ندادمش : نگرانم ک شاید بعضیا اعصاب عو خورد کنن و یهو از خود بی خود شم و برم بزنمشون نگرانم ک شاید آبشار نیاگرا عه وجودم فوران کنه و نتونم خودمو کنترل کنم ^_^ -_- باورم نمی شه ک حتا امتحان ها هم دارن تموم می شن _ هلیا . می گه هر جا رفتم فقط گفتم جای تو خالی... دفعه بعد حتماً باید بیای... به مامان که می گم یه لبخند می زنه که ته دلم قرص می شه... شاید تولد اون، شاید تولد من... t.n.: حتی اگه خیلی ادعاشون بشه... حتی اگه ناجور دلخور باشن از باباهاشون... حتی اگه فک کنن که جور دیگه ی هستن...! ولی ته ش با اون همه ادعا اینه که پسرا می شن عین باباهاشون... ببخش منو که هیچ وقت نتونستم حرف دلم رو پنهان کنم ببخش منو که هیچ وقت نتونستم منظورم درست بیان کنم ببخش منو که رنجندمت ... شاید راست بگی من هنوز تو رویاهای دوران بچگی ام اما اینو فراموش نکن که من هنوز زنده ام بله حتما روزی خواهد امد که دیگه اپ نکنم شاید ان روز دیگه دستم از دنیا کوتا باشه شایدم ی بتونه قلبم رو تسخیر کنه اما از من نخواه که . شاید دیر شود ! به هر دلیلِ ندانمی! شاید ، همین حالا که یادش در تو می وزد ، دارد دیر می شود... از کجا معلوم ، شاید قرارِ خدا به بردن آنهاییست که زیادی دلواپسشان می شویم! شاید خدا دارد نگرانی ها را کم می کند! اما سهم ما چیست؟ شاید پرسیدن ها و دیدن ها و دوست داشتن ها ، شاید ما باید خیالِ خدا را راحت کنیم که جایی برای نگرانی نیست... ما اینجا حوا. ساعت 5:02 صبح من ایمانم... دلم گرفته ... نمدونم شاید از خودم شاید از اطرافیام ... خدا میدونه داره هوا روشن میشه یادم عشقم افتادم خاطراتى ک باهاش داشتم یکى از دوستام میگفت هیچ وقت عشقاى پاک ب هن نمیرسن مثل لیلى و مجنون دوستون دارم ممنون از گوش دادنتون ب روز رسانى بعد اا هفته...
تا سر انجام هر کدام شان جدا جدا با پنس گرفته شود

شاید یک جور دیگر باشد:

بدون هیچ مداخله ای

تغییراتی طبق برنامه

خود به خود روی می دهد

سوزن، زیگزاگ های از قبل پیش بینی شده را

آهسته ترسیم می کند

شاید تا به حال چیز قابل توجهی در ما مشاهده نشده

مونیتورهای کنترل کننده به ندرت روشن می شود
خداوند را سپـــــــــــــــاس دلم نمیخواست دیگه اینجا بنویسم ولی واقعا دیگه حوصله ی درست یک وب دیگه رو ندارم!! از وقتی یادم میاد لحظه های زندگیمو ثبت می ،یه عالمه دفتر و سررسید پر از خاطره دارم،که گواهِ حرفمه! همیشه فکر می تفکراتم با همه فرق داره،همیشه فکر می من یجور دیگم،...ولی بقول یه نفر همه فکر میکنن با بقیه فرق دارن،پس منی که اینطوری فکر میکنم یه آدم کاملا عادیم!! نه قرار نبود بیام اینجا نوشته هامو تحلیل کنم،قرار نبود بیام از ی حرف بزنم،قرار نبود...باشه سر قرارم میمونم!! فقط این روزها شدید دارم تویه دنیایی حل میشم که قابلیت هضم ذرات وجودیه منو نداره!! نه من ادم خاصی نیستم،دنیایی که به طمع بلعیدنه من دهنش رو باز کرده خیلی خاصه!! کاش الان دقیقا یه نفر اینجا بود که تموم تحلیلهای من از موقعیت ناهنجاری که توش گرفتار شدم رو درک میکرد! دنیای من همیشه یه همچین آدمی رو کم داشته! ی که هنوز تویه هیچ زاویه ای از چندضلعیه نامنتظم زندگیه من یافت نشده! من آدمهارو تقریب هم که بزنم گردشون هم که م لیمیت زندگیه من به طرفشون میل نمیکنه!! نه امشب بدجور یاد فرمولهای ریاضی و آزمایشگاه شیمی افتادم!! امروز با تموم وجودم دلم برای تنگ شد!وااااااای که به سرم زده کنکور ادبیات بدم درحالی که آقامون شدید دلش میخواد من کنکور ارشد مترجمی بدم و بعضیا شدید میگن برو حوزه!! نمیدونم شاید الان تویه این بحران فکری و دینی و اعتقادی رفتن به حوزه بهترین گزینه باشه ولی ... نه!!الان اصلا به هیچ لحاظی آمادگی رفتن به حوزه رو ندارم! نشستن تویه خونه یا رفتن سرکلاس چیزی نیست که ذات تنوع طلب من رو کنه!من از تنوعات بی سروته دنیای مجازی خسته شدم،دلم تنوعات هدفمند میخواد چیزی که شدید بهش احتیاج دارم و... بیخیال اگه یجوره دیگه حساب کنم امروز یه روز خوب بود،دارم مثل قبل راه میرم،پامو خم میکنم و ...آره !من خوب شدم خداوند را سپـــــــــــــــاس نجوا نمودم به آن نور بزرگ.... حالا تو میدانی من تشنه چه ام ... من پر از شورم و خسته... مرا فرابخوان شاید روزی در عمق تشنگی به سراب برسم اما نگذار از پا بیفتم! من با واژه درد آشنایم زندگی روزمره من لمس واقعی خود درد است شاید خیلی چیزها دارم... ی چه میداند آنچه ندارم آرامشی ست که ندارم همیشه فکر می کنم که چرا خیلی ها باور دارندکه حقیقت آدمی با تنهایی سرشته شده .....می خواهم باور نکنم اما باز هم باور می کنم چرا که همیشه ی را که دوست داری باهاش حرف بزنی ، نیستو ی را که دوست نداری باهاش هم صحبت بشی ، هستمن به دنبال ی دیگر هستم و دیگری به دنبال منمن هرگز به آنی که می خواهم نمی رسم و آنی که مرا می خواهد ، به من نمی رسدو شاید ه. دوستش را در میان مردم : پس به هیچ بی اعتنایی نکنید ، شاید همان دوست خدا باشد . رضایتش را در طاعت ها : پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضایت خدا باشد . غضبش را در گناهان : پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد . استجابتش را در دعاها : پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد . بعد از مدت ها یا شاید حتا سال ها برگشتم. دلم می خواست زودتر برگردم اما چه کنم که هربار مشکلی پیش میومد و نمی شد . در هر صورت از این به بعد اینجا قراره بیشتر بنویسم این که چرا اینجا نمی نوشتم دلیلش خودسانسوری نبود شاید یه جنگ درونی بود که بالا ه از این جنگ طولانی سربلند بیرون اومدم و الان خوشحالم. حرفای نگفته زیاد دارم پس آمادگی پرحرفی. بعد از این پستی که نوشتم و یادداشتی که در رو مه منتشر شد و با کمکهای دلسوزانه دوستم کمکهای خوبی برای فرزانه جمع شد. آنقدر تماس و پیگیری داشتم و از جاهای مختلف آدمها زنگ زدند و دلشان میخواست هرطور شده کمک کنند که در برابرشان کم آورده بودم. حالا این را هم بگویم و نیمچه غری هم بزنم که بدترین تجربه ام بود در مواجهه با آدمهای کنجکاو که نتی. پاکت وینستون قرمز ..... + 5/1لیتر نوشابه مشکی .... + من ؟!؟! پک پشت سرهم و بین هرسیگار یه لیوان نوشابه ... میخام مرگ رو جرعه جرعه بنوشم ... همونطوری که نم نم عاشقت شده بودم ... شاید هم بخاطراینکه جرات مردن آنی رو ندارم ... نمی دونم ....؟!؟!؟ شاید؟!؟! راستی وقتی مردم؟؟ سرخاکم می آی ؟ با همون "شالی" که روز تولدت بهت هدیه کرده بودم ؟ واقعا می آی؟!؟ تقدیم به همه ی دوستان و عزیزانی که در آستانه ی ورود به کنکورو این روزا رو سپری میکنند با آرزوی موفقیت و پیروزی برای همه (دیو سیاه کنکور) چه حسی داره این روزا دلو زمین شوره زار/دیو سیاه کنکورو همهمه های بیقرار هواش هوای دلهره آرزوهاشون دورِ دور/تو صفِ سرنوشتنو با تصمیمای جورواجور در پس و پیش منتظر رتبه ی داغِ کنکورند/امید به اینکه حقشون،از زندگی پس بگیرند یه عده بی خیالَنو خدا رو پیش میذارنو/یه عده سَدّو میشکنن،هدف تو سختی دارنو کار و درآمد واسشون ارزش معنوی داره/قدرت اجتماعی و رتبه ی کشوری داره پُلِ صراطِ کاغذی،یا اینکه ساعت شنی/حکایتی بی سروته پشت یه دیوار گِلی کاشکی شکل هندسی از مَ وطِ وارونه بود/پایانِ راهِ سختیو،ورو اما ساده بود کاش جواب تست فقط،تو مقطعِ نهایی بود/به جای شاخِ دیو همون،مدرک دیپلم کافی بود از حالا تا رسیدنش قلبها واسش طبل میزنند/یه اضطرابو یه دلو،یه حس بیت دارند عقربه ها دوتا یکی،به کندی عادت ندارن/تقویم رو نَبض ساعته،وای خوابِ راحت ندارن (ساراعلیشیر) گذراندن خوب یا بد می گذرد .../ اما خوب گذر دادن و عبور دست ماست مثل عبور از پیاده رو به هرحال می گذری با تنه زدن به دیگران با تنه زدن دیگران به تو و بحث یا شاید دعوا ..... با خنده و گریه ..... سریع و یا شاید بی حال و افسرده ..... ولی ..... انتخاب با ماست ..... سازش و ناسازگاری ... زمان

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این بیاید،شاید

از چهره گشاید،شاید

این شعر از«مرحوم محمدرضا آغاسی»است که متن کامل شعر را در ادامه مطلب آورده ام.به همراه این شعر با صدای خود آغاسی و نیز زندگینامه کوتاه آغاسی. سلام و چقدر این واژه ی سلام واژه ی خوبی است که اگر نبود من شاید هرگز نمی نوشتم واژه ی خوبیست برای هر شروعی از سلام که بگذرم نه نخواهم پرسید " خوبی " نه. نه که برایم خوب بودن یا خوب نبودنت مهم نباشد نه ولی روزهاست نپرسیده ام و حالا شاید حق پرسیدنش را هم ندارم شاید خواب بم حق حتی این نوشتن را از من میگیرد ولی امروز دلم هوس نوشیدن یک چای داغ. تندیس طلایی پراسترس ترین روزا در حال حاضر تقدیم میشه به امروز و شاید فردا . امروز ،چون هیچ خبری ازت ندارم و دلم مثله سیر و سرکه داره میجوشه و نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم . فردا ،به خاطر اینکه شاید مثله امروز بشه و بازم هیچی خبری نتونم ازت بگیرم. این روزها خبر می رسد تغییرات در بعضی مدیریتهای... سرو صدای زیادی به پا کرده است البته شایعاتی هست که نشان می دهد مدیر هیچ گونه دخل و تصرفی در تغییرات ندارد و اطرافیانش برایش تصمیم می گیرند آقای مدیر مواظب باش شما پاک هستی دیگران ابت نکنند و برایت تصمیم نگیرند این میزها دو سه سال بیشتر دوام ندارد نتوانستم شفافتر بگویم شاید شما فهمیدی. زندگی تغییری نمیکند من باید یاد بگیرم تغییر کنم
و البته ع ش هم درسته یعنی زندگی تغییر میکنه و من باید یاد بگیرم که تغییر نکنم یک جاهایی زندگی که تشکیل شده از فرهنگ و اقتصاد و جامعه و محیط باید یاد بگیره که تغییر اساسی کنه و یک جاهایی من باید یاد بیگیرم که تغییر کنم با مطالعه و فکر و شه بعضی چیزها شاید بدتر از زهر مار باشه اما آدمو . همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد... قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود ، چرا از تو شکایت م ؟! یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟ شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده ی اسم خوش شاعر باش. نظریه: باکتری به وجود آورنده ی بوی دهان از مکانی بالاتر تر از گردن میاد پایین (شاید سینوسها)
با ترشح مو از پشت حلق باکتری رو میده پایین
مقداری روی شیار ته زبون باقی میمونه
به دلیل داشتن رفلا معده باقی مانده ترشه همراه باکتریها میاد بالا ودوباره به روی شیارهای ته زبون می چسبه
ممکن هم هست جاهای دیگه ای هم باکتری بره یا اصلا . زندگی
شاید
آسانتر بود اگر
هرگز ندیده بودمت ...
کمتر اندوهبار بود
هربار که ما مجبوریم از هم جدا شویم ...
نگران نمی بودیم
برای بار بعد
که بایستی باز جدا شویم
و بارهای بعد
بعدتر ...
زندگی شاید
ساده تر بود اگر تو را ندیده بودم !
فقط ...
آن دیگر
زندگیِ من نبود ... از:اریش فرید پ.ن:
دلتنگی بیشتر از این؟ کاریکلماتور: عاشق دانش آموزی هستم که شب امتحان را به حاصل جمع روزهای سال تحصیلی تقسیم کرده باشد. ربط مجرى: یعنی درس ها رو نذار شب امتحان رو هم تلنبار بشه. کاریکلماتور: در کلاس ته نشین شدم. ربط مجرى: حالا معلم عزیز میاد و سروته می شى. گذشت اون دوره ته نشینى، باید بیایی جلو. کاریکلماتور: عاقبت برگه سفیدم مرا روسیاه کرد. ربط مجرى: طوری نیست؛ اول برو دست و صورتت رو خوب بشور که سفید بشه، بعد هم درس ها رو درست بخون که باز سیاه نشى. کاریکلماتور: در سد کنکور، حفره ای ایجاد می کنم. ربط مجرى: آخه چرا؟ حالا بگردید پترس رو پیدا کنید. چى؟ (مکث) از اتاق فرمان می گن که قرار شده کنکور رو بردارند. پس طوری نیست. کاریکلماتور: از وقتی فهمیدم نام ، فرهاد است، خودم را سر کلاس شیرین می کنم. ربط مجرى: به سلامتى، بازم قصه شیرین و فرهاد؟ هوای رو داشته باش یه وقت تیشه دستش نگیره. کاریکلماتور: شگفتا از رشته ای فارغ حصیل می شوم که هرگز در آن اشتغال نداشته ام! ربط مجرى: به حق چىزای ندیده و نشنیده. کاریکلماتور: در خواب معلمم را دیدم که اصرار می کرد نمره بیست را قبول کنم. ربط مجرى: شما درس بخون، خوابت تعبیر می شه. کاریکلماتور: پس از فارغ حصیلى، بیکاری دستم را به گرمی فشرد. ربط مجرى: فتیله توقع رو یه کم بکش پایین، بیکاری دستت رو ول می کنه! کاریکلماتور: عرض و طول دوران تحصیلم مرا به یاد لورل و هاردی می اندازد. ربط مجرى: چرا آن قدر کشش می دى؛ تمومش کن، بره پی کارش. کاریکلماتور: وقتی مرا به روز امتحان حواله کرد، منم او را به روز قیامت حواله . ربط مجرى: چشمم روشن! حالا با ت یکی به دو می کنى؟ کاریکلماتور: آرزو داشتم درس خواندن، یک بیماری مسری بود. ربط مجرى: حالا که درس نخوندن مسری شده. کاریکلماتور: اوقات فراغتم را برطرف . ربط مجرى: اونو سپری می کنن نه برطرف. ربطی هم به سپر ماشین نداره. کاریکلماتور: شگفتا اوقات فراغت دیگران را سپری می کنم! ربط مجرى: مگه می شه؟ اصلاً کو اوقات فراغت؟ کاریکلماتور: شه ام دست بوس معلم است.